گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آوردخطت به ریختن خون من نشان آورد
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زدکه سرو قامت جانان علم به صحرا زد
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمی زنی
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتدمباد کز نظر خلق بر همین افتد
سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شددعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد
سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکردکز خجالت پیش بالای تو سر بالا نکرد
سرو قدت طرف باغ چو پا می ماندشمشاد ز حیرت به هوا می ماند
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهندعجب نباشد اگر با من گدا ندهند
سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نمایدچه لازم است مه من که شب ستاره نماید
شبی کآن ماه با ما خوش برآیدعجب نبود که روز غم سرآید
صاحب روی نکو منصب دولت داردخاصه خوبی که نشانی ز مروت دارد
ز بس کز گریه چشم من به خون ناب می سازدمرا در پیش مردم دم به دم بی آب می سازد
صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آردشمامه ای ست که ز آن جعد عطرسای آرد
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنییا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
طالب درد عشق تو فکر دوا نمی کندورنه به جان بی دلان عشق چه ها نمی کند
طوطی عقلم که دعوی تکلم می کندچون دهانت نقش می بندد سخن گم می کند
عاقبت حسرت لعل تو دلم را خون کردداغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد
غم نیست اگر زلفت با فتنه سری داردچون نرگس دلجویت با ما نظری دارد
کس نیست که کار ما برآردکار همه را خدا برآرد
کسی چو نیست که پیش تو عذر ما خواهدتو در گذار که عذر تو را خدا خواهد
کسی را که رویت هوس می کندکی اندیشه از روی کس می کند
کسی کآشفته سودای آن زنجیر مو آمدبه هرجا رفت چون مجنون نمون شهر و کو آمد
کسی که نسبت قدت به سرو ناز کندچگونه باز به روی تو دیده باز کند
کسی چون گل دهن پرخنده داردکه خود را زاین چمن برکنده دارد