گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر درد من سر از دل فرهاد بر زدیبر سنگ تیشه کی زدی از غم بسر زدی
دولت اگر مدد کند گلبن باغ من شویپای بچشم من نهی چشم و چراغ من شوی
از جهان این بس که نانی خشک و آبی خوش کنیوانگهی در گوشه یی افتی و خوابی خوش کنی
دشنام تلخ کز لب چون شکرم دهیگویی که شربتی ز می کوثرم دهی
غافلند از زندگی مستان خوابزندگانی چیست مستی از شراب
تو گر بخاک شهیدان گذار باز آریهزار گمشده را زان دیار باز آری
ایکه در آیینه بینی روی و ناز افزون کنیآه اگر خود را بچشم من ببینی چون کنی
سوختم چند چو برق آیی و چون باد رویمن بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی
سوخت دل از ناله ام چند خروشد کسیمرگ بجان میخرم کاش فروشد کسی
پیش سگت چو اشک من لافد ز مردم زادگیکاینجا بود شرط ادب مسکینی و افتادگی
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسیبی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی
گشاد خنده زنان چشم برمن آفت جانیچه خنده یی چه نگاهی چه نرگسی چه دهانی
چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانیبه لب چندک رسانی جان و دیگر بازگردانی
همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانیبه که نسبتت کنم من که به هیچکس نمانی
اگرچه چشم منی همنشین اغیاریچه نور دیده گلی در میان صد خاری
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناختکه سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
به شکر حق که کند شکر حق ستایی راکسی چه شکر کند نعمت خدایی را
تا آتش خور تافته برج سرطان راهمچون شرر آتش زده ذرات جهان را
زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم راحدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را
رسید آن گل که می بخشد طراوت گلشن جان رانسیمش برگرفت از خاک ره تخت سلیمان را
ای جان همه جانها روح القدسی گویاپنهان ز نظر اما در دیده جان پیدا
ماه محرم است و شد دجله روان ز چشم مابهر حسین تشنه لب شاه شهید کربلا
این نقد دل نثار شهیدان کربلاچون خاک رهگذار شهیدان کربلا
مارا چراغ دیده خیال محمدستخرم دلی که مست وصال محمدست