گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
طواف حاجیان دارم به گرد یار میگردمنه اخلاق سگان دارم نه بر مردار میگردم
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردمچو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدمجوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارمقبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارمرخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم
همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازمکبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
نه آن بیبهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم
نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشممنم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشمچو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
تو خود دانی که من بیتو عدم باشم عدم باشمعدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشمچو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشمچو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانمچه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانموزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمیدانم
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانمچو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایمکه روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانممن این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سمکه بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سمکه بنوشت آن مه بیکیف دعوت نامهای پیشم
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارمزهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارمدریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابمتا غرقه شدهست از تو در خون جگر خوابم
من دلق گرو کردم عریان خراباتمخوردم همه رخت خود مهمان خراباتم