گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستمهم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
در مجلس آن رستم در عربده بنشستمصد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستمدریاب مرا ساقی والله که چنینستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستمکز حلقه هشیاران این ساعت وارستم
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتمتو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردمبرگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرمآیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارمگفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارموز بام فلک پنهان من راه گذر دارم
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارمزان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارمهر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارمزیرا که توی کارم زیرا که توی بارم
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورمبرده ز فلک خرقه آورده که من عورم
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرمتو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزمتا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
سر برمزن از هستی تا راه نگردد گمدر بادیه مردان محوست تو را جم جم
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانمزان روی که حیرانم من خانه نمیدانم
در عشق سلیمانی من همدم مرغانمهم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
این شکل که من دارم ای خواجه که را مانمیک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم
امروز خوشم با تو جان تو و فردا هماز تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهمبا چشم تو می گویم من مست چنین خواهم