گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
طالب که دلش در پی مطلوب بوداو را قدم و کرم ز محبوب بود
گاهیم بعشق و مستی آموخته اندگاهی نظر از مراد دل دوخته اند
در آتش پدر نگاه لیلی چون کردمجنون زرهی دید که سر بیرون کرد
تا کی غم دل عاشق بی بخت خوردخواهد ز دلم سگ و صد لخت خورد
تا چند چنین عهد شکن خواهی بودتا کی ز جفا تلخ سخن خواهی بود
خاک قدم تو نافه چین ارزدخاشاک رهت سنبل و نسرین ارزد
آمد غم دل که آب آدم ببردآدم چکند که جان ازین غم ببرد
آنشمع دمی ز چشم روشن نرودکز دیده سرشک تا بدامن نرود
شبی در خرقه رندآسا گذر کردم به میخانهز عشرت می پرستان را منور بود کاشانه
آنی که حسد مه از صفای تو بردگل پیرهن صبر برای تو درد
گر سینه ما چاک ز نظاره بودما را چه غم از طعنه بیکاره بود
مشتاق تو فردوس برین را چکندوانهار نعیم و حور عین را چکند
می خور که فلک نقد بقا میدزددنور از دل و از چهره صفا میدزدد
هر که سگ تست بر دری ننشیندغیر از تو بهیچ دلبری ننشیند
ما را شب هجر او آید چه شودخورشید رخش زدر در آید چه شود
در هجر تو خلق از سر و سامان شده اندسرگشته چو مجنون به بیابان شده اند
از دل چو دمی غم تو بیرون نروداز دیده چگونه رود جیحون نرود
آنرا که مراد از در امید دهندآب خضر از چشمه خورشید دهند
طاوس اگر بجلوه پر باز کندور کبک خرامیش بصد ناز کند
ای صوفی سرگردان در بند نکونامیتا درد نیاشامی زین درد نیارامی
آن شمع دمی ز چشم روشن نرودکاین سیل سرشک تا بدامن نرود
هر دل که درو مهر کسی ریش کنداز پرتو عشق روشنی پیشه کند
تا دل غم جان داشت بدلبر نرسیدتا خاک نگشت سر بدان در نرسید
در هودج عشق عقل واپس نرسداز عقل کسی بچرخ اطلس نرسد