گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یارب نفس شراره خیزم بخشندیارب مژه های دجله ریزم بخشند
قانع نیم ار بهشت نیزم بخشنداز بخشش خاص تا چه چیزم بخشند
او راست اگر هزار چیزم بخشنداو راست اگر بهشت نیزم بخشند
فرزانه رضای نفس رعنا نکندتا خیره نگردد و تمنا نکند
این خواب که روشناس روزش گویندچون صبح مراد دلفروزش گویند
امروز که روز عید نوروز بودروزی فرخنده و دل افروز بود
آن مرد که زن گرفت دانا نبوداز غصه فراغتش همانا نبود
زانجا که دلم به وهم در بند نبودبا هیچ علاقه سخت پیوند نبود
منصور غمش ز نکته چینان چه بوددر راست خطر ز همنشینان چه بود
هر چند خرد ز تاب می پست شودوز ضعف خرد وهم قویدست شود
باید که جهانی دگر ایجاد شودتا کلبه ویران من آباد شود
باید که دلت ز غصه در هم نشوداز رفتن زر دستخوش غم نشود
زین رنگ که در گلشن احباب دمیدپژمرد گل و لاله شاداب دمید
خواندیم سخنهای محبت بسیارراندیم سخنهای محبت بسیار
آن گل که هنوز نو به دست آمده بودنشکفته تمام باد قهرش بربود
بازی خور روزگار بودم همه عمراز بخت امیدوار بودم همه عمر
شرطست که روی دل خراشم همه عمرخونابه به رخ ز دیده پاشم همه عمر
آنم که به پیمانه من ساقی دهرریزد همه درد و درد و تلخابه زهر
دی دوست به بزم باده ام خواند به نازوانگه ورق مهر بگرداند به ناز
خوابی که بود نشان بخت فیروزدیده ست به روز شاه گیتی افروز
ای روی تو همچو مهر گیتی افروزوی بخت تو در جهانستانی فیروز
چون درد ته پیاله باقی ست هنوزشادم که بهار لاله باقی ست هنوز
ای داده به باد عمر در لهو و فسوسزنهار مشو ز زحمت حق مأیوس
ای آن که دهی مایه کم و خواهش بیشآن روز که وقت بازپرس آید پیش