گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زین موی که بر میان تست ای بدکیشباشدت کمرت خجل ز بی برگی خویش
افسوس بر آن دل که سماعش نربودسنگ است و حدیث عشق با سنگ چه سود
در بزم نشاط خستگان را چه نشاطاز عربده پای بستگان را چه نشاط
در باغ مراد ما ز بیداد تگرگنی نخل به جای ماند نی شاخ نه برگ
داری چه هراس جان ستانی از مرگمی جوی حیات جاودانی از مرگ
شب چیست سویدای دل اهل کمالسرمایه ده حسن به زلف و خط و خال
این رسم که بخشیده شاهی هر سالآید به کفم ز جواجه تاشان به سؤال
شام آمد و رفت سر به پابوس خیالبر تخت شهی نشست کاووس خیال
در عشق بود عرض تمنا مشکلکاینجاست نفس غرقه به خونابه دل
آن را که بود درستیی در فرجامهم محرم خاص آید و هم مرجع عام
شاها هر چند وایه جوی آمده امدانی که چه مایه نغزگوی آمده ام
هر چند شبی که میهمانش کردمبر خویش به لابه مهربانش کردم
با گل به مثل چو خار می باید بودبا دشمن دوست وار می باید بود
رنجورم و می به دهر درمان بودمنیروی دل و روشنی جان بودم
در سینه ز غم زخم سنانی دارمچشم و دل خونابه فشانی دارم
نی کشته زخم ناوک و شمشیرمنی خسته ناخن پلنگ و شیرم
تا کی رمدم شفق تراشد از چشمهر دم مژه خون به روی پاشد از چشم
غالب آزاده موحد کیشمبر پاکی خویشتن گواه خویشم
غالب به گهر ز دوده زاد شممزان رو به صفای دم تیغ ست دمم
خواهم که دگر سخن به پیغاره نمتا جان ستم رسیده را چاره کنم
شرطست که بهر ضبط آداب و رسومخیزد بعد از نبی امام معصوم
در عهد تو و منست در هفت اقلیمبرخاستن امید و خون گشتن بیم
تا میکش و جوهر دو سخنور داریمشأن دگر و شوکت دیگر داریم
جایی که درخت عیش پربار بوددر در نظر و گهر در انبار بود