گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
حلقوم جوالقی چو ساق موزه استو آن معده کافرش چو خم غوزه است
جوان شد حکیم ما جوانمرد و دل فراخیکی پیرزن خرید بیکمشت سیم ماخ
گفتم میان گشایی گفتا که هیچ نایمزد دست بر کمربند بگسست او پرنداخ
جان مرا غمت هدف حادثات کردتا عشق سوی من نظر التفات کرد
چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمرچو درد سر کندش مردمان دژم گردند
چه سود کند که آتش عشقشدود از دل و جان من برانگیزد
زهی بزرگ عطایی که در مضیق نیازامل پناه بدان دست درفشان آورد
بر گل رقمی ز مشک ناگاه زدندبر تنگ شکر مورچگان راه زدند
سودی نکند فراخنای بر و دوشگر آدمیی عقل و هنرپرور و هوش
در دور تو عقل کل کنشتی گرددحسن ابدی شهره بزشتی گردد
دل دوش هزار چاره سازی میکردبا وعده دوست عشقبازی میکرد
صبح است و صبا مشک فشان می گذرددریاب که از کوی فلان می گذرد
در تو دل خسته نظری تیز نکردکز دیده هزار گونه خونریز نکرد
هرگاه که آن پهن سرون می گذرددر یک دم ازین چرخ نگون می گذرد
نه هم قیمت لعل باشد بلورنه همرنگ گلنار باشد پژند
دانی که چون رسد بجهان نور آفتابانعام عام او بجهان همچنان رسد
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سدبه کوه اندر زر است و به ره بر شخ و راود
هر که بر درگه ملوک بوداز چنین کار با خدوک بود
فغان ز دست ستمهای گنبد دوارفغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار
ای صاحب مال فضل کن بر درویشگر فضل خدای می شناسی بر خویش
بنوبهار جوان شد جهان پیر ز سرز روی سبزه بر آورد شاخ نرگس سر
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلندبلندهای جهان زیر و او ز جمله زبر
کهی چون طور سینا بود ازو آویخته ثعبانز پشت او درخشنده کف موسی پیغمبر
اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغسوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر