گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قوی قلعه او که خاکش به پاکیچو قلعی ولیکن از او عاجز آذر
دوستانم همه ماننده وسنی شده اندهمه ز آنست که با من نه درم ماند و نه زر
شاه ابوالقاسم بن ناصر دینآن نبردی ملک نبرده سوار
زمین زراغنک و راه درازشهمه سنگلاخ و همه شوره یکسر
به یکی تیر همی فاش کند راز حصارور بر او کرده همی قیر بود رازیجر
گر خنچه کند عذرا بر بامچه لمبس تیز دهد خازنه اش از ره کس طر
بوی بغلت می رود از پارس به کیشهمسایه به جان آمد و بیگانه و خویش
چون شاه بگیرد بکف اندر شمشیراز بیم بیفکند ز کفها شم شیر
باران قطره قطره همی بارم ابروارهر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار
نبود با او هرگز مرا مراد دو چیزیکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز
اگر چه دیده افعی بخاصیت بجهدبدانگهی که زمرد بدو بری بفراز
سبحان اله درین جوانی و هوسروز و شبم اندیشه همین بودی بس
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ماخدای وار همی منتی نهد هر خس
همان که بودی ازین پیش شاد گونه منکنون شدست دواج تو ای بدولی فاش
ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغکوه و بیشه جای کرده چون کلاغ کاغ کاغ
تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبوتا مرد پیری بپیش او مرد سیصد کلوک
چو مشک بویا لیکنش نافه بوده ز غژبچو شیر صافی پستانش بوده از پاشنگ
تا دل ز مراعات جهان برکندمصد نعمت را به منتی نپسندم
یاسمن آمد بمجلس با بنفشه دست سودحمله کردند و شکسته شد سپاه با درنگ
چه دیلمان زره پوش و شاه ترکانشبتیر و زوبین بر پیل ساخته چنگال
خواجه بزرگست و مال دارد و نعمتنعمت و مالی که کس نیابد از آن کام
آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهدرنگ دیبا دارد و بوی قماری عود خام
ما در غم خویش غمگسار خویشیممحنت زدگان روزگار خویشیم
اگر نسبتم نیست یا هست حرماگر نعمتم نیست یا هست رادم