گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشمز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
من اگر دست زنانم نه من از دستْ زنانمنه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانمچو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
بت بینقش و نگارم جز تو یار ندارمتوی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرمبه لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردمبشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم
هوسی است در سر من که سر بشر ندارممن از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابمصنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدمپی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارمسر مست گفته باشد من از این خبر ندارم
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارمز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویمنبود شبی که آیم ز میان کار گویم
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدممست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورمیا نمکدان کی دیدهست که من در شورم
گر مرا خار زند آن گل خندان بکشمور لبش جور کند از بن دندان بکشم
در فروبند که ما عاشق این میکدهایمدرده آن باده جان را که سبک دل شدهایم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمجهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
در فروبند که ما عاشق این انجمنیمتا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
عقل گوید که من او را به زبان بفریبمعشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدمتابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم
از بت باخبر من خبری می رسدموز لب چون شکر او شکری می رسدم
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدمسر صندوق گشادم گهری دزدیدم