گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز آن در مثل گذشت که شطرنجیان زنندشاهان بیهده چو کلیدان بی کده
ستبره بدند عاشقان بساق و میانبلای گیسوی دوشیزگان به بش دیزه
بشنو به ارادت سخن پیر کهنتا کار جهان را تو بدانی سر و بن
گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویشبا ریش شوم تر ببر ما هر آینه
هجا کردست پنهان شاعران راقریع آن کور ملعون چشم گشته
کلکش چو مرغکی است دو دیده پر آب مشکوز بهر خیر و شر دو زبان است و تن یکی
تا روم ز هند لاجرم شاهاگیتی همه زیر باج وسا کردی
هم ساده گلی هم شکری هم نمکیبر برگ گل سرخ چکیده نمکی
یکی اژدهای دمنده چو بادییکی در نخیزی خزنده چو ماری
جلب کشی و همه خان و مانت پر جلب استبدی جلب کش و کرده بکودکی جلبی
گفتم همی چه گویی ای هیز گلخنیگفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی
چو آمد گه زادن زن فرازبکشکینه گرمش آمد نیاز
چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدانچنان گردد که پندارم سماروغ است یا جله
امروز که دستگاه داری و توانبیخی که بر سعادت آرد بنشان
با زنده دلان نشین و صادق نفسانحق دشمن خود مکن به تعلیم کسان
روزی دو سه شد که بنده ننواخته ایاندیشه به ذکر وی نپرداخته ای
ای یار کجایی که در آغوش نه ایو امشب بر ما نشسته چون دوش نه ای
گر کان فضایلی وگر دریاییبی راحت خلق باد می پیمایی
گر سنگ همه لعل بدخشان بودیپس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی
فردا که به نامه سیه درنگریبس دست تحسر که به دندان ببری
گویند که دوش شحنگان تتریدزدی بگرفتند به صد حیله گری
آیین برادری و شرط یاریآن نیست که عیب من هنر پنداری
تا کی به جمال و مال دنیا نازیآمد گه آنکه راه عقبی سازی
ای غایب چشم و حاضر دل چونیوی شاخ گل شکفته در گل چونی