گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در مرد چو بد نگه کنی زن بینیحق باطل و نیکخواه دشمن بینی
تا دل به غرور نفس شیطان ندهیکز شاخ بدی کس نخورد بار بهی
حبست بجفنی المدامع لاتجریفلما طغی الماء استطال علی السکر
مادام ینسرح الغزلان فی الوادیاحذر یفوتک صید یابن صیاد
از آغاز باید که دانی درستسر مایه گوهران از نخست
مگر مردمی خیره دانی همیجز این را ندانی نشانی همی
به چندان فروغ و به چندان چراغبیاراسته چون به نوروز باغ
چراغیست مر تیره شب را بسیجبه بد تاتوانی تو هرگز مپیچ
اگر دل نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمند
به نام خداوند مشکل گشایکه او هست بر نیک و بد رهنما
سپر در پس پشت خود کرد تنگبه کف نیزه بگرفت از بهر جنگ
به فرمان دادار فیروزگرز رستم بشد دخت شه بارور
چو دریا دل بانو آمد به جوشفرامرز چون شیر برزد خروش
الحمدلله رب العالمین علیما اوجب اشکر من تجدید الایه
بدانست رستم که او سرکش استکه در جنگ همچون که آتش است
برفتند اندوه گین هر دوانبه ایوان رستم گو پهلوان
چو بانو در آن جنگ پیکار دیدجهان بر جهان بین خود تار دید
پس آنگاه چون بخت و دولت به همبرفتند با کوس و چتر و علم
که گر می پذیری درین صیدگاهکنی سربلندم در این جایگاه
شما را اگر دوستی در سر استمی و جام اینجا مهیاتر است
ز بالاش بر سرو بستم سخنخرد گفت کوتاه بینی مکن
ز رستم چه داری تو دل پر هراسمرا زو به مردی فزون تر شناس
ابا او سه گرد سرافراز بودکه بودند با جوشن و ترک و خود
سپهدار توران دلش تنگ شدزبانو سوی کینه و جنگ شد