گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو ایرانیان شاد و آراستهبه ایران رسیدند با خواسته
وزآن پس بزد نای رویین به دشتز مغرب سوی اندلس بازگشت
پراندیشه بود و همی سال چندبدان کز فریدونش آید گزند
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمشکای رشک آفتاب جمال منیر تو
بدانسان که فرموده بود او به چینبفرمود تا موبدان زمین
چنین گفت گوینده داستانز گفتار آن پاکدل راستان
ز لشکر گزین کرد ششصد هزاردلیران جنگی و مردان کار
به بشکوبش آمد همان آگهیکه آن کشور از جانور شد تهی
هم اندر زمان نامه ای کرد زودهمه لابه کز لابه ها دید سود
منادیگران را بفرمود شاهکه برگشت تازان به پیش سپاه
فرستاده چون پیش فاروق شدز شادی کلاهش به عیوق شد
وزآن پس ز فاروق هر سال بازهمی آمدی کاروانی و ساز
غمی شد فریدون چو آگاه شدسوی چاره رزم بدخواه شد
چو بگذشت صد سال و هشتاد و یکدگر باره سورش نمود از فلک
وه که چه آزار بود من از مهر تولیک چو باز آمدی آن همه برداشتی
به هنگام رفتن به سلم سترگچنین گفت پس شهریار بزرگ
چو فاروق و سقلاب سالار نیزبه کوش دلاور ندادند چیز
چو سلم اندر آن مرز خودکامه شدبه نزد فریدون یکی نامه شد
بفرمود تا قارن نامدارز لشکر گزین کرد سیصد هزار
چو اردیبهشت آمد و روز جوشکشیدند لشکر سوی رزم کوش
یکی مرد پوینده را همچو دودفرستاد کآگاهی آردش زود
دو لشکر برابر بر آن دشت کینتو گفتی که شد تنگ روی زمین
چو بگذشت تیره شب و روز شدز خورشید گیتی دل افروز شد
وزآن روی قارن برآمد دمانسوی خیمه سلم شد شادمان