گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن کس که دل به دنیای غدار می دهدنا پاک و سرد و واهی و غدار می شود
دارو سبب درد شد اینجا چه امید استزایل شدن عارضه و صحت بیمار
ای کمالت منزه از نقصانای جمالت مقدس از تغییر
بکشم به جان جفایش نکشم سر از وفایشطلبم همه رضایش دل و جان دهم برایش
تو چه دانی چه آرزومندمبه حیات تو ای خجسته خصال
اگر چه دل به کسی داد جان ماست هنوزبه جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
گر صبحدم ز سوز غمت سر برآورمگرد از نهاد عالم و آدم برآورم
من سوخته دل تا کی چون شمع سر اندازموز سوز دل خونین در جان شرر اندازم
چون همایان جیفه پیش کرکسان انداختیملاجرم بر کرکسان اکنون همایی یافتیم
ما قلندروشان قلاشیمما چه مردان جنگ و پرخاشیم
در عشق یار بین که چه عیار می رویمسر زیر پا نهاده چه شطار می رویم
دل بر کن از جهان و جهان را گذشته دانز آن بیش عمر خود تو به غفلت بمگذاران
خسروا بشنو فزونی از چو من کم کاستیراستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی
گر زعشقت خبر نداشتمیداغ آن برجگر نداشتمی
کرده ای تکیه بر جهان و هنوزغدر و مکر جهان نمی دانی
به صبا پیام دادم که ز روی مهربانیسحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی
چه درد دلست اینچه من درفتادمکه در دام مهر تو دلبر فتادم
گر با خردی و زنده جانیبر کن دل از این جهان فانی
دوشم سحرگهی ندای حق به جان رسیدکای روح پاک مرتع حیوان چه می کنی
ای دل مگر تو از درافتادگی درآییورنه به شوخ چشمی با عشق کی بر آیی
داوود شها گرت به فرمان باد استمغرور مشو که حاصل آن باد است
با شمع رخت دمی چو دمساز شومپروانه مستمند جانباز شوم
هر چند گهی برعشق بیگانه شومیا عاقبت آشنا و همخانه شوم
بر خود در حرص و شهوت اردربندیحالی به مقام فلکی پیوندی