گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دست گیرید ساغر غم راپاس دارید خاطر هم را
انگشت تعرض نرسیده سخنم راآسیب خزان راه ندیده چمنم را
مکن سؤال ز هر بی وفا وفای مراکه غیر وقت چه داند کسی صفای مرا
به آب دیده کنم سبز خط ریحان راغبار کفر لباس است حسن ایمان را
بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانمکه می رود ز غمت بر زبان پریشانم
زمین شوره ای جان کی شناسد قدر باران رادلی اندوهگین داند صفای چشم گریان را
نیت قرآن بستم طوف کوی جانان راهدیه می بردم دل را نذر کرده ام جان را
چین فدا باد زلف پرچین رامدد از کفر می رسد دین را
هر که دارد دل چون آینه سیمای تو رامی کند خوب ز چشم تو تماشای تو را
نتوان یافت به خود منزل و مأوای تو راکه ندیده است به غیر از تو کسی جای تو را
تا کمند وحدت دل کرده ام موی تو راتکیه گاه خویش کردم طاق ابروی تو را
نمی دانم چرا کج بسته اند آیین ابرو راکه می دارند با شمشیر قایم دین ابرو را
خط یاقوت لعلش تا نمود آن مصحف رو رانگاهش می کند تفسیر بسم الله ابرو را
ز مجنون پرس اگر خواهی سراغ چشم آهو رادل دیوانه می داند نگاه طفل بدخو را
راه رفتن کس نفرماید ز پا افتاده رانیست تکلیفی ز عالم مردم آزاده را
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی توبه کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو
بشکند آن تندخو چون آستین جامه رامی کند خون شهیدان زینت هنگامه را
راه در معموره ها گر نیست این دیوانه راراه می دانیم ای دل گوشه ویرانه را
رفتار محال است ز کوی تو کسی رانبود گذر از یک سر موی تو کسی را
شد عمرها که از نظر افتاده خواب مارنگ پریده می شکند آب و تاب ما
نیست دل مأیوس دارد در پی خود روز شبصبح نومیدی دمد هر چند آه سرد ما
ما را اگرچه خوار نمود افتقار ماآن است بیشتر سبب افتخار ما
بی غم نفسی نیست دل باخبر مازخمی است که سوزد به دل ما جگر ما
جلا می دهد سینه را اخگر ماز دل می برد زنگ خاکستر ما