گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جستجوی جان جانان کن که جان پیداست کیستمیزبان را شو شناسا میهمان پیداست کیست
می از انگور شد میخانه از کیستبت از کافر بود بتخانه از کیست
شایسته درگاه تو هر بی سر و پا نیستدرگاه تو جایی است که گنجایش جا نیست
ترسم ز دیده ای که در او هیچ خواب نیستاز چشم زخم دام چه دل ها کباب نیست
یار ما خوب است اما خوب نیستبا رقیبان خوب با ما خوب نیست
در خراباتی که راه هستی و پندار نیستبر لب ما جام می کمتر ز استغفار نیست
مقصد از گردیدن شیب و فرازم سیر نیستکافرام اما مراد و مقصد من دیر نیست
گر برد از هوش زان چشم سیه تقصیر نیستغیر دل دادن به چشم شوخ او تدبیر نیست
صاحب نفسی را که اثر در نفسش نیستنخلی است که جز غم ثمری پیش رسش نیست
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستیبگفت ای بی خبر مرگ از چه نامی زندگانی را
بی ساخته در اهل کرم رسم کرم نیستورنه سخن اهل کرم لا و نعم نیست
ز عالمش چه خبر آن که او پریشان نیستندیده لذت سرما تنی که عریان نیست
جامه جز گردون اطلس در بر آزاده نیستغیر موی سر کلاهی بر سر آزاده نیست
کار اهل الله را طعن از کسی زیبنده نیستهرچه خواهد می کند عارف کسی را بنده نیست
عاشقان را رخصت دیدار آن مه پاره نیستهمچو خورشیدش کسی را طاقت نظاره نیست
منظور من جز او چه بود در نظر که نیستاز حال دل چه شکوه کنم بی خبر که نیست
نیست روزی که این منادی نیستنیست غم در دلی که شادی نیست
بجز از بخل در این دور زمان چیزی نیستجز حسد پیشه این آدمیان چیزی نیست
لامکانی تو و امکان تو بی چیزی نیستنهی در عالم فرمان تو بی چیزی نیست
به سوی کوی تو را نگاه خالی نیستچگونه با تو رسد کس که راه خالی نیست
ای کنده سیل فتنه ز بنیادتوی داده باد حادثه بر بادت
مرا دمی نفسی لحظه ای و آنی نیستکه با جفا و وفا از تو امتحانی نیست
خاطر جمع بجز عالم یکتایی نیستعالم امن به از گوشه تنهایی نیست
به آن خدا که جهان را جز او خدایی نیستجهان هر چه در او هست ماسوایی نیست