گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا درد و غم عشق تو درمان گیر استبی دردی تو هنوز دامان گیر است
گنجینه ما سینه افگار بس استزرپاشی آن ماه شرربار بس است
در سینه ز عشق داغ بسیار بس استاغیار شوند گو جهان یار بس است
ایام بهار است نه می در جام استنی سوخته ای هم نفس این خام است
خوش حالت آن مرد که خیرانجام استسهل است نکونام اگر بدنام است
معشوق خدا جاذبه اش رهبر ماستشاهد دل آگه است و چشم تر ماست
جهاندیده کشاورزی به دشتیبه عمری داشتی زرعی و کشتی
ای ماهوشان فقیر درویش شماستدرویش شما و خیراندیش شماست
آن را که همیشه با خدا تعظیم استنی دغدغه از بهشت و ز آتش بیم است
بیرون ز دو کون جای درویشان استویرانه غم سرای درویشان است
دیدار خدا لقای درویشان استکیخسرو و جم گدای درویشان است
هستی مال تو و نیستی مال من استفعل تو همه نیک و بد افعال من است
من بنده عشق عشق مولای من استمن مرده دم عشق مسیحای من است
نی در دل من غمی از آن و این استنی وسوسه عادت و رسم و دین است
فقر فقرا نه جامه رنگین استیا جبه شال و خرقه پشمین است
آن رشته که کیش کفر و ایمان شده استدو سر دارد ظاهر و پنهان شده است
زنهار مگو که واحد و رام یکی استبا این خلقی که پخته و خام یکی است
شنیده اید که آسایش بزرگان چیستبرای خاطر بیچارگان نیاسودن
انعام ز حق به خاصه و عام یکی استجان در بدن آدم و انعام یکی است
در مذهب ما که کفر و اسلام یکی استصبح شادی و ماتم شام یکی است
کس را خبری کجا از آن جاست که اوستبا آن که هر آنچه هست پیداست که اوست
پیدا و نهان و آشکارا همه اوستدر خانه و شهر و ده و صحرا همه اوست
زاهد نخورد باده که بدنامی اوستپرهیز ز می کشان نکونامی اوست
چندین نقشی که زیر این چرخ دوروستدوری است تعلق اگرت یک سر موست