گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با هر که دل رمیده ما پیوستدیدیم که عاقبت دل ما را خست
چون در نظر تو یار و اغیاری هستدر تصفیه قلب تو را کاری هست
تا پیش خدایت سفری حاجت نیستواندر ره او پا و سری حاجت نیست
آن کس که حیا ندارد او انسان نیستوصفی بهتر ز پاکی دامان نیست
از ساحت پاک آشیانیمرغی بپرید سوی گلزار
نوری ز حقیقت به تو همسیر تو نیستدل را خبری ز شر و از خیر تو نیست
بی ذکر تو هیچ زنده ای نیست که نیستبی یاد تو هیچ بنده ای نیست که نیست
بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیستبی نشیه او بوالهوسی نیست که نیست
در دیده ات از نور حقیقت اثری نیستدر دل ز سراپرده سرت نظری نیست
دردی طلب از خدا دوا چیزی نیستبی درد مشو که بینوا چیزی نیست
بگذر ز سوا که ماسوا چیزی نیستجز او همه فانیست فنا چیزی نیست
جامی است جهان به دست یک ساقی نیستیک دم باقی دم دگر باقی نیست
صد حیف که عمرم به خسارت بگذشتدر فکر عبادت و عبارت بگذشت
خود آمده زنده مرده می باید رفتشطرنج خیال برده می باید رفت
بر دایره جهان چو پرگار مپیچهیچ است جهان به هیچ زنهار مپیچ
وقت سحر به آینه ای گفت شانه ایکاوخ فلک چه کجرو و گیتی چه تندخوست
هر چد که یار یار دیگر دارداما با ما شمار دیگر دارد
خوش آن که مقام بر در دل ها کردواندر دل اهل دل رهی پیدا کرد
گویند به طالب که سفر باید کرددر منزل بی خودی گذر باید کرد
هر صبح ز گریه رخ ترم باید کردخاک ره دوست بر سرم باید کرد
از مروحه ای که شاه احسانم کردانگشت نما میان خوبانم کرد
بی ناز تو من نیاز نتوانم کردبی روی تو دیده باز نتوانم کرد
باید که تو را نظر به خاصان باشدنی بر گله عام پریشان باشد
فانیست جهان در او بقا کی باشدخاکی است جهان در او صفا کی باشد