گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان منهمچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از اینبیش فلک نمیکشد درد مرا و نی زمین
مانده شدهست گوش من از پی انتظار آنکز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان
آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جانعفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
عید نمای عید را ای تو هلال عید منگوش بمال ماه را ای مه ناپدید من
گرم درآ و دم مده ساقی بردبار منای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من
باز بهار می کشد زندگی از بهار منمجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
یا رب من بدانمیچیست مراد یار منبسته ره گریز من برده دل و قرار من
چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی منصید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن
واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرینخیز معبرالزمان صورت خواب من ببین
مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنیننغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان منتا چو خیال گشتهام ای قمر چو جان من
چهره شرمگین تو بستد شرمگان منشور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکنهمچو کسان بیگنه روی به آسمان مکن
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قرباننباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهانمیان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتنمی چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن
خرامان میروی در دل، چراغافروز جان و تنزهی چشموچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن
چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردنچه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن
چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدنبسی صنعت نمیباید پریشان را فریبیدن
چراغ عالم افروزم نمیتابد چنین روشنعجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن
نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کنز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن
چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم منچو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من