گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کل یوم هو فی شان ز چه کردند بیانیعنی اوصاف کمال تو ندارد پایان
گر ره به تو هست چیست فرمانور ره به تو نیست چیست درمان
گر شیر نه ای بگذر ازین بیشه شیرانکاغشته بخونند درین کوچه دلیران
گفت حق کل من علیها فانبفنا راضیم برغبت جان
ما که مستان خرابیم درین دیر مغانغیر ازین دیر ندیدیم دگر دار امان
مقررست و معین بحجت و برهانکه غیر دوست کسی نیست در مکین و مکان
کبوتری سحر اندر هوای پروازیبه بام لانه بیاراست پر ولی نپرید
میان باطن جانی و جان تویی ای جانهمه تویی بهمه حال آشکار و نهان
همه بودند که گفتند بپیدا و نهانکه بپیدا و نهان غیر خدا هیچ مدان
همه جا اوست شاه جاویدانهمه جا اوست شاه شاه نشان
جگر پردرد و دل پر خونم ای جانبآب دیده گلگونم ای جان
یار همان درد همان دل همانغصه همان قصه مشکل همان
حصل ما فی الصدور لذت جان یافتنبعثر ما فی القبور گنج نهان یافتن
در دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتنبا خیال تو حضوریست که نتوان گفتن
چه باشد شیوه عاشق به معشوقان نظر کردنچه باشد کار معشوقان دل عاشق سپر کردن
مرا از زخم شمشیرت نمی شاید حذر کردنبپیش زخم شمشیر تو باید جان سپرکردن
خواهی بجهان شوری بنیاد قیامت کنبگشای رخ فرخ عرض قد و قامت کن
نهفتن به عمری غم آشکاریفکندن به کشت امیدی شراری
نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کنآخر ای جان و جهان جامی دگر در کار کن
بیتی همی سرایم و زاریست کار منتا یک نظر کند بمن آن یار غار من
ناوک غمزه می زند بر دل من نگار منصد پی اگر جفا کند صدق و صفاست کار من
بسامان آمد احوال دل منبدیدار تو حل شد مشکل من
بسودایت سرشت آب و گل منبدیدار تو حل شد مشکل من
عید و بر قندان تویی ای جان جان جان منصد هزاران جان فدای عید و بر قندان من