گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جگر گرمست و آهم سرد و دل خونخرد آشفته و جان مست و مجنون
دل آشفته دارم چشم پر خونتنم عورست و جانم گنج قارون
ما را هوای باده نابست در دروناین خاطر از درونه ما کی شود برون
از عیان گر واقفی بگذر ز عیناین تمشی این تمشی این این
به جغد گفت شبانگاه طوطی از سر خشمکه چند بایدت اینگونه زیست سرگردان
الا ای نفس خودکامی و خودبیناز آن گشتی اسیر سجن سجین
ای یار ندانم که چه رسمست و چه آیینگه ساقی جانهایی و گه محتسب دین
بجان آمد ز هجران جان مسکیناغثنی یاغیاث المستغیثین
پیر مغان کجاست که آن مرد دوربینچون فکر در دل آمد و چون شیر در کمین
جعل را چند ازین تحسین و تمکینجعل اماره راهست و بد دین
حمدلله گفت رب العالمینمن چه گویم تا چه حکمت هاست این
گفت نور آسمانست و زمینوصف حق را رحمة للعالمین
ما داغ آرزوی تو داریم بر جبینما در هوای عشق تو داریم عقل و دین
منت خدای را که در اطوار ما و طیندر قید مال و جاه نشد جان نازنین
هله ای ساقی جانها بده آن باده رنگینمگر این فاتحه ما بچشد لذت آمین
به صحرا سرود اینچنین خارکنکه از کندن خار کس خوار نیست
ای دل و جانت بهواها گروخواجه خطا میروی این ره مرو
باده کهنه گیر و شیشه نودلق و تسبیح کن بباده گرو
ای ساقی جان بخش مایک لحظه ما را بازجوبحرست جام جان ماما را ز طرف جو مجو
تو محیطی و دیگران همه جوهمه را روبتست از همه رو
چه شنیدی که دل از دست بدادیتو عموچه فتادت که روانی بسوی بحر چو جو
زان نکهت مشکینکه همی آید از آن سوتا فانی مطلق نشوی دل نبرد بو
ستر الله علینا چه علالاست درین کوبجه از جو سوی ما آ تماشاست درین سو
دل شوریده را تمنا تودر سرم مایهای سودا تو