گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
معرفتپس بقای جان باشدپس فنا ملک جاودان باشد
سرو خندید سحر بر گل سرخکه صفای تو به جز یکدم نیست
آسودگی کجا دل بیتاب من کجاشوق سفر کجا و قرار وطن کجا
من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجاشود آرام می و ساغر سیماب آنجا
دل و جان سیرگاه یار خواه اینجا و خواه آنجامن و بزمی که از خود می رود یاد نگاه آنجا
بحر عشق است و وفا گوهر پاک است اینجاکشتی چاره گران سینه چاک است اینجا
بی غنچه و لاله داغ پیدابی نقش قدم سراغ پیدا
جنون نمی کند از خویشتن جدا ما راچه احتیاج به یاران آشنا ما را
دی کودکی بدامن مادر گریست زارکز کودکان کوی به من کس نظر نداشت
روشنگر چشم و دل ما کن شب ما راصیقل نزند تیره دلی مطلب ما را
از بسکه غمت گداخت ما رانتوان از ما شناخت ما را
به امید کسی نگذاشت بیدادش دل ما راخدا اجری دهد در کشتن ما قاتل ما را
سیرکن نو رسیده ما راوحشت آرمیده ما را
هوا گلشن به گلشن می کشد دیوانه ما رازخون توبه موج گل کند پیمانه ما را
اندیشه کند قبله شکیبایی ما راآیینه کند آینه رسوایی ما را
یا جلوه مده فرشته ها رایا خام مکن برشته ها را
فسونی خوانده چشمت شیشه ها راکه نرگسدان کند اندیشه ها را
به دل دوزد نگاهت سینه ها رابه گل گیرد رخت آیینه ها را
گفتن راز چرا عربده پرداز چرابه نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا
گربه پیری ز شکار اوفتادزار بنالید و نزار اوفتاد
گر یار در دل است عبث آرزو چراگر دیده محو اوست دگر جستجو چرا
چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود راکه خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را
زوالی نیست دست پیشتر رازدم در پرده راه هر نظر را
چو آیینه در دل گدازم نفس راشکستن مبادا طلسم قفس را