گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
و آن مباهات کردن است به زبان به واسطه چیزی که آن را کمال خود توهم کند و فی الحقیقه این نیز بعضی از اقسام تکبر است پس آنچه دلالت بر مذمت تکبر می کند دلالت بر مذمت آن نیز می کند و آنچه به آن علاج تکبر می شود علاج آن نیز می شود و آن نیز مانند تکبر ناشی از محض جهل و سفاهت استو حضرت سید الساجدین علیه السلام فرموده است عجب از متکبر افتخار کننده که دیروز نطفه بود و فردا مرداری می شود و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که در روز فتح مکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر بالای منبر آمد و فرمود ای مردمان به درستی که خدای تعالی نخوت جاهلیت و تفاخر کردن به پدران را از شما برداشت آگاه باشید که شما همه از آدم هستید و آدم از خاک است به درستی که بهترین بنده خدا بنده ای است که تقوی را شعار خود سازد
که عبارت است از گردن کشی و سرکشی از فرمان کسی که اطاعت او لازم است و این بدترین نوع از انواع کبر است زیرا که اطاعت نکردن کسی که اطاعت او لازم است مانند پیغمبران و اوصیای ایشان منجر به کفر می شود و بیشتر طوایف کفار به این جهت بر کفر باقی ماندند و هلاک شدند چون یهود و نصاری و کفار قریش و غیر ایشان و غالب آن است که ظلم و تعدی بر مسلمین و مقهور کردن ایشان و امثال آن به سبب این صفت می شود و شکی نیست که اینها همه از مهلکات عظیمه هستندو از این جهت حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که عقوبت بغی زودتر از عقوبت هر بدی دیگر به او می رسد و حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند که ای مردمان به درستی که بغی می کشد اصحاب خود را به آتش و اول کسی که بر خدا بغی و گردن کشی کرد عناق دختر آدم بود و اول کسی که خدا او را کشت عناق بود و مکان نشستن او یک جریب در یک جریب بود و از برای او بیست انگشت بود که هر انگشتی دو ناخن داشت مانند دو غربال پس خدا بر او مسلط کرد شیری را که به قدر فیل بود و گرگی که به قدر شتر بود و بازی که به قدر استر بود و او را کشتند به درستی که خدا جباران را کشت در حالتی که در بهترین حالاتشان بودند و در نهایت امن و آرام قرار داشتند و علاج این صفت آن است که بدی آن را ملاحظه کند و آنچه در مدح ضد آن که صفت تسلیم و انقیاد است از برای کسانی که اطاعتشان واجب است رسیده مطالعه نماید و آیات و اخباری را که در وجوب اطاعت خدا و پیغمبر و ایمه و اولوالامر می باشند و همینطور غیر ایشان از علما و فقهایی که در زمان غیبت امام نایبان اویند متذکر شود و خود را خواهی نخواهی بر اطاعت آنانی که اطاعتشان واجب است بدارد و از برای ایشان قولا و فعلا خضوع و خشوع کند تا ملکه او گردد
و آن عبارت از این است که آدمی را در مقام اثبات کمال و نفی نقص از خود برآید و این از نتایج عجب است و قبح آن ظاهر و مبین است زیرا که هر که حقیقت خود را شناخت و به قصور و نقصانی که لازم ذات انسان است برخورد دیگر زبان به مدح خود نمی گشاید علاوه بر اینکه این امری است در نظر همه مردم قبیح و هر که خودستایی نماید در نظرها بی وقع و بی مقدار و پست و بی اعتبار می گردد و از این جهت امیرالمومنین علیه السلام فرمود که تزکیة المرء نفسه قبیحة یعنی ستایش مرد خود را قبیح است و آنچه گذشت در بیان حقارت انسان و پستی او کافی است از برای بیان قبح خودستایی پس سزاوار از برای هر کس آن است که از این صفت قبیحه کناره کند و هر سخنی می خواهد بگوید در آن تأمل کند که متضمن خودستایی نباشدبه چشم کسان درنیاید کسی
و آن عبارت است از سعی نمودن در حمایت خود یا چیزی که به خود نسبت دارد از دین و مال و قبیله و عشیره و اهل شهر یا اهل صنعت خود و امثال اینها به قول یا فعل و این بر دو قسم است زیرا که آن را که حمایت می کند و سعی در دفع بدی از آن می کند اگر چیزی است که حفظ و حمایت آن لازم است و در حمایت کردن از حق متجاوز نمی کند و انصاف را از دست نمی دهد این قسم ممدوح و پسندیده و از صفات فاضله است و آن را غیرت گویند چنانکه گذشتو اگر چیزی را که حمایت می کند چیزی است که حمایت آن شرعا خوب نیست یا در حمایت از حق و انصاف تجاوز می کند و به باطل داخل می شود این قسم عصبیت مذموم است و از رذایل صفات متعلقه به قوه غضبیه است
و باعث این یا عصبیت است یا جبن و گاه باشد که سبب آن طمع باشد و در این صورت هم باز منشأ آن ضعف نفس و خمود قوه غضبیه است پس به هر حال این صفت از رذایل متعلق به قوه غضبیه است یا از جانب افراط یا از طرف تفریط و در ضمن این صفت خبیثه صفات خبیثه بسیار است چون میل به یک طرف در حکم میان مردمان و کتمان شهادت و شهادت ناحق دادن و تصدیق اهل باطل را نمودن و تکذیب حق را کردن و غیر اینهاو هلاک آدمی به سبب هر یک از اینها ظاهر و روشن است و از بیان مستغنی و بر حرمت هر یک اجماع امت منعقد و آیات و اخبار بر مذمت آنها متعدد است پس بر هر یک از اهل اسلام محافظت خود از آنها لازم و اجتناب از آنها متحتم است و هر کسی که به یکی از اینها مبتلا باشد باید سوء عاقبت آن را متذکر شود و فواید ضد آن را که انصاف و استقامت بر حق است ملاحظه نماید و خود را بر آن بدارد و در امور انصاف را مراعات نماید و در جمیع احوال متوجه خود باشد تا خلاف آن از او سر نزند تا از عصبیت و کتمان حق خلاص گردد و ملکه انصاف از برای او حاصل شود
ضد عصبیت و کتمان حق انصاف و ایستادن بر حق است و این دو از صفات کمالیه اند و صاحب آنها در دنیا و آخرت عزیز و محترم و در نزد خالق و خلق مقبول و مکرم استو حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که ایمان بنده کامل نیست تا در او سه خصلت بوده باشد انفاق در راه خدا با وجود تنگدستی و انصاف دادن از خود و سلام کردن و فرمود که سید و آقای جمیع اعمال انصاف دادن از خود است و فرمود که هر که مواسات کند فقیری را از مال خود و انصاف دهد مردمان را پس حقا که آن مومن است و از حضرت امیرالمومنین علیه السلام مروی است که آگاه باشید هر که انصاف بدهد و آنچه حق است بگوید خدا زیاد نکند از برای او مگر عزت را و همین حدیث کافی است از برای کسانی که از برای توهمات فاسده چشم از حق می پوشند
و آن حالتی است که آدمی به سبب آن از آلامی که به دیگران می رسد و به مصایبی که به ایشان روی می دهد متأثر نمی گردد و شکی نیست که منشأ این صفت غلبه سبعیت است و بسیاری از افعال ذمیمه چون ظلم و ایذاء کردن و به فریاد مظلومان نرسیدن و دستگیری فقرا و محتاجان را نکردن از این صفت ناشی می شود و ضد این صفت رقت قلب و رحیم دل بودن است و بر آن آثار حسنه و صفات قدسیه مترتب می گردد و از این جهت اخبار بسیار در فضیلت آن وارد شده است و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که خدای تعالی فرمود که نیکی را از مهربانان از بندگان من بطلبید و در پناه ایشان زندگانی کنید به درستی که من رحمت خود را در ایشان قرار داده ام و اخبار و احادیث در مذمت قساوت قلب و مدح رقت آن بی شمار و مستغنی از شرح و اظهار است و علاج این صفت و ازاله قساوت و کسب رحمت در نهایت صعوبت است زیرا که قساوت صفتی است راسخه در نفس که ترک آن به آسانی میسر نگردد و کسی که به آن مبتلا باشد باید به تدریج خود را از اعمالی که نتیجه قساوت است نگاه دارد و مواظبت بر آنچه آثار رحیم دلی و رقت قلب است نماید تا نفس مستعد آن گردد که از مبدأ فیاض افاضه صفت رقت شده ضد آن را که قساوت است برطرف سازد
و دانستی که حد اعتدال این قوه صفت عفت است که منشأ جمیع صفات کمالیه متعلقه به این قوه است و دو طرف افراط و تفریط آن یکی شره است و دیگری خمودو اینها جنس جمیع رذایل متعلقه به این قوه و منشأ و مصدر همه آنها هستند و ما اول بیان این دو جنس و ضد اینها را که عفت است می کنیم و بعد از آن به شرح صفاتی که در ضمن آنها مندرج اند می پردازیم
غزل شمارهٔ ۱۴۸
رخت در آب رفت و کار افتاد
که طرف افراط قوه شهویه است و آن عبارت است از متابعت کردن آدمی قوه شهویه خود را در هر چیزی که میل به آن می کند و آدمی را به آن می خواند از شهوت شکم و فرج و حرص مال و جاه و زینت و امثال اینهاو بسیاری از علمای اخلاق تخصیص داده اند آن را به متابعت شهوت شکم و فرج و حرص بر اکل و جماع
و مخفی نماند که از برای گرسنگی ثمرات بسیار و فواید بی شماری است دل را نورانی و روشن می گرداند و آن را صفایی و رقتی می بخشد و ذهن را تند می کند و آدمی به واسطه آن به لذت مناجات پروردگار می رسد و از ذکر و عبادات مبتهج و شادمان می شود و رحم بر ارباب فقر و فاقه می آورد و گرسنگی روز قیامت را متذکر می گردد و شکسته نفسی در او ظاهر می شود و مواظبت بر عبادات و طاعت سهل و آسان می گردد و شهوت معصیت را کم می کند و خواب را که باعث تضییع روزگار و عمر و موجب کلال طبع و فوات نماز شب است کم می کند و آدمی را خفیف المونه و سبکبار می گرداند و به آن جهت فارغ البال و متمکن از تهیه اسباب سفر قیامت می شود و بدن را صحیح و امراض را دفع می کندو کم امری است که فایده آن مقابله به فایده گرسنگی نماید پس بر مصاحبان شره و شکم پرستان لازم است که در صدد علاج خود برآیند و آیات و اخباری که در مذمت پرخوری و فواید گرسنگی رسیده ملاحظه کنند و طریقه انبیاء مرسلین و ایمه دین و اکابر علماء و اعاظم عرفاء را تتبع کنند و ببینند که هر کس که به جایی رسیده و مرتبه ای یافته بی زحمت گرسنگی نبوده و ملاحظه کنند که خلاصی از چنگ شهوات و ملکات خبیثه بدون تحمل آن میسر نگردد و پستی مأکولات و ماده آنها را به نظر درآورند و ببینند که آیا شرکت و مشابهت با ملایکه سماوات بهتر است یا مشارکت با بهایم و حیوانات زیرا که پرخوردن شیوه چهارپایان است که به غیر از شکم چیزی ندانند
و اما دوم که پیروی شهوت فرج و حرص بر مجامعت باشد پس شکی نیست که خود فی نفسه امری است قبیح و منکر و در نظر ارباب عقول مستهجن و مستنکرعقل که کارفرمای مملکت بدن است به واسطه آن مقهور و منکوب و قوه عاقله که مخدوم قوا و حواس است خادم و مغلوب می گردد تا کار به جایی می رسد که همت انسان بر تمتع از جواری و نسوان مقصور و از سلوک آخرت مهجور می شود
و آن عبارت است از کوتاهی کردن در تحصیل نمودن قدر ضرورت از قوت به جهت سد رمق و سستی از قدر لازم در شهوت نکاح به حدی که منجر به برطرف شدن قوت و تضییع عیال و قطع نسل شود و شکی نیست که آن در شرع مذموم و ناپسندیده است زیرا که تحصیل شناخت پروردگار و سعی در عبادت آفریدگار و کسب فضایل و دفع رذایل موقوف به قوت بدن و صحت تن است پس کوتاهی در رساندن غذایی به بدن که قوت را محافظت نماید آدمی را از تحصیل سعادات محروم سازد و همچنین اهمال قوه شهوت نکاح آدمی را از فواید بسیار محروم می گرداند زیرا که خداوند عالم این قوه را بر بنی آدم مسلط گردانید تا نسل باقی ماند و وجود این سلسله دایمی باشد پس کسی که آن را مهمل گذارد و ترک نکاح کند ثمره این قوه را ضایع کرده و از فواید بقای نسل محروم شده است که یکی از آنها موافقت اراده خداست که بقای نوع انسان باشد و بسیار شدن بندگان و بسیار شدن کسانی که پیغمبر آخرالزمان به واسطه آنها مباهات و افتخار می کند و تبرک جستن به دعای خیر فرزند صالح بعد از مردن و وصول به شفاعت اطفال صغیری که پیش از پدر و مادر می میرند و غیر اینها از فواید با وجود اینکه قطع کردن رشته ای که از آدم أبوالبشر متصل شده و آن را به دیگری نسپردن خود قصوری است ظاهر و روشن و از برای نکاح و تزویج نیز فواید بسیاری است که کسی که آن را ترک می کند آن فواید از او فوت می شود از جمله آنها محافظت خود از شر شیطان و شکستن سورت شهوت و فارغ شدن از تدبیر منزل و نگاهبانی خانه و امر طبخ و فرش و جاروب کردن و اسباب زندگانی را آراستن و ظروف و جامه شستن و امثال اینها از آنچه آدمی را از تحصیل علم و عمل باز می داردو از این جهت سید رسل صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که باید هر یک از شما فرا گیرد زبانی ذاکر و دلی شاکر و زنی پرسا که اعانت کند او را بر امر آخرتش
دانستی که ضد این دو جنس صفت عفت است و آن عبارت است از مطیع و منقاد شدن قوه شهویه از برای قوه عاقله تا آنچه امر فرماید درخصوص اکل و شرب و نکاح و جماع متابعت کند و از آنچه نهی فرماید اجتناب نماید و آن حد اعتدال است که در شرع و عقل پسندیده است و دو طرف افراط و تفریط آن مذموم و ناپسند استپس گمان نکنی که آنچه وارد شده است در فضیلت جوع و گرسنگی افراط در آن ممدوح باشد چگونه می تواند چنین باشد و حال اینکه غرض از خلقت انسان بندگی کردن است و آن موقوف است بر قوت و نشاط طبع و شکی نیست که گرسنگی بسیار قوت را زایل و نشاط را باطل می کند پس مراد از آن اندک خوردن است به حدی که آدمی ثقل غذا را نفهمد و حیوانیت بر او غالب نشود و همیشه راغب به غذا بوده باشد نه به حدی که از قوت بیفتد و مزاج را فاسد کند زیرا که آن خارج از حد اعتدالی است که مقصود شارع است و غیر از معنی عفت است که در اخبار بسیار مدح آن وارد شده حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمود که افضل عبادات عفت است و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود هیچ عبادتی افضل از عفت شکم و فرج نیست و به این مضمون از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نیز روایت شده است
سایر صفاتی که متعلق است به قوه شهویه که از دو جنس مذکور ناشی می شوند و آنها بسیارند صفت اول محبت دنیای دنیه و بیان این صفت و آنچه متعلق به آن است در چند فصل ذکر می شود
بدان که دنیا خود فی نفسه حقیقتی دارد و در حق بندگان نیز حقیقتی دارد اما حقیقت خود دنیا عبارت است از زمین و آنچه بر روی زمین موجود است و مراد از زمین املاک و دکاکین دکان ها و خانه و امثال آنها است و آنچه بر روی زمین است معادن است و نباتات و حیوانات و تحصیل معادن غالبا یا به جهت آن است که آلت کار و شغل خود قرار دهند چون مس و آهن و ارزیز قلع و نحو آنها یا از برای زینت و آرایش به آن است مانند جواهر یا از برای داد و ستد است چون طلا و نقره و تحصیل نباتات اغلب از برای لباس و قوت و غذا و دوا استو اما حیوانات را که تحصیل می کنند یا به جهت خدمتکاری و کار فرمودن است چون اسب و استر و کنیزان و غلامان یا از برای لذت بردن از آنها چون سراری کنیزان و زنان یا به جهت قوت و یاری جستن از آنها چون اولاد و برادران یا از برای تسخیر دلهای ایشان و تسلط بر آنها و اینها اعیانی هستند که دنیا عبارت از آنها است و خداوند عالم همه آنها را در این آیه مبارکه جمع فرموده که زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین والقناطیر المقنطرة من الذهب والفضة والخیل المسومة والانعام والحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا یعنی زینت داده شده است از برای مردم دوستی و مشتهیات نفسانیه از زنان و فرزندان و قنطارها از طلا و نقره و اسبان چرنده و چارپایان و زرع اینها متاع زندگانی دنیا هستند و محبت جمیع اینها از رذایل قوه شهویه است مگر محبت تسخیر قلوب و تسلط که از متعلقات قوه غضبیه است
و اما حقیقت دنیا در حق بندگان عبارت است از آنچه پیش از مردن از برای ایشان حاصل می شود و آنچه را بعد از مردن بیابند آن آخرت است پس هر چه پیش از مردن از برای بنده در آن بهره و حظی و غرضی و لذتی است آن دنیاست در حق او و از برای او دو نوع علاقه به آن چیز است یکی علاقه دل که دوستی آن است و دیگری گرفتاری بدن که مشغول شدن به اصلاح و تربیت آن است تا استیفای حظ خود را از آن کندو حقیقت دنیا در حق بندگان همان علاقه قلبیه و گرفتاریهای بدنیه و لذات نفسیه است که حاصل می شود نه آن اعیانی که علاقه به آنها دارد یا مشغول به آنها می شود
از آنچه مذکور شد معلوم گردید که حقیقت خود دنیا چیزی است و در حق بندگان چیز دیگر و اولی که زمین و اعیان موجود در آن باشد بدی و مذمتی نداردبلکه دنیای مذموم آن دنیای در حق بندگان است که دلبستگی ایشان به اعیان مذکور و گرفتاری ایشان به آنها و استیفای لذات خود از آنها باشد و دانستی که این نیز بر دو قسم است
بدان ای جان برادر دنیا دشمن خدا و بندگان خداست أعم از دوستان و دشمنان او اما دشمنی او با خدا آن است که راه بندگان او را زد و ایشان را به زخارف خود فریفت و از این جهت خدا از روزی که آن را آفریده نظر بر آن نیفکند و اما عداوت آن با دوستان خدا به این است که خود را هر لحظه به نوعی می آراید و در نظر ایشان جلوه می دهد و نعمتهای خود را بر ایشان عرضه می کند تا صبر بر ایشان گردد و حلاوت ترک دنیا در کام ایشان تلخ و ناگوار شود و اما دشمنی او با دشمنان خدا به این است که دام خود را در راه ایشان افکنده به مکر و فریب ایشان را به دام می کشد و گردن آنها را به کمند خود درمی آورد و با ایشان نرد محبت و دوستی می بازد تا دلهای آنها را به خود کشیده از خدعه خود ایشان را ایمن و دلشان را به خود مطمین ساخته به یکبار دامن خود را از دست ایشان می رهاند و ایشان را در پشیمانی و ندامت و اندوه و حسرت می نشاند پس آن بخت برگشتگان به کناری می آیند هم سود و سرمایه درباخته و خود را از سعادت ابدی محروم ساخته آتش حسرت در کانون سینه هایشان افروخته و دلهایشان به آتش بی برگی سوخته در فراق عجوزه دنیای غدار ناله های زار از دلهای افکار برمی آورند و از مکر و فریب آن آه های آتشبار می کشند و یستغیثون و لا یغاث بل یقال لهم اخسیوا و لا تکلمون یعنی فریاد از نهادشان می آید و فریاد رسی نمی یابند بلکه از هر طرف ندا به ایشان می رسد که دور شوید ای سگان و سخن مگوییدای خداوندان طاق و طمطراق
غزل شمارهٔ ۱۴۹
حلقه بشکست و بر زمین افتاد
بدان که از برای دنیا صفات و حالاتی چند است که در هر صفتی آن را تشبیه به چیزی نموده اند و به این جهت مثالهای بسیاری از برای دنیای غدار حاصل شدهمثال اول آنچه خداوند عظیم در کتاب کریم آن را در بی ثباتی و سرعت زوال به آن تشبیه فرموده است و آن گیاهی است که از زمین بروید و به سبب آب باران لحظه خرمی و طراوت به هم رساند و بعد از ساعتی که آفتاب بر آن بتابد خشک شود و بادها آن را متفرق و پراکنده سازند و در این صفت در بعضی احادیث آن را به پلی مثال زده اند که باید به تعجیل از آن عبور کرد
سابق بر این اشاره شد به اینکه دنیا بر دو قسم است یکی ممدوح و دیگری مذموم و ملعون و بیان این آنست که وصول به اعلا مراتب سعادات و فوز به بساط قرب حضرت خالق البریات حاصل نمی شود مگر به صفای دل و حب خدا و انس به آن و سبب صفای دل بازداشتن نفس از شهوات دنیویه و عبادت کردن و طاعت نمودن است و سبب حب خدا معرفت اوست و آن نمی شود مگر به دوام فکر در آثار صنایع عجیبه و بدایع غریبه او و باعث انس کثرت یاد خدا و مداومت بر آن است و این سه صفت است که آدمی را نجات می دهد و او را به مراتب سعادت می رساند و اینها باقیات الصالحاتندو شکی نیست که هر که در صدد تحصیل این سه صفت و اسباب آنها باشد او سالک راه آخرت است و خود ظاهر است که تحصیل اینها به صحت بدن محتاج و آن موقوف است بر غذایی که حیات آدمی بدان باقی و لباسی و سکنایی و هر یک از اینها محتاج به اسبابی چند هستند
و آنچه در دنیا هست بر سه قسم است اول آنکه نمی تواند شد از برای خدا باشد بلکه البته در صورت و حقیقت از دنیا است چون انواع معاصی و محرمات و اصناف تنعم به مباحات و این دنیایی است که علی الاطلاق مذموم استدوم آنکه صورت از دنیا است اما حقیقت آن هم می تواند از برای دنیا باشد و هم می تواند از برای خدا باشد چون اکل و شرب و نکاح و امثال اینها
دانستی که دنیا عبارت است از هر چیزی که در آن از برای بنده پیش از مردن نصیبی هست خواه نعمت ومال باشد یا منصب و جاه یا متابعت شهوت شکم و فرج یا طلب علو و برتری و تکبر و انتقام و غضب و تشفی غیظ یا غیر اینها و بالجمله از برای دنیا شعب و فروعی بی حد است و لیکن اعظم آفات آن که متعلق به قوه شهویه است مال است زیرا که هر زنده ای محتاج به آن استو از برای مال فواید بسیار و آفات و غوایل بی شماری است و تمیز خوب و بد آن در نهایت صعوبت و اشکال است زیرا که از نبودن مال صفت فقر و احتیاج به هم می رسد و از وجود آن وصف غنا و ثروت حاصل می شود و این هر دو صفتی است که خدا بندگان خود را به آنها امتحان می فرماید