گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدان که بسیاری از آفات مذکوره در این مقام و در سابق بر این از غیبت و بهتان و دروغ و شماتت و سخریت و جدال و مراء و مزاح و تکلم به مالایعنی و فحش و غیر اینها از مفاسد زبان است و ضرر این عضو به انسان بیشتر از سایر اعضا است و آفات آن افزون تر از آفات سایر جوارح است و مفاسد این عضو اگر چه از معاصی ظاهره است که شأن علم اخلاق گفتگوی از آنها نیست و لیکن هر یک از اینها منجر به اخلاق رذیله و ملکات فاسده می گردد زیرا رسوخ ملکات و اخلاق در نفس به واسطه تکرار اعمال و افعال است پس طالب معالی اخلاق را لازم است که محافظت نفس و اعضا هر دو را بنماید و چنانکه مذکور شد عمده اعضایی که مصدر افعال ذمیمه است که مودی به اخلاق رذیله است زبان است و آن بهترین آلات شیطان است در گمراه کردن بنی نوع انسان چون این عضو است فسیح المیدان و وسیع الجولان مجال آن بی حد و بی نهایت و استعمال آن در غایت سهولت و سرکشی آن از سایر اعضا بیشتر است پس هرکه آن را مطلق العنان ساخت شیطان او را به وادی ضلالت رسانید و به سر منزل خذلان و هلاکت کشانید پس محافظت آن و مراقبت احوال آن واجب و لازم است و کسی از شر زبان نجات نمی یابد مگر آن را به قید شریعت مقید سازد و عنان آن را کشیده رها نکند مگر در سخنی که نفع لازمی از برای دنیا و آخرت داشته باشدو از این جهت است که در اخبار بسیار امر به حفظ این عضو و مراقبت احوال آن وارد شده
و بدان که ضد همه آفات زبان و مفاسد آن صمت و خاموشی است و کسی را خلاصی از آفات زبان جز به آن نیست و آن از محاسن شیم و صاحب آن در نزد همه کس عزیز و محترم است و باعث جمعیت خاطر و افکار و موجب دوام هیبت و وقار و فراغت از برای ذکر و عبادت و سلامتی در دنیا و آخرت استو از این جهت سید رسل صلی الله علیه و آله و سلم فرمود من صمت نجی یعنی هر که خاموشی را شعار خود ساخت نجات یافت و فرمود هر که ایمان آورد به خدا و رسول باید هر سخنی که می گوید خیر باشد یا خاموش نشیند اعرابی ای به خدمت آن حضرت آمد عرض کرد مرا به علمی دلالت کن که داخل بهشت شوم فرمود گرسنگان را سیر کن و تشنگان را سیراب نمای پس اگر قدرت بر اینها نداشته باشی زبان خود را از غیر سخن حق و خیر محافظت کن که به این سبب بر شیطان غالب می گردی و فرمود چون مومن را خاموش و صاحب وقار بینید به او تقرب جویید که حکمت بر دل او القا می شود و نیز فرمود مردم سه طایفه اند غانم و سالم و هالک و غانم کسی است که ذکر خدا کند و سالم آن است که سکوت را شعار خود سازد و هالک آن است که به سخنان باطل فرو رود
و حقیقت جاه تسخیر قلوب مردم و مالک شدن دلهای ایشان است همچنان که مالداری تسخیر اعیان و درهم و دینار و ضیاع و عقار و غلام و کنیز و امثال آنها است و در وقتی که دلها مسخر کسی می گردند که اعتقاد صفت کمالی در حق آن کس نماید خواه آن صفت کمال واقعی باشد چون علم و عبادت و تقوی و زهد و شجاعت و سخاوت و امثال اینها یا اینکه به اعتقاد مردم و خیال ایشان آن را کمال تصور نموده باشند چون سلطنت و ولایت و منصب و ریاست پو غنا و مال و حسن و جمال و امثال اینهاپس هر شخصی که مردم او را متصف به صفتی دانند که به گمان ایشان از صفت کمال باشد به قدر آنچه آن صفت در دل ایشان قدر و عظمت داشته باشد دلهای ایشان مسخر او می شود و به آن قدر اطاعت و متابعت او می کنند زیرا مردم پیوسته تابع گمان و اعتقاد خود هستند پس به این سبب چنانچه صاحب مال مالک غلام و کنیز می شود صاحب جاه نیز مالک مردم آزاد می شود چون با تسخیر دلهای ایشان همه به منزله بندگان مطیع فرمان آدمی می باشند بلکه اطاعت آزادگان تمام تر و بهتر است زیرا که اطاعت بندگان به قهر و غلبه و اطاعت آزادگان به تسلیم و رضا است و از این جهت است که محبت جاه بالاتر و بیشتر است از محبت مال علاوه بر این از برای جاه فوایدی دیگر هست که از برای مال نیست چون به سبب جاه شخصی عظیم گردد و آوازه کمالات او منتشر شود و مدح و ثنای او بر زبانها افتد غالبا قدر مال در نظر او حقیر می گردد و مال را فدای جاه می کند مگر مردی که بسیار لییم الطبع و خسیس النفس باشد
بدان که حب جاه و شهرت از مهلکات عظیمه و طالب آن طالب آفات دنیویه و اخرویه است و کسی که اسم او مشهور و آوازه او بلند شد کم می شود که دنیا و آخرت او سالم بماند مگر کسی را که خداوند عالم به حکمت کامله خود به جهت نشر احکام دین برگزیده باشددر شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است
بدان که اگر چه حب جاه و شهرت از مهلکات عظیمه است و لیکن نه چنین است که جمیع اقسام بدین مثابه باشند و تفصیل این اجمال آنکه چون دنیا مزرعه آخرت است و همچنان که از مال و منال دنیوی تحصیل توشه آخرت می توان نمود همچنین فی الجمله جاهی نیز معین تحصیل کمالات اخرویه می توان شد زیرا آدمی را در تعمیر خانه آخرت همچنان که فی الجمله مأکول و ملبوس و مسکن احتیاج است همچنین ناچار است او را از خادمی که خدمت او کند و رفیقی که اعانت او نماید و صاحب تسلطی که دفع ظلم اشرار از او کندپس اگر دوست داشته باشد که در نزد خادم و رفیق یا سلطان و حاکم بلکه سایر مردمان قدر و منزلتی داشته باشد تا معین و یار او باشند و در زندگانی و تحصیل سعادت جاودانی و از مفاسد جاه چون کبر و عجب و ظلم و تفاخر و نحو اینها اجتناب کند محبت این قدر از جاه موجب هلاکت نمی گردد بلکه شرعا محمود و از جمله اسباب آخرت است و دوستی چنین شخصی این قدر از جاه را نظیر آن است که کسی دوست داشته باشد که در خانه او بیت الخلایی باشد تا قضای حاجت او شود و اگر احتیاج به آن نداشته باشد از بودن آن در خانه متنفر باشد
بدان که آوازه شهرت و علاج آن چون معالجه سایر امراض نفسانیه مرکب است از علمی و عملی اما معالجه علمی آن است که اولا بدان که استحقاق بزرگی و حکومت و فرمانفرمایی و سلطنت و اجلال و سروری و علو و برتری مختص ذات پاک مالک الملوک است که نقص و زوال را در ساحت جلال و کبریاییش راه نه و هیچ پادشاه ذوی الاقتدار را از اقتفاء فرمانش مجال تمرد نیستخیال نظر خالی از راه او
و اما معالجه عملی حب جاه آن است که گمنامی و گوشه نشینی را اختیار کنی و از مواضعی که در آنجا مشهور هستی و أهالی آن در صدد احترام تو هستند مسافرت و هجرت کنی و به مواضعی که در آنجا گمنام باشی مسکن نمایی و مجرد گوشه نشینی در خانه خود در آن شهری که مشهوری فایده نمی بخشد بلکه غالب آن است که قبول عامه و حصول جاه از آن بیشتر حاصل شود پس بسا کسان که در شهر خود در خانه نشسته و در بر روی خود بسته و از مردم کناره کرده و به این سبب میل دلها به ایشان بیشتر و آن بیچاره این عمل را وسیله تحصیل جاه قرار داده و چنین می داند که ترک دنیا کرده هیهات هیهات فریب شیطان را خورده نظر به قلب خود افکند که اگر اعتقاد مردم از او زایل شود و در مقام مذمت و بدگویی برآیند چگونه دل او متألم می گردد و نفس او مضطرب می شود و در صدد چاره جویی او برمی آید بداند که حب جاه او را بر گوشه نشینی واداشتهو عمده در علاج این صفت قطع طمع کردن است از مردم و این حاصل نمی شود مگر به قناعت زیرا هر که قناعت را پیشه خود کرد از مردم مستغنی می شود و چون از ایشان مستغنی شد دل او از ایشان فارغ می گردد و رد و قبول مردم در نظر او یکسان می نماید بلکه هر که از اهل معرفت باشد و او را طمعی به کسی نباشد مردم در نظر او چون چهارپایان می نمایند
غزل شمارهٔ ۱۶۱
تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
بدان که ضد حب جاه و شهرت محبت گمنامی و بی اعتباری خود در نظر مردم است و آن شعبه ای است از زهد و از جمله صفات حسنه مومنین و خصال پسندیده مقربین استاز حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که فرمودند به درستی که خدا دوست دارد پرهیزکاران گمنام پوشیده و پنهان را که چون غایب شوند کسی جستجوی ایشان نکند و هرگاه حاضر شوند کسی ایشان را نشناسد دلهایشان چراغهای هدایت که باعث نجات دیگران از ظلمت می شود و فرمودند بسا صاحب دو جامه کهنه که کسی اعتنایی به او نمی کند که اگر خدا را قسم دهد قسم او را رد نمی کند و چون گوید خدایا مرا بهشت عطا کن به او عطا می فرماید و لیکن از دنیا هیچ چیز به او ندهد و نیز از آن سرور مروی است که اهل بهشت کسانی هستند ژولیده مو و غبار آلوده که بجز دو جامه کهنه ندارند و کسی اعتنا به ایشان نمی کند اگر در خانه امرا إذن دخول طلبند اذن نمی یابند و چون از برای خود زنی خطبه کنند کسی قبول نکند و خطبه ایشان را اجابت ننماید و چون سخن گویند به سخن ایشان گوش ندارند
یعنی هر که طالب آن باشد که مدح او کنند و خوش آمد او گویند و متنفر باشد از اینکه بدگویی او کنند و این صفت نتیجه حب جاه است و از مهلکات عظیمه است زیرا هر کس که دوست دارد مدح او کنند و می ترسد از مذمت پیوسته طالب رضای مردم است و گفتار و کردار خود را بر وفق خواهش ایشان به عمل می آورد و به امید آنکه مدح او گویند و از ترس آنکه مذمت او کنند مطلقا ملاحظه رضای خالق را منظور نمی داردپس بسا باشد که واجبات را ترک نماید و محرمات را مرتکب گردد و در امر به معروف و نهی از منکر مسامحه نماید و از حق و انصاف تعدی کند و شکی نیست که جمیع اینها باعث هلاکت است و به این سبب است که اخبار بسیار در مذمت این صفت رسیده است
و بدان که از برای حب مدح و خوش آمدگویی چند سبب استاول برخوردن به کمال خود زیرا مرتبه کمال در نزد هر کسی محبوب و فی نفسه کمال از برای هر نفسی مطلوب است پس هرگاه کسی به کمالی از خود برمی خورد و لذت می برد و به نشاط می آید و مدح و ثنای مردم باعث آن می شود که آن شخص به کمالی از خود برمی خورد و به این جهت اگر این مدح از شخصی خبیر دانا که حراف و لاف زن نباشد صادر شده باشد لذت آن اعظم و ابتهاج به آن بیشتر است و اگر آن مدح صادر از شخص نادان حراف چرب گویی باشد این قدر لذت نمی بخشد و بسا باشد که آدمی به کمال خود برخورد باشد و لیکن به آن ملتفت نباشد و از مدح دیگران به آن ملتفت شود به این جهت لذت یابد و از این قبیل است مدح به صفاتی که ظاهر و محسوس است چون سفیدی رخسار و اعتدال قامت و حسن صورت و نسبت بلند و امثال اینها
چون دانستی که حب مدح و کراهت ذم از جمله مهلکات و رذایل صفات است پس باید دامت همت بر میان زده و در صدد معالجه آن برآیی پیش از آنکه امر از دستت بیرون روداما معالجه محبت مدح و ثنا آن است که ابتدا ملاحظه کنی که سببی که نشاط و لذت تو از آن حاصل است کدام یک از اسباب مذکوره است اما اگر به سبب اول باشد که موجب التفات تو به کمالی از خود شود پس اگر آن کمال حقیقی نباشد چون مال و جاه و شهرت و منصب و امثال اینها مهموم و مغموم و محزون می گردد و اگر کمال حقیقی باشد چون علم و ورع و تقوی پس اگر فی الحقیقه آن شخص به آن صفتی که او را به آن مدح می کنند متصف نیست چه جای شادی و نشاط بلکه محل غم و اندوه است و اگر به آن صفت متصف باشد مادامی که خاتمه او به خیر نباشد فایده بر این کمالات مترتب نمی گردد
و اما علاج کراهت از مذمت نیز از آنچه مذکور شد معلوم می شود و خلاصه آن آنکه آن شخص که تو را مذمت می کند اگر در آن مذمت صادق است و غرض او پند و نصیحت است پس چه جای کراهت و دشمنی است بلکه سزاوار آن است که از مذمت او شاد شوی و او را دوست خود دانی و سعی کنی در ازاله آن صفت مذمومه از خود و چه قبیح است که کسی عداوت کند با کسی که او را هدایت و نصیحت می کندبه نزد من آن کس نکو خواه توست
و آن عبارت است از طلب کردن اعتبار و منزلت در نزد مردم به وسیله افعال خیر و پسندیده یا آثاری که دلالت بر صفت نیک کند و مراد از آثار داله بر خیر افعالی است که خود آن فعل خیر نباشد و لیکن از آن پی به امور خیر توان برد مثل اظهار ضعف و بی حالی به جهت فهمانیدن کم خوراکی و روزه بودن یا بیداری شب و مثل آه بی اختیار کشیدن به جهت اظهار اینکه به فکر خدا یا احوال روز جزا افتاده است و امثال اینهاو همه اقسام ریا شرعا مذموم بلکه از جمله مهلکات عظیمه و گناهان کبیره است و بر حرمت آن اجماع امت منعقد و آیات و اخبار یکدیگر را متعاضد است
بدان که ریا بر چند قسم است زیرا که یا در اصل ایمان است یا در عبادت است یا در غیر اینهااما قسم اول عبارت است ازاظهار شهادتین به زبان با انکار در دل و این قسم کفر و نفاق است و در ابتدای اسلام شیوع داشت و لیکن در امثال این زمان کم یافت می شود بلی در این زمان بسیار می شود که کسی در دل معتقد به بعضی از ضروریات دین مثل بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و معاد جسمانی و بقای تکلیف نباشد ولی از خوف شمشیر شریعت اظهار آن نکند و اظهار اعتقاد نماید و این نیز از جمله کفر و نفاق و صاحب آن از دایره دین و اسلام خارج و در آتش جهنم مخلد است و صاحب کفر و نفاق خواه از قبیل اول باشد یا ثانی از کافر آشکار بدتر است زیرا آن جمع میان نفاق و کفر هر دو کرده است
چون اقسام ریا را دانستی بدان که قسم اول که ریا در ایمان باشد بدترین اقسام ریا و از افراد کافر است بلکه بدتر از کفر و شدیدتر از آن استو اما قسم دوم که ریا در عبادات بوده باشد همه انواع آن حرام و از گناهان عظیمه است و صاحب آن مغضوب درگاه پروردگار و ممنوع از وصول به سعادات و علاوه بر آن موجب بطلان عبادت و فساد آن است خواه در اصل عبادات باشد یا در وصف لازم آن و فرقی نیست در بطلان عبادت به قصد ریا میان اینکه قصد او ریای محض باشد و هیچ نیت قربت نداشته باشد یا اینکه هر دو با هم ضم باشد و بالاشتراک باعث بر عمل باشند بلکه اگر قصد قربت هم راجح باشد و شایبه ای از دریا در آن باشد باز عبادت فاسد است و صاحب آن از عهده تکلیف خود برنیامده است بلکه حال او بدتر از کسی است که عبادت را ترک نموده باشد چون این شخص علاوه بر گناه ترک عبادت گناه ریا را نیز دارد
بدان که اصل ماده مرض ریا یا طمع در مال و منافع مردمان است یا محبت مدح و ستایش ایشان و لذت بردن از آن یا کراهت از مذمت و ملامت ایشان که می خواهد به واسطه آن آنچه می نماید به مردم از افعال حسنه و اوصاف جمیله ایشان او را ثنا گویند و از صلحا و اخیارش خوانند و از این راه کسب اعتبار و تحصیل مرتبه و مقدار کرده خود را در نزد وضیع و شریف مکرم و معزز سازد و تسخیر دلهای عوام و خواص نموده به این وسیله به استیفای مشتهیات و مستلذات نفس شومش پردازد و مرادات و تمنیاتش به أسهل وجهی به حصول پیونددپس کسی که خواهد معالجه این مرض مهلک را نماید باید در قطع اصل ماده آن سعی کند و علاج طمع و محبت مدح و ستایش و کراهت ذم و نکوهش را نماید و طریق معالجه محبت مدح و کراهت ذم بیان شد و همچنین فی الجمله از علاج طمع گذشت و در صفت توکل نیز تفصیل آن بیان خواهد شد و لیکن در این مقام نیز فی الجمله علاج آنها را از این سبب خصوص ریا در عبادت می شوند مذکور می نماییم و می گوییم که هر که فی الجمله عقلی داشته باشد مادامی که امری از برای او نفعی نداشته باشد به او رغبت نمی نماید و چنانچه چیزی را که از برای او ضرر دارد البته پیرامون آن نمی گردد و هرگاه امری بالفعل فی الجمله نفعی و یا لذتی داشته باشد و لیکن موجب ضرر عظیم و الم شدید باشد از آن می گذرد
و اما علاج عملی ریا آن است که خود را عادت دهد به پنهان داشتن عبادات و در هنگام عبادت در به روی مردم ببندد همچنان که معاصی خود را از مردم پنهان می دارد تا دل او قانع شود به اطلاع خدا بر عبادات او و نفس او دیگر خواهش آگاهی مردم را به اعمال او نکندو مخفی نماند که کسی که عبادت را به جهت طمع از مردم و حب مدح ایشان به جا نیاورد و مطلقا ریا در نظر او نباشد بلکه به جهت امر الهی به عبادت پردازد باز بسیار می شود که شیطان مردود دست از او برنمی دارد و در صدد معارضه با او برمی آید خصوصا در اثنای عبادت پس چیزهایی به خاطر او می رساند و توهمات و افکار به دل او می افکند تا اینکه اندک میلی به ریا از برای او پیدا می شود و دل او را مضطرب می گرداند و اگر در آن وقت آن کس خود کراهت از آن حالت داشته باشد و با نفس خود مجادله نماید و بر آن متغیر گردد بر او گناهی نیست و عبادت او فاسد نمی شود و باید که اگر چنین وسوسه ای از شیطان حاصل شود به آن التفات نکرد و متوجه آن نشد و دل را مشغول عبادت گردانید و حضور قلب در عبادت را از دست نداد و به مجادله شیطان و معارضه با آن نپرداخت زیرا می شود که شیطان از ریا کردن کسی مأیوس باشد اما توهم ریا را به خاطر او بگذراند به جهت این که او در صدد معارضه و مجادله دفع آن توهم برآید و از حضور قلب باز ماند و اگر آدمی پی دفع آن توهم رود و مشغول جواب شیطان گردد شیطان به مطلوب خود می رسد و دست از آن شخص برنمی دارد و اما هرگاه ملتفت آن نگردد و به قوت قلب متوجه عبادت شود از او مأیوس می شود و دیگر پیرامون او نمی گردد
غزل شمارهٔ ۱۶۲
گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
ضد ریا اخلاص است و آن عبارت است از خالص ساختن قصد از غیر خدا و پرداختن نیت از ما سوی الله و هر عبادتی که قصد در آن به این حد نباشد از اخلاص عاری است پس کسی که طاعت می کند اگر به قصد ریا یعنی وانمودن به مردم و حصول قدر و منزلت در نزد ایشان باشد آن مرایی مطلق است و اگر به قصد قربت باشد و لیکن با آن غرض دنیوی دیگری غیر از ریا نیز به آن ضمیمه باشد مثل اینکه در روزه نیز قصد پرهیز بکند یا در آزاد کردن بنده ای که خریدار نداشته باشد قصد فرار از خراجات یا خلاصی از شرارت و بد خلقی او را نیز بکند یا در حج نیت خلاصی از بعضی گرفتاریهای وطن یا شر دشمنان کند یا در تحصیل علم قصد عزت و برتری نماید یا در وضو و غسل نیت خنک شدن یا پاکیزگی کند یا در تصدق به سایل نیت خلاصی از ابرام او کند و نحو اینها اگر چه در این وقت آن شخص مرایی نباشد و لیکن عمل او از اخلاص خارج استپس اخلاص آن است که عمل او از جمیع این شوایب و اغراض خالی باشد و از جهت محض تقرب به خدا بوده باشد و بالاترین مراتب اخلاص آن است که در عمل قصد عوضی اصلا نداشته باشد نه در دنیا و نه در آخرت و صاحب آن همیشه چشم از اجر در دو عالم پوشیده و نظر او به محض رضای حق مقصور است و بجز او مقصودی و مطلوبی ندارد و این مرتبه اخلاص صد یقین است و نمی رسد به آن مگر کسانی که مستغرق لجه بحر عظمت الهی گشته واله و حیران محبت او باشند و ایشان را التفاتی نه به دنیا و نه به آخرت باشد
بدان که اخلاص مقامی است رفیع از مقامات مقربین و منزلی است منیع از منازل راه دین بلکه کبریت احمر و اکسیر اعظم است هر که توفیق وصول به آن را یافت به مرتبه عظمی فایز گردید و هر که موید بر تحصیل آن گردید به موهبت کبری رسید چگونه چنین نباشد و حال آنکه آن سبب تکلیف بنی نوع انسان است چنانکه حق سبحانه می فرماید و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین یعنی بندگان مأمور به اوامر إلهیه نگردیدند مگر به آن جهت که عبادت کنند خدای را در حالتی که خالص کننده باشند از برای او دین را و لقای پروردگار که غایت مقصود و منتهای مطلوب است به آن بسته است همچنان که می فرماید فمن کان یرجو لقاء ربه فیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا یعنی هر که آرزوی ملاقات پروردگار خود داشته باشد پس باید عمل صالح به جا آورد و در عبادت پروردگار خود احدی را شریک نسازد و در بعضی از اخبار قدسیه وارد شده است که اخلاص سری است از اسرار من به ودیعت می گذارم آن را در دل هر یک از بندگان خود که آن را دوست داشته باشم و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که هیچ بنده ای نیست که چهل روز عملی را به اخلاص از برای خدا به جا آورد مگر اینکه چشمه های حکمت از دل او بر زبانش جاری می گردد و فرمود که عمل را از برای خدا خالص کن تا اندک آن ترا کفایت کند و از حضرت امیرالمومنین علیه السلام مروی است که چندان در قید بسیاری عمل مباشید و در قید آن باشید که به درجه قبول برسد آریطاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
و مراد از آن در این مقام دورویی و دو زبانی است به این طریق که در حضور کسی او را مدح و ستایش کنی و اظهار دوستی و نیکخواهی نمایی و در غیاب او برخلاف آن باشی و مذمت او کنی و در صدد اذیت او باشی یا آنکه میان دو نفر که با یکدیگر دشمن اند آمد و شد نمایی و با هر یک در دشمنی دیگری موافقت کنی و خود را دشمن او وانمایی و او را بر عداوت آن دیگری تحسین کنی و دشمنی او را در نظرش جلوه دهی و چنان نمایی که تو هم یاری او می کنی و این صفت از جمله مهلکات عظیمه استحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که هر که دو رو باشد در دنیا فردای قیامت او را دو زبان از آتش خواه بود و فرمود بدترین بندگان خدا در روز قیامت کسی خواهد بود که در دنیا دو رو باشد یعنی شخصی را به رویی ملاقات کند و دیگری را به رویی و نیز فرمود که در روز قیامت هر که دو رو باشد خواهد آمد یک زبان از قفای او آویخته و یک زبان دیگر از پیش روی او و شعله خواهند کشید تا رخسار او را بسوزانند و ندا خواهد رسید که این است که در دنیا دورو و دو زبان بود
و مخفی نماند که این در صورتی است که غرض از تردد میان دو دشمن و موافقت با آنها محکم کردن دشمنی ایشان و امثال آن باشد اما هرگاه کسی آمد و شد با دو نفر که با هم دشمن اند نماید و اظهار دوستی خود با هر یک نماید و فی الواقع هم با هر دو دوست باشد این نفاق نیست گو دوستی او با هر یک دوستی صداقت و حقیقی نیست چون دوستی حقیقی با کسی با دوستی دشمن او جمع نمی شود و همچنین اگر کسی از شر کسی دیگر ترسد و به جهت دفع شر او با او اظهار دوستی کند و مدح او را نماید به چیزی که اعتقاد به او نداشته باشد و با او مدارا و سلوک کند این نیز اگر چه نفاق است و لیکن تا ضرورت دال به آن است مذموم نیست و جایز است شرعا همچنان که مروی است مردی در در خانه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اذن دخول طلبید حضرت فرمود اذن دهید او را که بد مردی است از قبیله ای چون آن شخص داخل شد حضرت با او نیز به تکلم آمد به نحوی که حاضران گمان کردند که آن شخص را در خدمت آن سرور قدر و منزلتی است چون بیرون رفت عرض کردند که در اول چنین فرمودی و چون داخل شد با او حسن سلوک به جا آوردی آن جناب فرمود که بدترین خلق خدا در روز قیامت کسی است که احترام و اکرام او نمایند که خود را از شر او محافظت نمایند و همه اخباری که در خصوص مدارا وارد شده است دلالت بر تجویز این نوع می کندو از بعضی از صحابه منقول است که ما بر روی کسانی چند بشاشت و خرمی می کردیم که دلهای ما بر ایشان لعنت می کرد و همچنان که اشاره به آن شد چون از این نوع سلوک در وقتی است که ناچار باشد که با آن شخص شریر آمد و شد نماید و در ترک او و ترک مدارا مظنه ضرر باشد نه اینکه مانند اکثر اهل این زمان که به محض ردایت نفس یا ضعف آن یا به طمع بعضی از فضول دنیا یا به توهمات بی جا با اکثر مردم بنای دورویی گذارده و ایشان را به سخنانی مدح می کنند که اصلا دل ایشان از آن خبر ندارد و این را مدارا و حسن سلوک می نامند
صفت بیست و سوم غرور و مذمت که منشأ اکثر آفات و شرور است و اصل معنی غرور فریب خوردن است و مراد از آن در این مقام فریفته شدن به شبهه و خدعه شیطان است در ایمن شدن از عذاب خدای تعالی و مطمین گشتن به امری که موافق هوا و هوس و ملایم طبع باشد پس هر که را اعتقاد آن باشد که او بر راه خیر است و آن طریقه ای که دارد طریقه صحیح است و چنین نباشد آن شخص مغرور است و اگر فریفته امری شود که به واسطه آن خود را شخصی داند آن عجب است و اگر چه آن نیز از اقسام غرور است و لیکن مراد در این مقام از غرور مغرور شدن است به صحت آن کاری که می کند و درست بودن آن و چون بیشتر مردم به خود گمان نیک دارند و افعال و اعمال خود را درست پندارند و حال اینکه در آن گمان خطا کارند پس ایشان مغروند مثل کسانی که مال مردم را می گیرند و به مصرف خیرات و مبرات می رسانند و مساجد و مدارس بنا می نهند و پل و رباط می سازند و چنان پندارند که عمل نیکی کرده اند و به سعادتی رسیده اند و این محض غرور و غفلت است و شیطان لعین او را فریب داده است و بدان که منبع هر هلاکتی و سرچشمه هر شقاوتی غرور و غفلت استو به این سبب سید رسل صلی الله علیه و آله و سلم فرمود خوشا خواب زیرکان و افطار کردن ایشان که چگونه مغبون کرده اند بیداری احمقان و سعی و اجتهاد ایشان را زیرا حمق موجب غرور به بیداری و اجتهاد می گردد و هر آینه به قدر ذره ای از عمل صاحب تقوی و یقین بهتر است از عملی که روی زمین را مملو کرده اند از مغرورین و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که مغرور در دنیا مسکین است و در آخرت مغبون و زیانکار چون عوض کرده است بهتر را به زبونتر و تعجب مکن از خود که بسا باشد که فریفته شوی به مال و صحت بدن خود و گمانی کنی که باقی خواهی بود و بسا باشد که فریفته شوی به طول عمر خود و اولاد و اصحاب خود و پنداری که به سبب آنها نجات خواهی یافت و گاهی فریفته شوی به آنچه به همه خلق می نمایی از پشیمانی بر تقصیرات خود در عبادت و شاید خدا از دل تو آنچه را به خلق می نمایی داند و بسا باشد که نفس خود را به تکلف بر عبادت بداری و حال اینکه خدای تعالی اخلاص از تو طلب کند و بسا باشد که افتخار کنی به علم و نسب خود و حال آنکه غافل باشی از آنچه از احوال تو پنهان است بر تو و خدا می داند و بسا باشد که توهم کنی که خدا را می خوانی و حال آنکه تو غیر خدا را عبادت کنی و بسا باشد که پنداشته باشی که نصیحت خلق می کنی و حال آنکه قصد تو آن باشد که مردم به سوی تو میل نمایند