گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو خسرو سوی ارمن یافت تسکینشنو دیگر حکایتهای شیرین
چو شد احوال شیرین جمله مفهومز خسرو کن حکایت نیز معلوم
غنیمت دان دلا روز جوانیکزان خوشتر نباشد زندگانی
چو شد در قصر شاپور پری خوانپری رو را برآمد ناله از جان
نشسته بود روزی شاه خوشدلطمع بسته که گردد کام حاصل
چو خسرو را شد این معلوم در روزسوی شهر مداین راند فیروز
غزل شمارهٔ ۱۷۲
شایسته وصل زود گردد
چو شد شاپور و از آن قصر سنگینسوی خسرو به ارمن برد شیرین
چو آگه گشت بهرام از چنین حالکه خسرو از بزرگی یافت اقبال
پس از ترتیب خسرو چون بپرداختبه خلوت خواند شیرین را و بنواخت
چو صبح از بام مشرق سر برآوردهزیمت بر سپاه شب در آورد
با یکدیگر در کنار شهرود و پیدا شدن شیرو کشته شدن به دست خسرو
چو خسرو روز در عشرت به شب کردخیالش وصل از شیرین طلب کرد
پری رو گفتش از دیوانه خویشنرنجم نیست چون در خانه خویش
چو خسرو دیدکان سرو سمنبردلی دارد به بر از سنگ سختر
چو خسرو یافت آن اعزاز و تمکینبرون آمد سوی بهرام چوبین
چو شد بار دوم بر تخت خسروجهان را داد دیگر رونق از نو
غزل شمارهٔ ۱۷۳
آسمان در زمین به سر گردد
چنین دادم خبر مرد سمرگویکه چون برتافت خسرو زان صنم روی
بدین گفتن چو روزی ده برآمدزمانه بر مهین بانو سرآمد
مهین بانو چو بیرون شد ز عالمبه شیرین پادشاهی شد مسلم
چو شد بر تخت شاهی خسرو رومسپاه زنگ شد ز اطراف معدوم
درآمد باربد اول به آوازنواهای عجایب کرد آغاز
در آن عشرت چو از شب رفت پاسیز می نوشید خسرو چند کاسی