گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو بشنید این سخن شاپور از شاهبه پا برجست و روی آورد بر راه
نگار لاله رخ سرو سمنبرمه زهره جبین خورشید خاور
چو فرهاد از غم شیرین برآشفتنه روزش خورد بودی نی به شب خفت
چو از فرهاد خسرو آگهی یافتدلش چون کوره آهنگری تافت
غزل شمارهٔ ۱۷۴
وجودش با عدم همخانه گردد
نخستین گفت کای فرهاد چونیچرا چندین ز عشق او زبونی
چنین دارم خبر از باستان گویچو می آورد در این داستان روی
ز بعد آنکه خسرو شاه بادادسر فرهاد را با سنگها داد
چنین دادم خبر مرد سخندانکه چون فرهاد داد از عاشقی جان
چو خسرو ساخت زین سان کار فرهاداز آن بشنو که خسرو را چه افتاد
چو مریم را سر آمد عمر خسروطلب کرد از بزرگان همسر نو
چو خسرو را دگر سر باره آمدطلبکار وصال آن مه آمد
اگر خواهی که یابی عالم صبحشبی کن روز بهر یک دم صبح
سحر کز کوه سر زد خسرو شرقز تیغ کوه عالم شد پر از برق
چو دید از دور قصر آن سمنبرهوای باده اش افتاد در سر
غزل شمارهٔ ۱۷۵
غم دشوار تو آسان نگردد
چو خسرو کرد ازین بسیار زاریجوابش داد آن ماه حصاری
دگر ره خسرو از نوعی که دانیبه شیرین گفت از شیرین زبانی
دگر ره آن مه حسن از سر مهرنمود از اوج برج خویشتن چهر
دگر باره به صد نیرنگ پرویزبه پاسخ کرد شمشیر زبان تیز
دگر ره آن سهی سرو از سر نازبه خسرو کرد چشم از دلبری باز
شباهنگام کان آهوی غمازبرفت از دیده با صد عشوه و ناز
سخن پرداز مجلس این چنین گفتکه چون پرویز از شیرین برآشفت
چو بر زد نور خورشید از فلک سرسحر رو تازه کرد از چشمه خور