گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سحرگاهی چو چشم دلبران مستو زان مستی به یک ره رفته از دست
نباید مست شد در کوی محبوبکه مستان را بود بد پیش خود خوب
غزل شمارهٔ ۱۷۶
خط تو به سرسبزی بر مشک ختن خندد
چو کرد آخر نکیسا این عمل رادگر ره باربد خواند این غزل را
زهی نور رخت شمع دل منوصالت از دو عالم حاصل من
ز قول شاه کرد این نغمه آهنگکه زهره از فلک زد بر زمین چنگ
در آن روزی که تخم مهر کشتندبه مهر تو گل ما را سرشتند
مرا عشق از جهان و جان برآوردبه یکبار از سر و سامان بر آورد
غرض از بود و از نابود چبودو زین آمد شدن مقصود چبود
جوابش داد کای شاه جوان بختکه بادت تا ابد هم تاج و هم تخت
دگر گفتش بگو کاین چرخ دوارچرا گردانست دایم همچو پرگار
جوابش داد استاد سخنورکه بشنو شرح این چرخ مدور
دگر گفتش بگو کز ذات قادرچه اول گشت ای استاد ظاهر
غزل شمارهٔ ۱۷۷
فتنه ی تو عقل بی خبر که پسندد
چنین دادش خبر استاد کاملکه گویم شرح این با شاه عادل
دگر گفتش زمان با آدمی زادچه نسبت دارد این را یاد کن یاد
جوابش داد کین شخص زمانههمی این کار دارد جاودانه
دگر گفتش که عالم را و آدمبگو تا شان چه نسبت هست با هم
جوابش داد استاد از سر عقلکه بشنو شرح این از کشف و از نقل
دگر گفتش فنا چبود بقا چیستبهشت و دوزخ و روز لقا چیست
جوابش داد و گفتش ای خداوندبگویم زآنچه دانم با تو یک چند
دگر گفتش که ای پیر معانیچگونه کرد باید زندگانی
جوابش داد استاد سخن سنجکه نتوان یافتن این گنج بی رنج
چو بنشید این سخن مرد گزیدهجوابش داد و گفت ای نور دیده