گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
غزل شمارهٔ ۱۷۸
مرا از دل نه از جان می برآرد
نخستین آنکه در پنهان و در فاشخدا بر خویش حاضر دان و خوش باش
بخش ۸۴ - حکایت
دل خود داده بد با دلستانی
دوم پند آنکه با نادان مشو یارکه از نادان کشی اندوه بسیار
سیوم پند این بود ای سرو آزادکه بر حسن و جوانی پر مشو شاد
چهارم پند من این است ای ماهکه سوی خود مده غماز را راه
بود پند من این پنجم که دانانگیرد سخت بر خود رنج دنیا
ششم پندت بگویم گر کنی گوشگرت زخمی رسد از دهر مخروش
دهم از هفتمین پندت نشانیاگر گوشت بود با من زمانی
ز پند هشتمت گویم کزین پندبرآید اهل دولت را دل از بند
بود پند نهم اینت که تدبیرنیارد کردکس با امر تقدیر
غزل شمارهٔ ۱۷۹
برای کشتن ما می درآرد
دهم پند این بود می گویمت فاشکه دنیا را بقایی نیست خوش باش
دلا بیدار شو از خواب پندارکه شمشیر اجل را نیست زنهار
چنین دادم خبر داننده استادکه چون خسرو ز تخت و بخت شد شاد
ببین ای از ازل گشته مویددو چشمم خواجه شمس الدین محمد
سلیمی هان و هان تا چند و تا کیبهارت با سر آید بگدرد دی
شمارهٔ ۱
چون غیر خون نبارد ابر بهاری ما
شمارهٔ ۲
موبه مو بگذاشت زیر بار دل ها شانه را
غزل شمارهٔ ۱۸۰
شب سر اندر نقاب می آرد
شمارهٔ ۳
دل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا
شمارهٔ ۴
تا که آزادی بود دربند در بندیم ما
شمارهٔ ۵
می رود تا به فلک هلهله شادی ما
شمارهٔ ۶
کی به استادی تواند خویش سازد اجنبی را