بخش ۹ - آمدن امام علیه السلام به خیمه گاه و وداع نمودن با اهل حرم
ز تیر بداندیش چون روزگار سر آمد بدان کودک شیرخوار بیامد شه دین به سوی حرم رخ از گریه پرخون دل از غم دژم همه بانوان حرم را بخواند ابا کودکان در بر خود نشاند همی دست بر روی هر یک بسو...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز تیر بداندیش چون روزگار سر آمد بدان کودک شیرخوار بیامد شه دین به سوی حرم رخ از گریه پرخون دل از غم دژم همه بانوان حرم را بخواند ابا کودکان در بر خود نشاند همی دست بر روی هر یک بسو...
بیامد نهان پیش والی بگفت سخن ها که ازکار مهتر شنفت چو عبدالله آگه از این راز شد دژم گشت و با اندوه انباز شد ابا شحنه گفتا تو هشیار باش همه شب پی پاس بیدار باش زکار آزموده سواران کا...
بده ساقی آن جام یاقوت نام که چونان ندیده است جمشید جام درافکن به بلور یاقوت ناب به جام هلالی بیار آفتاب ازآن می غم از خاطرم ساز دور که سرهای عشاق از آن پر زشور خرد سوز مردان صاحب ن...
ز دانشوری دیده ام درکتاب که با حر نام آور کامیاب سوی شاه آمد سه تن نامجوی غلام و برادرش و فرزند اوی گرانمایه پورش علی نام داشت که ازبخت فرخنده فرجام داشت ده و شش بپیمود از سالیان پ...
پدر را چو در رزم بی یار دید شکسته دل از مرگ سالار دید همه پهنه پر دشمن و شاه فرد دل نازکش گشت لبریز درد به خود گفت تا چند باید درنگ که یکباره بر شاه شد کار تنگ کنونش که جز تو تنی ی...
ز بهر پذیره برون تاختند غو شادمانی بر افراختند علم ها برافراشته رنگ رنگ برآورده آوای طنبور و چنگ چو آن قوم را ام کلثوم دید نوای دف و نای ایشان شنید بگفت ای جهان داور بی نیاز تواین ...
بپیچید برخود کژدم زده ویا همچو مار سرو دم زده بگفتش چرا خوردی آن نامه را گرفتی به خود سخت هنگامه را بگفتاش خوردم که تا راز اوی نهان ماند ازچون تو ناپاکخوی بدو گفت دشمن که نام تو چی...
ز کوفه همی تا به شهر دمشق شگفتی بسی از سر شاه عشق عیان شد به هر منزل و هر دیار دراین نامه گفتم یکی از هزار چه بسیار جا کز محبان شاه ندادند بر لشگر کفر راه ببستند در بر سیاه شریر بر...
گزین پور پیغمبر تاجدار چو در بگشاد بار یکی شیر ناگه ز هامون رسید چو فرزند شیر خدا را بدید به پای همایون اوسر نهاد همی لابه کرد و زمین بوسه داد شهنشه فرا گوش اوبرد سر خبر باز پرسید ...
چو زو بانوان آگهی یافتند به دیدار آن ماه بشتافتند گرفتند گردش همه مویه ساز سوی خیمه بردند با خویش باز یکی رخ به چهر دلاراش سود یکی چشم خود زار بر پاش سود چو زینب برآن روی و مو بنگر...
زسالار بد دختری خردسال که مانست خورشید رادرجمال درآغوش خود شاه بنشا ختش پدرورا بوسید و بنواختش چو آن بی پدر کودک هوشیار چنان مهر دید از جهانشهریار خروشید و گفت ای مهین عم راد که جا...
به گاهی که دژخیم بر گاه بود به مجلس در آمد بدادش درود بدو گفت اهریمن کینه خو خبر تا چه آورده ای بازگو بگفتا دلت شاد باد ای امیر که شد دشمنت کشته و دستگیر سر پور زهرا س و فرزند او د...
بگفت ای زمهر تو جان درتنم جهان بین به دیدار تو روشنم روان تن و مایه ی کام من نکورو جوان دلارام من نگه کن به لیلای دلخون خود بدین ناتوان پیر مجنون خود ببین تا چسان گشته پشتش کمان ز ...
گه شادمانی است نی روز پند زبان را این گفتگوها ببند سپس گفت آن مرد بی آبروی که بندند آذین به بازار و کوی همه مردم شهر بیرون روند سپاه ستم را پذیره شوند به شهر اندرون شد روان خواسته ...
بفرمود زان پس به آل عقیل ع که ای نو نهالان باغ خلیل شما را همین قتل مسلم بس است که تا حشر گریان بود هرکس است ازیدر سپارید راه وطن بمانید در خانه ی خویشتن نخواهم که با من سوی کربلا ...
به بالین اوگریه ها سرنمود همی چهره بر پای سجاد سود شه خسته چون بوی اکبر شنید زجاجست و تنگش به بر برکشید به بدرود هم در خروش آمدند همی ناله ازنای دل برزدند امام امم سیدالساجدین به ف...
بدان پیر مرد ستوده تبار ز اصحاب پیغمبر تاجدار چنین گوید آن پیر روشن ضمیر که بد خاکش از آب رحمت خمیر که بودم من آنروز در شهر شام نموده به بازارگانی مقام ز حجره به بازار گشتم روان بر...
به پوزش به شه لختی نماز وز آن پس به نرمی چنین راند راز که عبدالله یقطر نامدار زکین بد اندیش شد کشته زار بگفت این و دستوری از شاه یافت چو باد بزان سوی هامون شتافت چو او رفت فرمانروا...
جبین سود پیش شه دین به خاک بگفت ای تن خلق را جان پاک من اینک ز بدرود باز آمدم به درگاه تو با نیاز آمدم بپوشان مرا ساز و برگ نبرد که انگیزم از جان بدخواه گرد مر او را خداوند دین خوا...
شنیدم که زد داور دین پناه به سر منزل خسروی بارگاه بیامد یکی پیر کافور موی که خود عمرو بودی نکو نام اوی ببوسید خاک و بنالید زار به لابه بگفت ای شه تاجدار مرا از بنی عکرمه گوهر است ز...
چه شهزادهروی خداروی او کمند دل باب گیسوی او تو گفتی که در پهنه ی کارزار فرود آمد از عرش پروردگار به لشگر بتابید نورش ز دور چو سیمای یزدان به سینای طور زفر فروزان اوشد زمین پر از کب...
همی خواست آن مرد فرخنده پی سوی بیت مقدس کند راه طی بد استاده آنجا و کردی نظر چو بشنید قرآن از آن پاک سر مرا گفت کای یار بنگر شگفت که دیده سر بی تن آید به گفت بکن آگه از نام این سر ...
ثمین گوهر دجر عبد مناف همی راند تا جایگاه شراف درآنجا به فرمان آن رهنمای سرا پرده ها گشت گردون گرای به خرگه بیاسود فرخنده شاه مرآن روز و شب را درآن جایگاه چو از پرتو چهر رخشنده شید...
نهنگی دمان بر کشید ازنیام که جان دلیران کشیدی به کام بدان تیغ شیر کنام نبرد به لشگر چو جدش علی حمله کرد سپاهی درآمد ز گرگان کین به پیگار آن یوسف مصر دین سبک تیغ شهزاده شد سرگرای زم...