بخش ۴۱ - ذکر شهادت محمد بن مسلم بن عقیل سلام الله علیه
به مینو چو عبدالله پاک تاخت برادرش بازوی مردی فراخت جوانی محمد نکو نام او به مردی سپهر حرون رام او ازآن پس که بخت خود آشفته یافت برادرش را تن به خون خفته نیافت بنالید ودستوری از شا...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به مینو چو عبدالله پاک تاخت برادرش بازوی مردی فراخت جوانی محمد نکو نام او به مردی سپهر حرون رام او ازآن پس که بخت خود آشفته یافت برادرش را تن به خون خفته نیافت بنالید ودستوری از شا...
وزینسوی سالار فیروز روز دلاور امیر بداندیش سوز به خیر پرستنده اندر نهفت مر آن نغز انگشتری داد و گفت که ای نامجو بنده ی پاکخوی برو سوی اسحق اشعث بگوی که مندیش دیگر تو را مژده باد ام...
یکی پور بودش به پرده سرای سمن بوی گل روی و خورشید رای دل شاه آکنده از مهر او رخ روشنش تازه با چهر او نرفته بر او سال بیش از چهار کجا خوانده عبداللهش شهریار درآن دم دلش کرد یاد پدر ...
ز گرد ره آن بد نژاد پلید به نزدیکی کوفه چون دررسید سرو بر به دستار و برد سیاه نهان کرد بد اختر کینه خواه یکی استر رهسپر زیرران به دستش یکی شاخ از خیز ران به ره ماند تا روز گیتی فرو...
چوفرخ گهر جعفر بن عقیل بدید آن که پور برادر قتیل زخشم آمدش دل چو دریابه جوش زداغ برادر پسر زد خروش به فرمان شه سوی پیگار تاخت همه رزمگه پر تن کشته ساخت سوار و پیاده بسی کرد پست سپس...
زهر سو بدو ناکسان تاختند گشادند پیکان و تیغ آختند گرفتند گردش سران سپاه ازاین گفته جویم به یزدان پناه بزد خولی آن زشت ناپاکخوی یکی نیزه بر سینه ی پاک اوی سپس حجر حجاز تیری زکین زدش...
گروهی که بد اهرمنشان دلیل شکستند پیمان پور عقیل ازآن صد هزارش که بودند یار جز اندک نماندند و برگشت کار یل هاشمی رخت ازآنجا که بود به کاشانه ی هانی افکند زود چه هانی یکی مرد پاکیزه ...
کنون باز بشنو تو گفتار من زسالار بد گوهر تیره تن که بودی عمر نام آن بدنژاد که نفرین برآن مرد ناپاک باد به جنگ حسین ع او سپهدار بود به آل نبی کینه اش کار بود چو از کار اسحق آگاه شد ...
وزآن پس دو نوباوه حیدر نژاد که شان باب عبدالله پاک راد یکی عون و دیگر محمد به نام نهادند مردانه در رزم گام بدادند چون داد نام آوری نمودند چون خال را یاوری ازین دامگاه فنا تاختند به...
زن هانی اندر پس درشنید مراین راز و رنگ ازرخ او پرید نهانی زهانی به مسلم بگفت همه گفت خود کرد بالا به جفت که در خانه ی ما ز ابن زیاد مکش کینه بر پا مفرما فساد چو درخانه ی ما تو خون ...
در آن دم پی دیدن روی شاه برون ناگهان آمد از خیمه گاه یکی پرده گی دختری از رسول که بد از بزرگی چو مامش بتول س یکی پرده گی پرده دارش سروش به نه پرده ی چرخ از وی خروش نکرده بدو آفرینش...
بزرگان چمیدند بر پیشگاه غو کوس برشد ز ماهی به ماه به فرزند مالک سپهدار گفت که ای تیغ زن شیر با یال و سفت تو نایب منابی مرا بر به تخت بگستر دل آسوده بر تخت رخت به یاران ببخشای و با ...
بیامد زمین را بوسید و گفت که رازی مرا هست اندر نهفت که خود نام آن مرد بودی هجیم نسوزد تن او به نار جحیم بدو گفت مختار فرخنده خوی که راز نهان را به من بازگوی بگفتا یکی مرد پیشه ورم ...
چو یکچند بگذشت وزان نامور بجست و نیامد به دشمن خبر پرستنده ای داشت پور زیاد که بدنام او معقل پر فساد یکی روز خواندش برخویش وگفت تو را رازی از من بباید شنفت ز کردار مسلم به خشم اندر...
کنون رزم عبدالله بن حسن بباید شنودن ز گفتار من که درچهره انباز بد ماه را برادر پسر بد شهنشاه را یکی تازه شاخ از نهال رسول ص یکی نغز میوه ز باغ بتول دلاور چو فرخ نیاکان خویش سرافراز...
وزانسو عمر پور بدخواه سعد به لشگر خروشید مانند رعد که تا چند این بردباری به کار سرآرید این خسته را روزگار یکی از شما سرکند زو جدا که یک لشگر از رنج گردد رها بسی گفت و از وی نپذیرفت...
چو فرمان بود از امامان پاک که گوییم از این ماتم هولناک بگویم و گرنه مرا بد گریز ازاین گفته گرمی شدم ریز ریز تو نیز ای نیوشای آوای من چو آهنگ غم برکشد نای من نگهدار دل را به چنگ سکو...
بدین سوی لختی قدم رنجه ساز شنو آن سخن ها و برگرد باز ازین خواند ن ناگهان درنهاد تو را هیچ اندیشه ی بد مباد تو را چون ندیدستم ازدیر باز کنونم به دیدارت آمد نیاز به ناچار آن پیر پاک ...
جوان تاخت یکران به دشت ستیز به هیکل فکنده یکی تیغ نیز یکی نیزه بر کف چو بالای خویش سلاح دگر ز آنچه بایست بیش برآراسته تن به رخت نبرد بدانسان که شاید زمردان مرد عنان بر چپ و راست لخ...
به کام اندرش نیش ها چون گراز تو گفتی که اهریمن آمد فراز بپرسید مختار کاین زن زکیست بدین درگه آوردنش بهر چیست بدوگفت عبداله این نیست زن بگویم کنون نام او با تو من مراین قیس بن حفص ش...
که جز من کسی مرد این کار نیست به نزد من این کار دشوار نیست منم آنکه خون بارد از دشنه ام به خون حسین علی ع تشنه ام بود گرچه نوباوه ی مصطفی ص ولی چون پدر باشدش مرتضی ع من از کشتن او ...
چو پور برادرش رادید شاه که افتاد تنها میان سپاه دمان از پی یاری اوسه مرد زیاران روان سوی پیکار کرد محمد یکی بود پور انس ندیده به مردی چو او چشم کس دگر زاده ی بودجانه که بود و اسد ن...
به مقدار فرسنگی ازکوفه دور بود معدن رامش و جای سور کنون هفت روز و شب اندرگذشت که جای بداندیش و بیگانه گشت وزان بد سگالان دور از خرد بود بیست افزونتر از چارصد همه قاتلان امام انام ه...
به مذحج نژادان رسید آگهی که کاخ مهی شدز هانی تهی بزرگان آن دوده گرد آمدند زهر دربسی داستان ها زدند به فرجام بستند کین را میان بجستند ازجا همه همعنان ز هر سو درفشی برافرا ختند سوی ک...