شمارهٔ ۲۵۳
در قیامت همه کس طالب و جویا باشد دل ما طالب این قدر معلا باشد عشقکان جان و دل و دین ز تو باز استاند عشق نبودمگر آن طامه کبرا باشد در جهان گشتم و آفاق سراسر دیدم ذات انسانستکه هم اس...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
در قیامت همه کس طالب و جویا باشد دل ما طالب این قدر معلا باشد عشقکان جان و دل و دین ز تو باز استاند عشق نبودمگر آن طامه کبرا باشد در جهان گشتم و آفاق سراسر دیدم ذات انسانستکه هم اس...
طور سینا چه بود سینه دانا باشد دل عاشق چه بود لجه دریا باشد لذت جان طلبیخاطرفارغ بکف آر دل عاشق بجهان فارغ و یکتا باشد من ندانم که چه حالست که هر جا که منم خاطرم شیفته آن قدوبالا ب...
گر همه میل دلت جانب سلما باشد خاطر آشفته آن زلف چلیپا باشد روز محشرکه بیارد همه کس دست آویز جان ما را هوس عشق و تمنا باشد یار می خوردن ما نیست کسی در عالم کمترین جرعه مالجه دریا با...
هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشد دل و جان مظهر انوار تجلا باشد هر که او غرقه اسرار معانی گردد لاجرم بیت دلش مسجد اقصا باشد هرکه او مست ز جامات وصال تو شود فارغ از جام جم و باده ح...
هر که او را هوس منصب اعلا باشد قبله جان و دلش زلف چلیپا باشد عاشقی راکه بهمت زد و عالم بگذشت میل جانش همه با مقصد اقصا باشد عاشقم ناله و زاری مرا منع مکن هر کجاعشق بود شورش و غوغا ...
مرا گر اندرون پر نار باشد ز عشق آن بت دلدار باشد دلم در عشق بگریزد قیامت در آن وقتی که دارا دار باشد زبون گردد ازین عشق جگر سوز اگر خود حیدر کرار باشد چو زلف و روی او بینند مستان ه...
ارنی و لن ترانی راز و نیاز باشد نزدیک مرد عارف این هر دو باز باشد گر رهروی بدانیای معدن امانی بیرون ازین دو منزل دریای راز باشد در ذرها ببینی انوار حسن جانان گر دیده بصیرت فی الجمل...
ساقی بیار باده و بنواز عود را یک دم بلند کن نغمات سرود را جامی بتشنگان حیات ابد رسان هی بر زنید زاهد خشک حسود را شیطان حسود و دشمن و رحمان امین جان از بهر آن حسود مرنجان ودود را چن...
هر چند جنس آب حیاتست خربزه بسیار بی بقا و ثباتست خربزه زنهار در قوقون بحقارت نظر مکن چون رشک کوزهای نباتست خربزه یک نکته را بدان و عمل کن بدان یقین کاندر خور جهاد و زکاتست خربزه فا...
من بنده شیوه های شیرین توام آشفته طره های مشکین توام گفتی که بگوتاچه کسی در ره ما مسکین تومسکین تومسکین توام
مست و مستور ندیدیم و گر هم باشد این چنین نادره در ملک جهان کم باشد پیش ما قصه به تزویر و به قرایی نیست مرد عاشق بر ما اعلم و احکم باشد رمز اسرار خدا را نتوان گفت بکس مگر آن یارکه ا...
مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشد جام جم راکه شنیدی دل آدم باشد در ره عشق فناباش و سلیم و تسلیم بعد ازین دعوی عشق از تو مسلم باشد دلکه با عشق و محبت نبود محرومست دل نباشد به یقین خانه...
تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد دل شوریده من واله و حیران باشد روی جان را بتوان دیدن و خرم گشتن گر دلت آینه نیر عرفان باشد سر توحید توان گفت به هشیاران نی بتوان گفت اگر مجلس مستان ب...
عاشقی راکه دل از عشق پریشان باشد بس عجب نبوداگر بی سر و سامان باشد یارباین بحر غم عشق عجایب بحریست موج این بحر همه لؤلؤ و مرجان باشد چو در آیم همگی شورش و مستی گردم در مقامی که همه...
گرترا میل دلی سوی دل و جان باشد جان فدای تو کنمقصه آسان باشد دل بشادی بدهم جان و جهان دربازم گر دلم عید ترا لایق قربان باشد هر که جان را بهوای تونبازد باری زین سبب عاقبت الامر پشیم...
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد اثر بخت نکوغایت قرب آن باشد می که از دست تو نوشم همه نوشانوشست کمترین جرعه من قلزم و عمان باشد گفتمستی که خرابست بمهمان آرید گفتمای جان و جهاندولت مس...
کسی که روی تو بیند چگونه شاد نباشد مرید عشق توای دوستنامراد نباشد مراکه قبله جان روی تست اول و آخر یقین که خوشتر ازین مبداء و معاد نباشد سوادچشم مرا کرده ای قبول بشرطی که جز خیال ت...
نه از خطاست که در ابروی تو چین باشد تو نازنینی و ناز تو نازنین باشد قیامتست برآن رخ نقاب زلفاما نقاب چون بگشایی قیامت این باشد بنفشه گر بلطفت شه ریاحینست به پیش سنبل زلف تو خوشه چی...
بپیش درد من درمان چه باشد ز سر بگذرسر و سامان چه باشد چو پیمان را شکستم باز ساقی مرا پیمانه دهپیمان چه باشد گدا آیینه احسان شاهست ز من تاوان مجوتاوان چه باشد اگر نبود گدا هرگز که د...
رنگرز و رنگرزی دیر شد رنگرز از رنگرزی سیر شد نقش خمش چونکه صفایی نداشت رنگرزک خاسر و ادبیر شد رنگ خمش می نشود هیچ راست دیر همی جنبد واین دیر شد همچو که دردی بته خم نشست وز غم این ر...
مست از شراب عشق کن این عقل دوراندیش را از تو گدایی میکند خیری بده درویش را ای نور ایمان روی تو وی جمله احسان خوی تو ای کعبه جان کوی تو خیری بده درویش را دست و دلی دارم تهی و ز نار ...
ز جنس مقدس چنین اقدسی نبود و ندیدست هرگز کسی علی رغم الف جحود جهود بوصف هدایت بمانی بسی لباس تو تقویست از راه دین چه باشد ازین خوب تر ملبسی
هرچند ترا از اهل ایمان دارم در معنی این مسیله برهان دارم گر عشق خدانباشدت در دل و جان من کافرمار ترا مسلمان دارم
از دولت وصال تو کارم بکام شد بختم بلند گشت و سعادت غلام شد از جلوه های حسن تو جانم حیات یافت با چشمهای مست تو عیشم مدام شد گفتیسلام ذوق سلامت بدل رسید این خانه از سلام تو دارالسلام...