شمارهٔ ۲۹
آن کس که ز یار خود بریده ست منم آن کس که ز زهر غم چشیده ست منم آن کس که مراد دل ندیده ست منم وآن کس که ز دل به جان رسیده ست منم

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
آن کس که ز یار خود بریده ست منم آن کس که ز زهر غم چشیده ست منم آن کس که مراد دل ندیده ست منم وآن کس که ز دل به جان رسیده ست منم
دمید صبح سعادتکه یار باز آمد هزار شکر که آن غمگسار باز آمد دلمکه برسر کوی تو راه یافت دمی باختیار شد و بخت یار باز آمد خردز جور و جفای تواز سر کویت بخشم رفت ولی شرمسار باز آمد روان...
ازکف ساقی جان باده چو در جام آمد جان بیمار مرا وقت سر انجام آمد روی بنمود و همه کفر جهان را بزدود شاد باشید که آن هادی اسلام آمد واعظ ما هوس صحبت مستان دارد در ببندید که آن عام کال...
آخرای شوخ جهانعشوه گری با ما چند ما بسودای تو مردیم خدا را مپسند در غمت خسته دلان غرقه خونند مدام نفسی برسرشان آ و ببین در چه دمند آن دل از وسوسه هر دو جهان آزادست که بزنجیر سر زلف...
در هوایت عاشقان مستمند روز و شب مدهوش و مست حیرتند تا کجا خواهند رسیدن حال دل هجر مشکل یار ما مشکل پسند یاد وصلش مس جان را کیمیا خاک پایش چشم جان را سودمند هرکه رویت دید نیکو بخت ش...
چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند سواد زلف سیاهت ستمگری داند ز لطف نرگس مستت نشان تواند داد دلی که سحر مبین در مبصری داند بصد روان لبتای ماهرویدشنامی کجا فرو شد اگر حرص مشتری داند ف...
مرا اگر تو ندانی حبیب می داند دوای درد دلم را طبیب میداند صفیر ما نشناسیکه زاهد خشکی لسان فاخته کبک نجیب می داند شراب عشق بر آشفتگان مجنون ریز بر غم خواجهکه خود را لبیب میداند مگو ...
حالت جان مرا پیر مغان می داند آنکه پیوسته ز پیدا و نهان می داند همت پیر مغان را چه توان گفت که او قیمت راهبر و راهروان می داند به همه حال اگر نیک و اگر بد باشم راز من از همه رو جان...
در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند خزان درآمد و سر سبزی بهار نماند ز پای دار و سر تخت قصه کمتر گوی که این کرامت و آن غصه پایدار نماند ز مستعار جهان مست عار بود حکیم ز مستعار چو بگ...
منگر بعاشقانکه ز صد یک نشان نماند معشوق را ببین که ز صد یک نشانه ماند تا آتش هوای تو در دل زبانه زد مارا زبان همان شد و دیگر زبانه ماند بر آستان دوست نماندند عاشقان عاشق کسی بود که...
در هیچ زمان غیر بدل راه ندادند قومی که مریدند و گروهی که مرادند آنها که کمالات و جمالات تو دیدند بر خاک همه جبهه تسلیم نهادند در صومعه و مسجد و می خانه رسیدیم قومی ز تو غمگین و گرو...
ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا این حسن چه حسنست تقدس و تعالا من بنده آن باده نابم که دمادم در هر نفسی تازه کند جودت ما را از عربده ما در میخانه نیستی جان بنده حسن تو زهی حسن مدارا از...
یارب بحق آنکه تویی عالم اسرار کز یار سفر کرده ما کیست خبر دار کان ماه مسافر بکجا بود و کجا شد کان راهبر راه یقین سالک اطوار گفتیم باصحاب طریقت که شفا یافت هرکس که خورد شربتی ازطبله...
قاسمم قاسم انوار که اسرار ازل نیست پوشیده ز من خلق چه دانند مرا همه دانم بخدا و همه دانم او را همه دانند که اندر همه دانند مرا
تا بر سر کوی عاشقی منزل ماست سر ازلی و ابدی حاصل ماست تا نشیه عشق تو در آب و گل ماست سر نامه نام ها بنام دل ماست
گاه با خود نشسته ام ز بدی گاه برخاسته ز فکر خودی من درویش زار بی دل و یار مدتی در هوای آن دلدار بوده ام گه ز خاستگه ز نشست ماه در سی و ماهی اندر شست
با گیل دلبر گفتم که ای جان تی دوست داریم تی بنده فرمان خندید چون گل و ز ناز می گفت هینی خوآندی هینی و ساکان گفتم غریبم و آنگاه عاشق می دا نپرسی مسکین غریبان دل تی غلامی جان تی کمین...
وقت آن شد که می ناب دهی مستان را خاصه من بیدل شوریده سرگردان را قدحی چند روان کن که جگرها تشنه است تا ز خود دور کنم این سر و این سامان را شیشه خالی و حریفان همه مخمورانند مگر از سا...
حکمت یونانیان حصار نگردد از ضرر تند باد قهر خدایی حکمت امجد شنو ز ملت احمد پیر کهن دیر دهر خواجه سنایی
از هر طرفی چهره گشاییکه منم در هر نفسی جلوه گر آییکه منم با این همه گه گاه غلط می افتم نادان بله روستاییکه منم
چند در مسجد و در صومعه غارت کردند سبب این بود که میخانه عمارت کردند باده گران شد و ذرات جهان مست شدند من ندانم که به ساقی چه اشارت کردند درد و صافی همه خوردند و به چرخ افتادند صورت...
عاشقان را چو صلا جانب می خانه زدند آتشی بود که اندر دل دیوانه زدند در تمنای تو عشاق ز پای افتاده مست گشتند و ز مستی کف مستانه زدند عکس ساقی چو درین باده صافی افتاد عاشقان در هوست س...
اندرین دور که مستان طریقت خوارند گرچه خوارند ولی خوشدل و برخوردارند طرفه حالی ست که مستان طریقت مادام باده از جام بریزند ولی کج دارند هر که در راه طریقت به فنایی نرسید عارفانش به ح...
هر گه که یار شیوه ناز ابتدی کند عاشق کسی بودکه دل وجان فدی کند فارغ شد از جهان بحیات ابد رسید هر جان معتقد که بعشق اقتدی کند از معنی آمدن سوی صورت بدان که چیست معشوق الست گوید و عا...