شمارهٔ ۳۰۴
آنان که بجز روی تو جایی نگرانند کوته نظرانند و چه کوته نظرانند و آنان که رسیدند زنامت بنشانی در عالم حیرت همه بی نام و نشانند در جای خیال تو اگر اشک در آید صاحب نظران دردمش از دیده...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
آنان که بجز روی تو جایی نگرانند کوته نظرانند و چه کوته نظرانند و آنان که رسیدند زنامت بنشانی در عالم حیرت همه بی نام و نشانند در جای خیال تو اگر اشک در آید صاحب نظران دردمش از دیده...
خرده بینان طریقت همه صرافانند که بیک جو درم ناسره را نستانند دور ماندند ز دیدار تو سودازدگان همه حیران وعجب مانده که چون می مانند دل و جانها ز تو مستند بدانسان که مپرس جمله ذرات سر...
آب حیوانکه سکندر طلبش میفرمود روزی جان خضر گشت و خضر شد خشنود آب حیوان چه بودزنده جاوید شدن بشنوای خواجهکه در عین شهودی مشهود در ازل سابقه عشق قسمنا گفتند عونناالله خداوند کریمست و...
ای عشق توام در دو جهان مقصد و مقصود در طور عدم گشتن من وصل تو موجود بنمود بعشاق جهان سکه مهرت سیماب سرشک مژه بر روی زر اندود سازم همه در مجلس غمهای تو چون چنگ سوزم همه بر آتش سودای...
بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمود جمله ذرات جهان محو شد از عین شهود پرتو فیض تو در عالم امکان درتافت گشت روشن همه آفاقزهی پرتو جود قیمت عشق ندانی و گریزان گردی از سر آتش سوزان بگریزی...
بیمن دولت محبوب عاقبت محمود در فسانه ببست و سر قرابه گشود شراب ناب خداوند ذوالجلال کریم هزار عقل ربود و هزار جان افزود حدیث نو بشنوجلوه های نو می بین چو مدبران مرو اندر جهان کور و ...
بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی را بباد داد ورقهای درس و فتوی را ز عاصفات خدا بحر قهر موجی زد نهنگ عشق فرو برد طور موسی را غرامتست نظر بر مهوسی که ندید میان جلوه صورت جمال معنی را بغیر...
ای دلبر دلدار طلب گار توایم ای منبع انوار طلب گار توایم ای سالک اطوارطلب گار توایم ای واقف اسرار طلب گار توایم
توییکه مرهم ریشی و غایت مقصود جناب حضرت محبوب عاقبت محمود مرا که طاقت هجران نمانده استای دوست بیا که عمر عزیزستمیشود نابود یقین که هیچ ندانست قدر عمر عزیز کسی که در ره عشقت نکرد تر...
دل آینه صورت و معنیست عجب بود کان شاهدما روی درین آینه ننمود نه نه چو صفا نبود هرگز ننماید در آینه جان صفت شاهد و مشهود در راه تو عشاق سر از پای ندانند ای دولت عشاقزهی مقصد و مقصود...
رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبود رنگ او راست نشدحیرت و وحشت افزود خم اگر تیره شودصوفی ما طیره مشو که درین کاسه همانست که از خم پالود زان شرابی که ازو زنده شود جان و جهان ساقی ...
ز سوز و شوق تو از جان و دل بر آمد دود چه چاره سازم و درمان من چه خواهد بود بنیم شب همه مست خواب خوش باشند من و خیال تو و نالهای درد آلود فراق دوست بیک بار پایمالم کرد کجاست دولت جا...
زلفت شب قدرستزهی سایه ممدود رویت مه بدرستزهی طالع مسعود در بادیه محنت هجرانشب تاریک بی نور رخت جان نبرد راه بمقصود در باده و زاویه جز دوست ندیدیم این راه بدانستم و این بادیه پیمود ...
ساقیانور صبح روی نمود باده در جام کن به نغمه عود گر دهد درد سر توان کردن محتسب را بجرعه ای خشنود چون نمود آن نگار روی بمن من چه گویم مرا چه روی نمود دین ارباب عقل دانش و خیر مذهب ا...
سرمایه سعادت ما در دیار بود ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود دردست هرچه هستکه این درد چاره ساز باجان آدمی بمثل آتشست و عود رندیکه ره بکوی خرابات عشق برد جان را ز دست محنت ایام در رب...
صدبار فکر کردم و صد راه آزمود بیچارگیست چارهزیانست عین سود فریاد جان ما همه از درد دوریست گرنیست آتشی ز کجا خاستست دود گرمنع یارنیست پس این دورباش چیست گرنیست ماتمی ز چه شد جامها ک...
عشقش بخاک بردم و گفتم که یا ودود ارحم لنا که غیر تو کس نیست در وجود طاقت نداشت نور خرد پیش نار عشق خود را ز راه تجربه بسیار آزمود زلف تو جعد شدهمه سرسبز و تازه ایم خیری ز شب در آمد...
علم القرآن ز الرحمن چه بود یعنی انسان بود قابل در وجود مخلص ایجاد و مرآت کمال روبه انسان دارد این سودا و سود از ازل بر سر نیاید تا ابد همچوانسان گوهری از بحر جود گر ز غفلت راه باطل...
هزار بار نمک ریخت بر جراحت ما بشیوهای ملاحت زهی ملاحت ما ز دست جور جهان دل خلاص گشت تمام ز سعیها که غمش کرد در حمایت ما هزار تیغ جفا از تو بر جگر خوردیم خلل پذیر نشد ذره ای ارادت م...
بودیم درین عالم فانی رفتیم زین ملک بملک جاودانی رفتیم گشتیم ز ملکت تن خود بیزار از ملکت تن بملک جانی رفتیم
فتنه در خواب قیامت خفته بود چشم بیدار تو خوابش در ربود تا چو گل از پرده بیرون آمدی در گلستان عام شد بانگ سرود بر سر بازار جان مست آمدی مست حیرت ماند جانها در شهود آب رحمت ریختی در ...
فرو ریختی باز در جام جود بعمدا شرابی که هوشم ربود ازین جام تا جرعه ای خورده ام سرم در سجودست و جان در شهود درین جام دیدم بعین الیقین نمودست غیر تو یعنی نبود چه غیر و کجا غیر و کو ن...
کسی که شیوه حکمت گرفت گوی ربود به حکمتست حکایتنه کار سعی و جهود برسم مردم عاقل زبان نگه می دار که غافلان حسودند و منکران جحود ز پیر دهقان بشنوکه نیک می گوید کسی که تخم نکو کاشت تخم...
یحبه و یحبونم چنین فرمود که انعقاد محبت ز جانب ما بود مگر در آینه جان جمال خود را دید از آن سبب که همو شاهدست و هم مشهود بلی حیات ازل داد داد موجودات که مبتدای وجودست و منتهای و دو...