شمارهٔ ۶۴۷
ای خواجه جمالست و جهانست و جوانی می نوش می ناب بگل بانگ اغانی سودن سر خود بر در می خانه فراوان سودیست که اسرار خرابات بدانی اسرار خرابات که اسرار عظیمست با کس نتوان گفت که سریست نه...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ای خواجه جمالست و جهانست و جوانی می نوش می ناب بگل بانگ اغانی سودن سر خود بر در می خانه فراوان سودیست که اسرار خرابات بدانی اسرار خرابات که اسرار عظیمست با کس نتوان گفت که سریست نه...
با روی دل فروزت عیشیست جاودانی ای منبع مکارم وی معدن امانی عیشیست جاودانی گر ره بری بدانی بر چهره مشعشع گیسوی ارغوانی از جان خبر نداری انکار عشق داری با تو کسی چه گوید ای مرد کندلا...
بتو جان کجا برد پی که تو شاه بی نشانی ز تو دل کجا گریزدکه تو معدن امانی بهمین خوشست جانم که سگ در تو باشم چه کنم چه چاره سازم اگرم ز در برانی بثنای تو زبانم نرسید و گنگ گشتم پس ازی...
چون صبح سعادت ز جبین تو هویداست ما را بتو صد گونه تولا و تمناست تو ساقی جانهایی و جانها بتو شادند در ده قدح باده که هنگام تولاست در مجلس مستان خدا وقت سماعست چون عشق مزید آمد و چون...
بدرویشی دلی گر بود و جانی مسجل شد بملک دلستانی مرا در کوی جانان خانه ای هست مبارک مسکنی خوش خان و مانی چه سود از جلوه های حسن شاهد چو نبود در میان عین عیانی اگر روی دلت با روی یارس...
بیابان را بپیمودی ولیکن بس ویاوانی هدایه خوانده ایاما هدایت را نمی دانی مپیچان سر بنه گردن مترس از جان مترس از تن درآ در وادی ایمن اگر موسی عمرانی ملرزان دل ملرزان جان بترس از حضرت...
تا بکی شیوه تقلید و ره آسانی بخدا گر ز خدا یک سر مو می دانی سر و سامان جهان تفرقه دارد در پی جندا وقت خوش بی سر و بی سامانی اندرین شهر که درمان طلبان بسیارند درد را جوی چرا در طلب ...
تو جام جمی اما در جام نمیدانی این رمز نمی بینی این قصه نمیخوانی هرگز نبود دل را ذوق سر و سامانی زان ذوق که من دیدم در بی سر و سامانی هرچند که یک ذره خالی ز خدا نبود لیکن چه زند مور...
تو محبوب جانی و جان جهانی فدای تو صد عمر و صد زندگانی بنور هدایت چراغ زمینی برفعت فزون تر ز هفت آسمانی علیه الصلوتی علیه السلامی امین زمینی امان زمانی تو سلطان جودی و شاه وجودی بنو...
تو مرهم دل ریشی و راحت جانی دوای درد دل بیدلان نکو دانی کمال حسن ترا گر بصد زبان گویم بحسن و لطف و ملاحت هزار چندانی در آن زمان که براندازی از جمال نقاب نصیب جان و خرد حیرتست و حیر...
جراحات دلم را تازه کرد آن یار روحانی که ما در هر جدیدی لذتی داریم اگر دانی طریق عشق ورزیدن ز جان خویش ترسیدن محال امری ست ناممکن چرا در بند امکانی گهی از چشم مخمورش سخن رانم زهی مس...
جراحت دل من تازه کرد دلبر جانی که هر جدید درو لذتیست وین تو ندانی پس از مجاورت چاه دید یوسف کنعان بمصر عالم صورت تجلیات معانی ترا ز ذوق ملامت خبر کجاست که دایم رهین نعمت و عزت قرین...
خوشدل شدم که دادم دل را بدلستانی ماییم در هوایش دردی و داستانی از زلف او چه گویم سودای خانه سوزی وز چشم او چه گویم از باده سرگرانی سیمرغ قاف قربیم از آشیان پریده بر خاک آستانی داری...
ز نور روی تو پیداست سر سبع مثانی ز جبهه تو هویداست آن لطیفه که دانی ز خواب جهل و ضلالت خلاص داد دلم را صفیر بلبل خبرت ز گلستان معانی بپیش من که من آزاد سر و باغ جهانم مگو حدیث بهار...
چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداست ذرات جهان را بولای تو تولاست آن زلف دلاویز بر آن روی دل افروز آشوب جهان آمد و سر فتنه غوغاست دل را ز جهان هیچ تمنای دگر نیست جز دولت درد تو که آ...
صلای کافری و غارت مسلمانی در آن زمان که ز رخ زلف را برافشانی بدام زلف تو افتاده است این دل من گذشت عمر عزیزم درین پریشانی فغان و نعره برآید ز عالم و آدم اگر تو سلسله عشق را بجنبانی...
فداک عقلی و روحی که راحت جانی مرا بدرد سپاری و عین درمانی ز پا فتاده ام از دست رفته دستم گیر نگویمت بچه غایت چنانکه می دانی شکیب نیست مرا از تو یک زمان ای دوست که شمع مجلس انسی و ن...
هله ای دوست چه گویم که تو محبوب جهانی همه سعدی و سعادت همه لطفی همه جانی به تو چشمم شده روشن به تو کویم شده گلشن همه فتحی و فتوحی همه امنی و امانی به چه وصفت کنم ای جان که تو از وص...
هله ای ماه وفاپیشه که محبوب جهانی همه روحی همه راحت همه امنی و امانی بتو مدهوشم و حیران به چه وصفت کنم ای جان مگر این وصف که گویم که شه زنده دلانی هوس لجه دریاست مرا تا که برآرم در...
هله ای یار گرانمایهسبک روح جهانی نظر لطف تو مستبشر ابواب معانی علم از کوه برآمد غم و اندوه سرآمد ز خدا صد خبر آمد که تو محبوب جهانی هله ای صوفی سرخوش توبه از زاهد سرکش نرود جز ره ص...
روسیه را گر ببینی رد کنی روی مه را گر ببینی کد کنی گر ندارد رشد کی گردد رشید چون رشید راه را ارشد کنی چونکه قهرت تاختن آرد بجان عارفان راه را مرتد کنی رو بگردانی ز عالم مردوار رو ب...
تراست ناز که سلطان حسن و تمکینی مرا هزار نیاز و هزار مسکینی چه آتشی تو که دل را تمام سر تا پای ز سوز تا نگدازی ز پای ننشینی مگر که مصلحت کار من درین دیدی که هیچ مصلحت کار من نمی بی...
هله ای عشق کهن سال که هر روز نوی بنده فرمان تو هرجا که ضعیفست و قوی قیمت عشق ندانست دل و غافل ماند قیمت در شب افروز نداند قروی وصف آن یار ندانی که ز دانش دوری قدر جانان نشناسی که ب...
یار میگوید ببانگ پهلوی نیست غیر یار گر تو رهروی گر تو مرد آشنایی هیچ نیست تخت افریدون و تاج خسروی پیر دهقان گفت این جا زور نیست هرچه میکاری بدین ره بدروی زود در وحدت رسد جان شما سا...