شمارهٔ ۱۸۶
حاش لله کز رخت چشم افگنم سوی دگر خوش نمی آید بجز روی توام روی دگر تازه گلهای چمن خوشرنگ و خوشبویند لیک گل رخ ما رنگ دیگر دارد و بوی دگر زینت آن روی نیکو خال بس خط گو مباش حسن او را
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
حاش لله کز رخت چشم افگنم سوی دگر خوش نمی آید بجز روی توام روی دگر تازه گلهای چمن خوشرنگ و خوشبویند لیک گل رخ ما رنگ دیگر دارد و بوی دگر زینت آن روی نیکو خال بس خط گو مباش حسن او را
با رخ زرد آمدم سوی درت ای سروناز یعنی آوردم بخاک درگهت روی نیاز دولت حسن و جوانی یک دو روزی بیش نیست در نیاز ما نگر چندین بحسن خود مناز عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد یا شبم کوتا
برو ای نرگس رعنا تو باین چشم مناز ناز را چشم سیه باید و مژگان دراز از گل و لاله چه حاصل من و آن سرو که هست همه شوخی و کرشمه همه حسن و همه ناز آتشین روی من آرایش بزمست امشب برو ای ش
قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز بیا و سایه فگن بر سرم چو عمر دراز ز گریه بی تو مرا بسته بود راه نظر تو آمدی و نظر می کنم بروی تو باز چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست بیا که پیش ت
ای شهسوار حسن سر افراز کن مرا ای من سگت بسوی خود آواز کن مرا تا با تو راز گویم و فارغ شوم دمی بهر خدا که همدم و همراز کن مرا لطف تو معجزیست که بر مرده جان دهد لطفی نما و زنده ز اعج