شمارهٔ ۱۹۱
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز که بی تو روز و شب ما برابرست امروز اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری بپای خویشتن آید چو مرغ دست آموز دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد کجاست غمزه خونریز...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز که بی تو روز و شب ما برابرست امروز اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری بپای خویشتن آید چو مرغ دست آموز دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد کجاست غمزه خونریز...
برخیز طبیبا که دل آزرده ام امروز بگذار مرا کز غم او مرده ام امروز چون برگ خزان چهره من زرد شد از غم کو آن گل سیراب که پژمرده ام امروز چون گوشه دامان من از خون شده رنگین هر گوشه که ...
عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوز وه چه عمرست این که حال ما نمی دانی هنوز یک نظر دیدیم دیدارت و زان عمری گذشت دیده ها بر هم نمی آید ز حیرانی هنوز چیست چندین التفات آشکارا با رق...
عید شد هر گوشه خلقی ماه نو دارد هوس گوشه ابرو نمودی ماه ما اینست و بس هست فردا عید و هر کس ماه نو دارد هوس عید ما روی تو و ماه نو ابروی تو بس میروی خندان و میگویی مبارک باد عید همچ...
کار من از جمله عالم همین عشقست و بس عالمی دارم که در عالم ندارد هیچ کس پادشاه اهل دردم بر سر میدان عشق من میان فتنه و خیل بلا از پیش و پس دست امیدم ز دامان وصالش کوتهست وه که جایی ...
کام از آن لب مشکل و ما را غم کامست و بس کار ناکامان همین اندیشه خامست و بس با همه کس زان لب جان بخش می گویی سخن آنچه از لعلت نصیب ماست دشنامست و بس هر سهی سروی لباس ناز را شایسته ن...
یار من با دگران یار شد افسوس افسوس رفت و هم صحبت اغیار شد افسوس افسوس سالها عهد وفا بست ولی آخر کار عهد بشکست و جفاگار شد افسوس افسوس آنکه چون روز شب عیشم ازو روشن بود رفت و روزم چ...
زاهد بکنج صومعه می نوش و مست باش یعنی که دوزخی شدی آتش پرست باش ای سرو اعتدال قدش نیست چون ترا خواهی بلند جلوه نما خواه پست باش در خون نشسته ایم بخون ریز بر مخیز بنشین دمی و همدم ا...
دردمندم گر مرا درمان نباشد گو مباش دردمندان ترا گر جان نباشد گو مباش گر غریبی بر سر کویت بمیرد گو بمیر ور گدایی بر در سلطان نباشد گو مباش چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم بعد ازین...
سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا از من امروز جدا می شود آن یار عزیز همچو جانی که شود از تن بیمار جدا گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت دل خون گشت...
زان پیشتر که عقل شود رهنمون مرا عشق تو ره نمود بکوی جنون مرا هم سینه شد پر آتش و هم دیده شد پر آب در آب و آتشست درون و برون مرا شوخی که بود مردن من کام او کجاست تا بر مراد خویش ببی...
آه از آن شوخ که تا سر نشود خاک درش بر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسی زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش آه سرد از دل پر درد کشیدم سحری غافلان نام نهادند نس...
آه از آن ماه مسافر که نیامد خبرش او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست مردم از شوق...
آنکه از آب حیات آزرده می گردد تنش کی توان دیدن بروز جنگ غرق آهنش آنکه بر دوشش گرانی می کند جیب قبا چون روا دارد کسی بار زره بر گردنش خوش نباشد در قبای آهنین آن سیمتن ای خوش آن روزی...
زبان او که ندیدم ز تنگی دهنش امید هست که بینم بکام خویشتنش چه نازکیست تعالی الله آن سهی قد را که از گل و سمن آزرده می شود بدنش هزار تازه گل از بوستان دمید ولی یکی ز روی لطافت نمی ر...
گر گذر افتد چو باد صبح بر خاک منش همچو گرد از خاک برخیزم بگیرم دامنش در هوایش گر رود ذرات خاک من بباد از هوا داری در آیم ذره وار از روزنش آن پریرو را چه لایق کلبه تاریک دل مردم چشم...
روزی که بر لب آید جانم در آرزویش جان را بدو سپارم تن را بخاک کویش چون از وصال آن گل دیدم که نیست رنگی آخر بصد ضرورت قانع شدم ببویش خورشید روی او را نسبت بماه کردم زین کار نامناسب ش...
کار من فریاد و افغانست دور از یار خویش مردمان در کار من حیران و من در کار خویش ای طبیب دردمندان این تغافل تا به کی گاه گاهی می توان پرسیدن از بیمار خویش گرد کویت بیش از این عشاق مس...
ای شاه حسن جور مکن بر گدای خویش ما بنده توایم بترس از خدای خویش خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش هجر از برای غیر و وصال از برای خویش گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار جایی نرفته اس...
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش راستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش کعبه ما کوی تست از کوی خود ما را مران قبله ما روی تست از ما مگردان روی خویش سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروز ...
مردم و خود را ز غمهای جهان کردم خلاص عالمی را هم ز فریاد و فغان کردم خلاص در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر خویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص خوش زمانی دست داد از عالم مستی مرا ک...
هست آرزوی کشتن آن تند خو مرا گر او نکشت می کشد این آرزو مرا جان من از جدایی آن مه بلب رسید ای وای گر فلک نرساند باو مرا با ذوق جستجوی تو آسوده خاطرم آسودگی مباد ازین جستجو مرا ننگس...
وای که جانم نشد از غم هجران خلاص کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص جمله اسیر تواند وه چه عجب کافری کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص بسته زلف توایم رستن ما مشکلست هر که گرفتار تست ...
عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض همه سهلست همین صحبت یارست غرض غرض آنست که فارغ شوم از کار جهان ور نه از گوشه میخانه چه کارست غرض جان من بی جهت این تندی و بدخویی چیست گر نه آزار ...