شمارهٔ ۳۸۶
بر من ای شوخ ستم ها کردی بارک الله که کرم ها کردی کاشکی حال من از من پرسی تا بگویم چه ستم ها کردی من به راهت قدم از سر کردم تو سرم خاک قدم ها کردی ساقیا وقت تو خوش باد مدام که به م...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
بر من ای شوخ ستم ها کردی بارک الله که کرم ها کردی کاشکی حال من از من پرسی تا بگویم چه ستم ها کردی من به راهت قدم از سر کردم تو سرم خاک قدم ها کردی ساقیا وقت تو خوش باد مدام که به م...
رفتی ای ماه که از مهر وفا می کردی کاش می بودی و صدگونه جفا می کردی از تو روزی که به صد درد جدا می گشتم کاشکی بند من از بند جدا می کردی کارم از چاره گذشتست طبیبا برخیز پیش ازین درد ...
ای شهسوار حسن بمیدان خوش آمدی از جلوه های ناز خرامان خوش آمدی خواهم چو مور بوسه زنم پای توسنت گویم که ای سفیر سلیمان خوش آمدی ای من غلام سرو قد خوش خرام تو کامروز همچو سرو خرامان خ...
دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی دل بی تو بجان بود تو جانان که بودی این غصه مرا کشت که غمخوار که گشتی وین درد مرا سوخت که درمان که بودی با خال سیه مردم چشم که شدی باز با روی چو مه ش...
سر نمی تابم ز شمشیر حبیب هر چه آید بر سر من یا نصیب دل بدرد آمد من بیچاره را چاره درد دلم کن ای طبیب ای که گویی چونی و حال تو چیست من غریب و حال من باشد غریب تا رقیبت هست ما را قدر...
ای مسلمانان گرفتارم بدست کافری شوخ چشمی تیز خشمی ظالمی غارتگری با اسیران و غریبان سرکشی هر دم کنی از رخ گل رنگ او هر سو بهار خرمی با حریفان دگر معشوق عاشق پروری وز دهان تنگ او هر گ...
چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری مگر این بخت به خوابست و ندارد خبری چند از دیده به رویت نگرم پیش رقیب گوشه ای خواهم و از روی فراغت نظری دیگران مانع انس اند خوش آن خلوت وصل که همین ما ...
من بنده کمین و تو سلطان کشوری روزی به چشم لطف برین بنده بنگری جان و دلست صورت و جسم لطیف تو روح مجسمی و حیات مصوری گفتی هلاک شو که به سوی تو بنگرم اینک هلاک می شوم ای کاش بنگری در ...
ز دوری تا به کی ما را چنین مهجور می داری وگر نزدیک می آیم تو خود را دور می داری طبیب من تویی اما مرا بیمار می خواهی دوای من تویی اما مرا رنجور می داری به نور خود شبی روشن نکردی مجل...
تو در میدان و من چون گوی در ذوق سراندازی تو شوق گوی بازی داری و من شوق سربازی سر خود را بخاک افگنده ام در پیش چوگانت که شاید گوی پنداری و روزی بر سرم تازی تو در خواب صبوح ای ماه و ...
دلا رفت آنکه وصل دلستانی داشتم روزی نشاید زنده بود اکنون که جانی داشتم روزی ز من پرسید شرح قصه یعقوب و یوسف را که پیر عشقم و عشق جوانی داشتم روزی ز جورت این زمان افسانه ای دارم خوش...
شب فراق ز صبحم خبر چه می پرسی چو روز من سیه است از سحر چه می پرسی رسید جان به لب ای یار مهربان برخیز گذشت کار ز پرسش دگر چه می پرسی مپرس کز غم هجران چه بر سر تو رسید مرا که نیست سر...
دیده ام از تو بلایی که ندیدست کسی بلکه زین گونه جفا هم نشنیدست کسی هر کسی محنت عشق تو کشیدست ولی آنچه من از تو کشیدم نکشیدست کسی لذت چاشنی وصل تو من دانم و بس که چو من زهر فراقت نچ...
تا کی بکنج صبر جگر خون کند کسی امکان صبر نیست دگر چون کند کسی جان را اگر بمهر تو از دل برون کند از جان چگونه مهر تو بیرون کند کسی یارب چه حالتست که روزی هزار بار هر لحظه آرزوی تو ا...
چند از بلای هجر جگر خون کند کسی عشقست و صد هزار بلا چون کند کسی گر مشکلات قصه خود را بیان کنم مشکل که یاد قصه مجنون کند کسی هرگز بدیده خواب نیاید شب فراق گر صد فسانه گوید و افسون ک...
به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را به ما هم گوشه چشمی که رسوا کرده ای ما را پس از مردن نخواهم سایه طوبی ولی خواهم که روزی سایه بر خاکم فتد آن سرو بالا را حذر کن از دم سرد رقیب ای...
گر دعای دردمندان مستجابست ای حبیب از خدا هرگز نخواهم خواست جز مرگ رقیب درد بیماری و اندوه غریبی مشکلست وای مسکینی که هم بیمار باشد هم غریب سر ببالینم ز درد هجر نزدیک آمدست کز سر با...
بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسی جان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشت شرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی چاک شد جیب من ای هجر ز دست ستمت نرسد دست تو یا...
زهی شراب لبت مایه طربناکی نموده نرگس مستت هزار بی باکی گذر بدامن پاکت نکرده باد صبا کجا شکفت گلی در چمن بدین پاکی بیک کرشمه که کردی هزار دل بردی تبارک الله ازین چابکی و چالاکی نشست...
آخر ای شوخ دل از جور تو غمگین تا کی وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی گریه تلخ مرا کشت بگو بهر خدا که ترا با دگران خنده شیرین تا کی بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند بی جهت گوشه ابرو...
جان من در فرقت جانان برآید کاشکی هم اجل چون عمر ما را بر سرآید کاشکی آرزو دارم که بینم سنبل تر بر گلش زودتر این آرزوی من بر آید کاشکی چند با آن شکل شهر آشوب آید خشمناک چند روزی هم ...
یار دور از صحبت اغیار بودی کاشکی گه گهی با عاشق خود یار بودی کاشکی چون توان گفتن که جورت کاش بودی اندکی اندکی بود این قدر بسیار بودی کاشکی ذره را فی الجمله قدری هست پیش آفتاب قدر م...
با تو از اول نبودی آشنایی کاشکی یا نبودی آخر این داغ جدایی کاشکی دور از آن این شوکت شاهی چه کار آید مرا دست دادی بر سر کویت گدایی کاشکی حالیا زین بخت بی سامان برآشفتن چه سود هم از ...
ای گلستان جمالت در کمال خرمی عالم از ناز تو پر شد نازنین عالمی خرمن آدم چو بهر دانه ای بر باد شد چون کند با دانه خال تو مسکین آدمی مرده صد ساله را در یک نفس جان میدهی با تو کی باشد...