بخش ۶ - در منقبت حضرت شاه اولیا علیهالسلام
در دریای سرمدست علی جانشین محمدست علی اسدالله سرور غالب شاه مردان علی ابوطالب هر که با شیر حق زند پنجه پنجه خویشتن کند رنجه ساقی شیرگیر سرمستان زیر دستش همه زبردستان در کف انگشت او...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
در دریای سرمدست علی جانشین محمدست علی اسدالله سرور غالب شاه مردان علی ابوطالب هر که با شیر حق زند پنجه پنجه خویشتن کند رنجه ساقی شیرگیر سرمستان زیر دستش همه زبردستان در کف انگشت او...
گوهر حقه دهان سخنست جوهر خنجر زبان سخنست گر نبودی سخن چه گفتی کس در معنی چگونه سفتی کس سر کس را کسی چه دانستی راز گفتن کجا توانستی این سخن گر نه در میان بودی آدمی نیز بی زبان بودی ...
سخن سردفتر دیوان عشقست سخن گنجینه سلطان عشقست ز دل فیضی که جویی جز سخن نیست چه گفتم هر چه گویی جز سخن نیست سخن سرچشمه دریای عقلست سخن سرمایه درهای عقلست خرد را نص قاطع جز بیان نیست...
جهان یک قطره از دریای عشقست فلک یک سبزه از صحرای عشقست مقام عشق بس عالی فتادست اساسش از خلل خالی فتادست ز کار عشق بهتر پیشه ای نیست به از سودای عشق اندیشه ای نیست اسیر عشق آزادی نخ...
روزی از روزهای فصل بهار که تفاوت نداشت لیل و نهار چندی از اهل طبع در چمنی مجمعی ساختند و انجمنی گفتگوی سخن وری کردند دعوی نکته پروری کردند نکته دانی که داشت معرفتی خواست تا غنجه را...
به ملک مصر شاهی کامران بود که با مستان به غایت سرگران بود کسی گر جانب میخانه رفتی سر او در سر پیمانه رفتی ز می آنها که بودندی لبالب همه چون خم تهی کردند قالب ز تیغش هر طرف خون ها ر...
ای که با من سر سخن داری گفتگوی نو و کهن داری ساعتی گوش هوش با من دار مستمع باش گوش با من دار گوش کن این فسانه دیرین چه بری نام خسرو و شیرین بشنو از من حکایت غرا چه دهی شرح وامق و ع...
باز آی که از جان اثری نیست مرا مدهوشم و از خود خبری نیست مرا خواهم که به جانب تو پرواز کنم اما چه کنم بال و پری نیست مرا
امروز مرا غیر پریشانی نیست در مشکل من امید آسانی نیست غم کشت مرا و کس به دادم نرسید بالله که درین شهر مسلمانی نیست
روز و شب من به گفتگوی تو گذشت سال و مه من به جستجوی تو گذشت عمرم به طواف گرد کوی تو گذشت القصه همه در آرزوی تو گذشت
آنی که تمام از نمکت ریخته اند ذرات وجودت ز نمک بیخته اند با شیره جان ها نمک آمیخته اند تا همچو تو صورتی برانگیخته اند
چون صورت زیبای تو انگیخته اند صد حسن و ملاحت به هم آمیخته اند القصه که شکل عالم آرای تو را در قالب آرزوی ما ریخته اند
هر کس که می عشق به جامش کردند از دردی درد تلخ کامش کردند گویا همه غم های جهان در یک جا جمع آمده بود عشق نامش کردند
تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود با محنت و درد هم نشین خواهد بود خوش باش که روزگار پیش از من و تو تا بود چنان بود و چنین خواهد بود
دیدم که یکی دو دسته از سنبل تر بر بسته و خوش نهاده در پیش نظر گفتم که برو دو زلف یارم بنگر بر بسته دگر باشد و خود رسته دگر
یار آمد و یار دل نواز آمد باز بهر دل خسته چاره ساز آمد باز عمرم همه رفته بود از رفتن او صد شکر که عمر رفته باز آمد باز
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
بی روی توام هست ملالی که مپرس وز زندگی خود انفعالی که مپرس هر لحظه چه پرسی که بگو حال تو چیست دور از تو فتاده ام به حالی که مپرس
یاران کهن که بنده بودم همه را در بند جفای خود شنودم همه را زنهار از کس وفا مجویید که من دیدم همه را و آزمودم همه را
امروز ز حد می گذرد سوز فراق وین شعله آه آتش افروز فراق روز عجبی پیش من آمد یا رب این روز قیامت ست یا روز فراق
در عشق نکویان چه فراق و چه وصال بدحالی عاشقان بود در همه حال گر وصل بود مدام سوزست و گداز ور هجر بود تمام رنجست و ملال
من باده به مردم خردمند خورم یا از کف خوبان شکرخند خورم هرگز نخورم ز باده خوردن سوگند حاشا که به جای باده سوگند خورم
از درد دل خود به فغانم چه کنم وز زندگی خویش به جانم چه کنم صبرست مرا چاره و دانند همه لیکن من بیچاره ندانم چه کنم
نی از تو حیات جاودان می خواهم نی عیش و تنعم جهان می خواهم نی کام دل و راحت جان می خواهم آنی که رضای توست آن می خواهم