بخش ۵۲ - چه خوش صحرا که در وی کاروانها
چه خوش صحرا که در وی کاروانها درودی خواند و محمل براند به ریگ گرم او آور سجودی جبین را سوز تا داغی بماند

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
چه خوش صحرا که در وی کاروانها درودی خواند و محمل براند به ریگ گرم او آور سجودی جبین را سوز تا داغی بماند
به تسلیی که دادی نگذاشت کار خود را بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمایی بکناره برفک...
حرف رومی در دلم سوزی فکند آه پنجاب آن زمین ارجمند از تپ یاران تپیدم در بهشت کهنه غمها را خریدم در بهشت تا در آن گلشن صدایی دردمند از کنار حوض کوثر شد بلند جمع کردم مشت خاشاکی که سو...
مرا فرمود پیر نکته دانی هر امروز تو از فردا پیام است دل از خوبان بی پروا نگهدار حریمش جز به او دادن حرام است
چه خوش صحرا که شامش صبح خند است شبش کوتاه و روز او بلند است قدم ای راهرو آهسته تر نه چو ما هر ذره او دردمند است
امیر کاروان آن اعجمی کیست سرود او به آهنگ عرب نیست زند آن نغمه کز سیرابی او خنک دل در بیابانی توان زیست
بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند کجا...
زنده رود از تو خواهم سر یزدان را کلید طاعت از ما جست و شیطان آفرید زشت و ناخوش را چنان آراستن در عمل از ما نکویی خواستن از تو پرسم این فسون سازی که چه با قمار بدنشین بازی که چه مشت...
ز رازی معنی قرآن چه پرسی ضمیر ما به آیاتش دلیل است خرد آتش فروزد دل بسوزد همین تفسیر نمرود و خلیل است
حوریان را در قصور و در خیام ناله من دعوت سوز تمام آن یکی از خیمه سر بیرون کشید وان دگر از غرفه رخ بنمود و دید هر دلی را در بهشت جاودان دادم از درد و غم آن خاکدان زیر لب خندید پیر پ...
مقام عشق و مستی منزل اوست چه آتش ها که در آب و گل اوست نوای او به هر دل سازگار است که در هر سینه قاشی از دل اوست
من از بود و نبود خود خموشم اگر گویم که هستم خود پرستم ولیکن این نوای ساده کیست کسی در سینه می گوید که هستم
چند بروی خودکشی پرده صبح و شام را چهره گشا تمام کن جلوه ناتمام را سوز و گداز حالتی است باده ز من طلب کنی پیش تو گر بیان کنم مستی این مقام را من بسرود زندگی آتش او فزوده ام تو نم شب...
نادر ابدالی سلطان شهید رفت در جانم صدای برتری مست بودم از نوای برتری گفت رومی چشم دل بیدار به پا برون از حلقه افکار نه کرده یی بر بزم درویشان گذر یک نظر کاخ سلاطین هم نگر خسروان مش...
ز من با شاعر رنگین بیان گوی چه سود از سوز اگر چون لاله سوزی نه خود را می گدازی ز آتش خویش نه شام دردمندی بر فروزی
غم پنهاں که بی گفتن عیان است چو آید بر زبان یک داستان است رهی پر پیچ و راهی خسته و زار چراغش مرده و شب درمیان است
نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم مثال بحر خروشیم و درکنار خودیم اگرچه سطوت دریا امان بکس ندهد بخلوت صدف او نگاهدار خودیم ز جوهری که نهان است در طبیعت ما مپرس صیرفیان را که ما عیار خو...
به راغان لاله رست از نو بهاران به صحرا خیمه گستردند یاران مرا تنها نشستن خوشتر آید کنار آب جوی کوهساران
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد چه حرم چه دیر هرجا سخنی ز آشنایی مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد چه ندیدنی ست اینجا که شرر جهان ما را ن...
ز خوب و زشت تو ناآشنایم عیارش کرده یی سود و زیان را درین محفل ز من تنها تری نیست به چشم دیگری بینم جهان را
دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر ای برادر همچو نور از نار و نار از نارون بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ ...
تو ای شیخ حرم شاید ندانی جهان عشق را هم محشری هست گناه و نامه و میزان ندارد نه او را مسلمی نی کافری هست
ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم کس چه داند که چسان این همه راه آمده ایم با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحر ب...
حقیقت حیات و مرگ و شهادت رود کاویری یکی نرمک خرام خسته یی شاید که از سیر دوام در کهستان عمر ها نالیده یی راه خود را با مژه کاویده یی ای مرا خوشتر ز جیحون و فرات ای دکن را آب تو آب ...