شمارهٔ ۱۴۲ - و قال ایضاً
بعهدهای گذشته امین من آن بود که شعر خوانم بر آنکه سیم بستانم بقحط سالی افتادم از هنرمندان که گر بیان کنم آنرا بشرح نتوانم اگر بیابم آنرا که شعر دریابد بدو دهم صلتی تا سخن برو خوانم
۱۹۳ شعر از کمالالدین اسماعیل
بعهدهای گذشته امین من آن بود که شعر خوانم بر آنکه سیم بستانم بقحط سالی افتادم از هنرمندان که گر بیان کنم آنرا بشرح نتوانم اگر بیابم آنرا که شعر دریابد بدو دهم صلتی تا سخن برو خوانم
ای صدر روزگار تو دانی که مدتیست تا انتظار خلعت خاص تو می کنم دریاب پیش از آنکه من اطفال طبع را تعلیم قاف و دال و حروف هجی کنم
فلک قدرا من آن دیدم زجودت که عشر آن زبحر و کان نبینم چو بینم روی تو یادم نیاید اگر هرگز خور رخشان نبینم چون من در آرزوی خدمت تست فلک را هرزه سرگردان نبینم ز اخلاق کریمت هر چه گویم
زهی کشیده جلال تو بر فلک دامن زفر دولت تو عرصۀ جهان گلشن خدایگان شریعت که جمله تاجروان نهاده اند چو نرگس بحکم تو گردن همه چو سرو در آزادی تو یک دستند هرآن کجا که زبان آوریست چون سو
این ابر نم گرفته ز دریای بی کران درد دل منست در او اشک من نهان وین رعد شرح حال دل من همی دهد کز برق هر زمانش پر آتش شود دهان در تیغ آفتاب نمانده ست حدتی کز سنگ که نمی زندش هیچ بر ف