شمارهٔ ۱۵۷ - در صفت پیلان و مدح آن سلطان
سوی میدان شهریار گذر قدرت و صنع کردگار نگر ایستاده نگاه کن چپ و راست کوههای بلند و جاناور هر یکی با یک اژدهای دمان اژدها نه و اژدها پیکر دو ستون در دهان هر یک از آن اندر آهن گرفته ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
سوی میدان شهریار گذر قدرت و صنع کردگار نگر ایستاده نگاه کن چپ و راست کوههای بلند و جاناور هر یکی با یک اژدهای دمان اژدها نه و اژدها پیکر دو ستون در دهان هر یک از آن اندر آهن گرفته ...
یک بوسه زدم بر لب و بر چشم دگر گفت این چه فراق آوری حیلت گر گفتم به همه حال بیاید خوشتر چون شد به هم آمیخته بادام و شکر
چو روز روشن بنمود چهره از شب تار زدود مهر ز آیینه فلک زنگار چنان که نور ز رأی خدایگان جهان بتافت مهر منیر از سپهر دایره وار شبی گذشت به من بر چو روی اهریمن چو خط مرکز در خط دایره پ...
ز اول به میان ما به هنگام کنار گر تار قصب بودی بودی دشوار اکنون به میان ما دو ای یک دله یار فرسنگ دویست گشت فرسنگ هزار
رسید عید و من از روی حور دلبر دور چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور مرا که گوید کای دوست عید فرخ باد نگار من به لهاوور و من به نیشابور ره دراز و غریبی و فرقت جانان اگر بنالم دارید مر ...
به چشم دل همی بینم غم و تیمار جان ای جان به اندیشه همی دانم همه اسرار جان ای جان به حاجت جان تو را خواهد به رغبت دل تو را جویم مجوی آزرم جان آخر مخواه آزار جان ای جان ز اندوهت گران...
چون بار فلک بست به افسون ما را وز خانه خود کشید بیرون ما را از بس که بلا نمود گردون ما را چون شیر دهانیست پر از خون ما را
چو باغ گشت خراب از خزان نماندش آب نماند آب مرآنجای را که گشت خراب چو شد رحایی کافور سوده بیخت فلک گر آب ریخت کجا داشت گردش دولاب دو چشم روشن بگشاد نرگس از شرمش به ابر تاری بربست آف...
از دگر سو علی به نغمه نای دل برانگیزد ای شگفت ز جای دارد از جنس جنس دمدمه ها آرد از نوع نوع زمزمه ها می زند نای و تنگ می جوشد به هوا روی عقل می پوشد با دل خویشتن همی گوید که غم از ...
به نغمه خوش داودی و از آن آوا دلم چو مرغ به نغمه بر تو روی نهاد سزد که نرم کنی بر من آهنین دل خود که نرم کردی داود آهن و پولاد
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزای ای نگار ماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی به بروز مهر و جشن مهرگان جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ واندر...
آدمی سر به سر همه عیب است پرده عیبهاش برناییست زیر این پرده چون برون آید همه بیچارگی و رسواییست
هر ابر که بنگرم غباری شده گیر گر گل گیرم به دست خاری شده گیر هر روز مرا خانه حصاری شده گیر عمری شده دان و روزگاری شده گیر
رنگ طبعی به کار برده بهار نقش ها بود از آنچه برد به کار چهره سنگ و روی گل دارد مانوی کارگونه گونه نگار همه پرصورتست بی خامه همه پر دایره ست بی پرگار ابر بر کار کرد کار گهی بسدین پو...
خورشید رخ تو تافت بر سایه عمر آمد به کفم گمشده پیرایه عمر ای اول وصلت آخرین مایه عمر در جستن سود وصل شد مایه عمر
خسروا چون تو که دیدست افتخار و اختیار خسروان را اختیاری خسروی را افتخار شاهی و شیری و هر شاهی و هر شیری که هست مانده از هول تو اندر اضطراب و اضطرار ذات جاهت را نشانده کامگاری بر کت...
تعریف مرا عشق تو ای ساده شکر بس راز دلم کرد به هر جای سمر عشقت چو همی نگه کند جان و جگر غماز چو مشک آمد و طرار چو زر
گردش آسمان دایره وار گاه آرد خزان و گاه بهار گه کند عیش زندگانی تلخ گه کند روز شادمانی تار دیده ای را زند ز انده نیش جگری را خلد ز مرگی خار نرهد زو نهنگ در دریا نجهد زو پلنگ در کهس...
سلطان ملک است در دل سلطان نور هر روز کند به روی او سلطان سور هرگز ندود برود بر سلطان زور چشم بد خلق آرد از سلطان دور
ای کینه ور زمانه غدار خیره سار بر خیره تیره کرده به ما بر تو روزگار هر هفته انده دگر آری به روی ما رنجی دگر به هر گه در لیل و در نهار یک روز راحتی و یکی هفته رنج و غم یک ماه برقرار...
چاه ز نخ تو ای دلارام پسر بر آب ملاحتست و جویی تا سر سیبت ز نخ و چهی بدان سیب اندر در سیب شگفت نیست چاه ای دلبر
تا برآمد ز آتش شمشیر بهرامی شرار داد گیتی را فلک بر ملک بهرامی قرار کرد بهرام افتخار از ملک شه بهرام شاه در همه معنی که برتر دیده از این افتخار گشت ملک و عدل او آباد تا ملکست و عدل...
یک چشم تو گر تباه گشت ای دلبر دلتنگ مشو انده بیهوده مخور بسیار دو نرگس است ای جان پدر بشکفته یکی از دو و نشکفته دگر
ای اختری نه ای تو مگر اختر گردون فضل گشته به تو انور آن اختری که سعد بود بی نحس آن اختری که نفع بود بی ضر اندر بروج مدح و ثنا شعرت سایر چو اختر است به هر کشور شعرت رسیده در ندب ظلم...