شمارهٔ ۱۶۶
ای روی تو آفتاب و من نیلوفر چون نیلوفر در آبم از دیده تر تا تو نتابی چو آفتاب ای دلبر نگشایم دیدگان و برنارم سر

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای روی تو آفتاب و من نیلوفر چون نیلوفر در آبم از دیده تر تا تو نتابی چو آفتاب ای دلبر نگشایم دیدگان و برنارم سر
چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز اگر ندارم گردون نگویدم که بدار وگر نتازم گردون نگوی...
آمد به وداعم آن نگار دلبر گریان و زنان دو دست بر یکدیگر پر خون رخش از زخم و رخ از گریه چو زر بر لاله کامگار و بر لؤلؤی تر
چند گویی که نشنوندت راز چند جویی که می نیابی باز بد مکن خو که طبع گیرد خو ناز کم کن که آز گردد ناز از فراز آمدی سبک به نشیب رنج بینی که بر شوی به فراز بیشتر کن عزیمت چون برق در زما...
ز اندیشه هجران و ز نادیدن یار دل خون شد و دیده خون همی گرید زار گویم ز غم فراق روزی صد بار کاین عشق چه آفت است یارب زنهار
شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجم چو روز در دل گیتی فرو شده...
در عشق تو همچو ابر می گریم زار وز درد چو برگ زرد دارم رخسار از زردی روی و گریه ای طرفه نگار در روی خزان دارم و در دیده بهار
در تو ای گنبد امید و هراس گردش آس هست و گونه آس سبز و خرم چو آسی اندر چشم باز بر فرق تیز کرد چو آس نه غلط می کنم تو داری تو فعل الماس و گونه الماس این چنین آفریده گشت جهان شغل از ا...
بدرود همی کرد مرا آن صنم من گریان و درآورده مرادست به گردن از زخم دو کف همچو دلش کردم سینه ور آب دو دیده چو برش کردم دامن رنجور شد از بهر من و روی دژم کرد کز حسرت آن روی دم سرد زدم...
بر آب روان بخت روانت ملکا قادر شده چو بخت جوانت ملکا ملکست شکفته بوستانت ملکا جان ملکان فدای جانت ملکا
مرا بس ز دیوان مرا ز خدمت خوشا روز بیکاری و وقت عطلت بر این تیغ کوه گل انبار گویی چو فغفور بر تختم و فور برکت چو دولت مهیا بود مر کسی را اگر او نجوید بجویدش دولت امامی که بر روزگار...
چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد گل گداخته دیدم کز آن میان بچکید نه خون بد آنکه تو دیدی میان زرین طشت سرشک دیده آهن بدو کزان بچکید
روز سروش است که گوید سروش باده خور و نغمه مطرب نیوش سبز شد از سبزه همه بوستان لعل می آر ای صنم سبزپوش شاه جهاندار ملک ارسلان می ز کف نوش لبی کرد نوش آنکه دهد یاری جاهش فلک وآنکه کن...
چنگ اسفندیار چنگی باز با دل و جان ز عیش گوید راز راست گویی هزار دستانیست مجلس از لحن او گلستانیست خوش زن و خوش سرود و خوش قواد خوش سماعی کند همی به مراد لیکن آن روسپی زن بی باک هر ...
بخاست از دل و از دیده من آتش و آب که دید سوخته و غرقه جز من اینت عجاب از آتش دل و از آب دیده در دل و چشم همی نیاید فکرت همی نگنجد خواب خیال دوست همه روز در کنار منست گهی به صلح درآ...
ای پیل سوار خسرو شیر شکار شیر فلک از نهیب تیغت تیمار ز آن بازوی کار و پنجه تیغ گزار یک زخم تو مرد و شیر را کرد چهار
شاد باش ای شاه عالم شاد باش با بتان دلبر نوشاد باش شاه مسعودی و تا باشد جهان در سعادت خرم و آباد باش مقتدای پادشاهانی به ملک شهریاران را به عدل استاد باش ملک همزاد تو آمد تو به ناز...
پیوست فلک با من پیکار دگر از یک غارم کشید در غار دگر ای بر طاعت ز خلق در کار دگر بنمای مرا جهان به یک بار دگر
شد مایه ظفر گهی آبدار تیغ یارب چه گوهرست بدینسان عیار تیغ گر داشت بر زمرد و لؤلؤ چرا کنون در باغ رزم شاخ بسد گشت بار تیغ لاله کند به خون رخ چون زعفران خصم گر نه دراز خزان شکفد نوبه...
این ابر چراست روز وشب چشم تو تر وی فاخته زار چند نالی به سحر ای لاله چرا جامه دریدی در بر از یار جدایید چو مسعود مگر
زهی در بزرگی جهان را شرف زهی از بزرگان زمان را خلف نمایی به جود آنچه عیسی به دم نمایی به رای آنچه موسی به کف نه با دشمنان تو در آب نم نه با دوستان تو در نار تف یکی شربت آب خلافت که...
اکنون که شدی به بتکده عاشق زار پیش آر صلیب و زود بربند زنار اکنون که همی قلندری جویی یار مردانه بزی و از کسی باک مدار
ای روزگار تو نسب روزگار ملک پرورد روزگار تو را در کنار ملک از روزگار آدم تا روزگار تو از بهر روزگار بود انتظار ملک مسعود نام شاهی و چون نام تو ز تو مسعود فال گشت همه روزگار ملک چون...
مشکین کله تو گر شبست ای دلدار خورشید در او چرا گرفته ست قرار خیره ست در آن کله خرد را دیدار دیدار بلی خیره بود در شب تار