شمارهٔ ۱۷۴ - ستایش شاهزاده خسرو ملک
سپهریست ایوان خسرو ملک ز دیدار تابان خسرو ملک ببالد کمال و بنازد شرف ز دعوی و برهان خسرو ملک نهاده جهان و فلک چشم و گوش به ایما و فرمان خسرو ملک گشاده زبانست و بسته میان جلالت به پ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
سپهریست ایوان خسرو ملک ز دیدار تابان خسرو ملک ببالد کمال و بنازد شرف ز دعوی و برهان خسرو ملک نهاده جهان و فلک چشم و گوش به ایما و فرمان خسرو ملک گشاده زبانست و بسته میان جلالت به پ...
نا رفته هنوز بوی شیرت ز شکر خط را که به سوی عارضت داد گذر همچون روش مورچه بر طرف قمر بر روی نگار من خط آورد اثر
کرد با من زمانه حمله به جنگ چون مرا بسته دید میدان تنگ رنج و غم را ز بهر جان و دلم تیغ پولاد کرد و تیر خدنگ هر زمانی همی رسد مددش دو سپه روز و شب ز روم و ز زنگ زان کشد تیغ صبح هر ر...
تا دیده ام آن روی چو خورشید انور در آبم از این دو دیده چون نیلوفر برداشته از آب چو نیلوفر سر بر دیدن تو گشاده این دیده تر
ایا فروخته از فر و طلعتت او رنگ زدوده رای تو ز آیینه ممالک زنگ بلند رای تو خورشید گنبد دولت خجسته نام تو عنوان نامه فرهنگ ز نور رای تو مانند روز گردد شب ز لطف طبع تو مانند آب گردد ...
اندیشه مکن به کارها در بسیار کاندیشه بسیار بپیچاند کار کاری که به رویت آید آسان بگزار ور نتوانی به کاردانان بسپار
چو گوگرد زد محنتم آذرنگ که در خاکم افکند چو بادرنگ همی هر زمان اژدهای سپهر ز دورم بدم درکشد چون نهنگ برآورد بازم بر آن کوهسار که بگرفت چنگم ز خرچنگ چنگ همی گوید ای طالع سرنگون چرای...
ای مهر تو چون چهار طبع اندر خور وز پنج نماز شکر تو واجب تر ای دشمن تو بمانده اندر ششدر زیر قدمت باد سر هفت اختر
تاکیم از چرخ رسد آذرنگ تا کیم از گونه چون باد رنگ خاکم کز خلق مرا نیست قدر آبم کز بخت مرا نیست رنگ شب همه شب زار بگریم چو شمع روز همه روز بنالم چو چنگ عیشی در انده تیره چو گل طبعی ...
اندک اثر آبله بر دو رخ یار گویی که به سوزنیست گل کرده نگار یا همچو نم سحر در ایام بهار خردک خردک چکیده بر گل هموار
دو سعادت به یکی وقت فراز آمد تنگ یکی از گردش سال و یکی از شورش جنگ ما از این هر دو به شکر و به ثنا قصد کنیم زانکه انده شد و شادی سوی ما کرد آهنگ ماه نوروز دگر بار به ما روی نمود قل...
غم بگذرد از من چو به من برگذری تو آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو از نازکی پای تو ای یار دل من رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو وین دیده روشن چو من از بهر تو خواهم خواهم که بدین د...
کس نتواند ز بد رهانید مرا زیرا ثقت الملک برانید مرا از رنج عدو باز رهانید مرا وز خاک بر آسمان رسانید مرا
من دوش بپرسیدم بر وجه یقینت زان بت که به نحو اندر زین الادبا شد گفتم که بود جانا مکسور به علت زلفین تو بی علت مکسور چرا شد گفتا که پر از همزه ست این زلف چو لامم مکسور کند لام تو را...
هوای روشن بگرفت تیره رنگ سحاب جهان گشته خرف بازگشت از سرشاب جهان چو یافت شباب ای شگفت گرم و ترست مزاج گرم وتر آری بود مزاج شباب روان شده است هوا را خوی و چنان باشد چو وقت گرما پوشد...
روز رشن است ای نگار دلربای شاد بنشین و به جام می گرای تا توانی هیچ یک ساعت مباش بی می شادی فزای غمزدای می خور و در ساز گیتی دل مبند ساز گیتی خود همی سازد خدای امر سلطان جهان دارد ج...
جعبه کودک خویش دلکش راه اشکر همی سراید خوش چون فرو راند زخمه بر جعبه هر که بشنید گرددش سغبه یک زمانی سماع گرم کند دل سخت از نشاط نرم کند پس بگیرد دلش ز انبوهی فکند در میان دو کوهی ...
گرمابه سه داشتم به لوهور وین نزد همه کسی عیان است امروز سه سال شد که مویم ماننده موی کافرانست بر تارک و گوش و گردن من گویی نمد تر گران است از رنج دل اندکی بگفتم باقی همه در دلم نها...
در زندان تا کرد مرا گردون پیر آن موی چو شیر گشت و آن رخ چو زریر از پای درآورد مرا چرخ اثیر ای دولت طاهر علی دستم گیر
همیشه دشمن مالست شاه دشمن مال یکیست او را در بزم و رزم دشمن و مال علاء دولت سلطان تاجور مسعود که تافت از فلک ملکش آفتاب کمال پناه دولت و دینست و دین و دولت ازو گرفته عز و بزرگی و د...
سلطان ملک ای عزیز فرزند پدر ای شاه پدر شیر کمربند پدر شایسته و هشیار و هنرمند پدر ای نازش و فخر نسل و پیوند پدر
ولایت مه شعبان به روزه شد تحویل بدل شد این مه با آز و اینت نیک بدیل به امر باری شیطان شدست بسته به بند زبان خلق گشاده شدست بر تهلیل چو نار در دل کفار و نور در مسجد چو نور در دل ابر...
چون پیرهنت گرفته ام تنگ به بر بر نارم همچو دامن از پای تو سر در گردن تو خورده دو دستم چنبر انگشت چو خط روی در یکدیگر
خجسته بادا بر خواجه عمید اجل خجسته عید رسول خدای عزوجل عماد ملک و ملک بوالفرج مفرج غم که هم عماد جلالست و هم عمید اجل اساس نصرت نصربن رستم آن که به دوست قوام دانش و فضل و نظام دین ...