شمارهٔ ۱۹۱ - ابراز خلوص نسبت به یکی از اکابر
ای آن که چون ز جاه تو بر تو ثنا کنم گیتی ز نور خاطر خود پر ضیا کنم هر گه که گفت خواهم مدح تو نظم خویش چون باد از نفاذ و چو آب از صفا کنم بحرم که هر چه یابد طبعم گهر کند چون کوه که ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای آن که چون ز جاه تو بر تو ثنا کنم گیتی ز نور خاطر خود پر ضیا کنم هر گه که گفت خواهم مدح تو نظم خویش چون باد از نفاذ و چو آب از صفا کنم بحرم که هر چه یابد طبعم گهر کند چون کوه که ...
خورشید رخا وصل تو جویم همه روز چون سایه از آن در تک و پویم همه روز از بس که دعای وصل گویم همه روز بر خاک بود چو سایه رویم همه روز
به پادشاه زمانه زمانه شد پدرام گرفت شاهی تسکین و خسروی آرام امیر غازی محمود سیف دولت و دین که بر نگینه شاهی نبشته بادش نام قوام دولت عالی و عمدة الدین است پناه بیضه ملکست و عمدة ال...
ای سود و زیان عمر فرسوده بترس در کار بدرمان تو بیهوده بترس تا بوده شدی ز جان آلوده بترس از بوده بیندیش وز نابوده بترس
ای نام تو بخشیده بخشنده اقسام اقسام مکارم را بخشی است از آن نام از امر تو و نهی تو گردون و زمانه یکسو نکشد گردن و بیرون ننهد گام بی قوت رای تو خرد نیست مگر سست بی آتش طبع تو هنر نی...
ای یار چو صبر هیچ یاری مشناس با فایده تر ز رفق کاری مشناس دلجوی تر از شکر شکاری مشناس بهتر ز سخن تو یادگاری مشناس
خوشم کردی ای قاصد خوش پیام درین چند روزی که کردی مقام به نزد من از بس لطافت همی فزون گشتت هر ساعتت احترام همی داند ایزد که باید مرا که باشی ازینسان بر من مدام ولیکن همی کرد نتوان گ...
از بخشش دست من ز سیم و زر پرس وز خوی خوشم ز مشک و از عنبر پرس وز قوت بازوی من از خنجر پرس وز هیبت من ز راه چالندر پرس
روز تا شب ز غم دل افگارم همه شب تا به روز بیدارم به دل شخص جان همی کاهم به دل اشک خون همی بارم روز و شب یک زمان قرارم نیست راست گویی بر آتش و خارم از دو دیده دو جوی بگشادم بر دو رخ...
مسعود که بود سعد سلمان پدرش اندر سمجی است چون سنگ درش در حبس بیفزود بر آتش خطرش عودی است که پیدا شد از آتش هنرش
از دو دیده سرشک خون بارم چون ز گفتارهات یاد آرم باز ترسم که آگهی یابند به ستم خویش را فرو دارم من خیال تو را کجا بینم چون همه شب ز رنج بیدارم بر دو دیده همی به اندیشه هر شبی صورت ت...
مسعود که بود سعد سلمان پدرش جاییست که از چرخ گذشته است سرش آن باد چه گویی که سعادت پسرش دارد خبرش که گوید او را خبرش
تیر و تیغست بر دل و جگرم غم و تیمار دختر و پسرم هم بدینسان گدازدم شب و روز غم و تیمار مادر و پدرم جگرم پاره است و دل خسته از غم و درد آن دل و جگرم نه خبر می رسد مرا ز ایشان نه بدیش...
تا از من می جهی چو دود از آتش چون دود بر آتشم من ای دلبر کش با آن رخ دلفروز و زلف سرکش خوش نیستی ای چو جهان ناخوش و خوش
چو روی چرخ شد از صبح چون صحیفه سیم ز قصر شاه مرا مژده داد باد نسیم که عز ملت محمود سیف دولت را ابوالمظفر سلطان عادل ابراهیم فزود حشمت و رتبت به دولت عالی چو کرد مملکت هند را بدو تس...
معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع او خفت و مراز دور بگذاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع
من بدین آخته زبان قلم گفت خواهم ز داستان قلم یار بایدش کرد انگشتان تا شود مرکب روان قلم داستان در جهان فراوانست نیست یک داستان چو آن قلم اصل عقلست و مایه قوت تن پیرو سر جوان قلم جا...
گفتم که چند صبر کنم ای نگار گفت تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت جز انتظار روی ندارد تو را همی گفتم شدم هلاک من از انت...
بر کار به جز زبان نمانده ست مرا در تن گویی که جان نمانده ست مرا بندیست گران که جان نمانده ست مرا از پای جز استخوان نمانده ست مرا
بهشت است گیتی ز اردیبهشت حلال آمد ای مه می اندر بهشت به شادی نشین هین و می خواه می که بی می نشستنت زشتست زشت به راغ و به باغ و به کوه و به دشت ز فر گرانمایه اردی بهشت بخندید گلزار ...
بهمن روز ای صنم دلستان بنشین با عاشق در بوستان شاد نشینیم کزین مملکت خلق جهان هست همه شادمان کرد جهان را چو بهشت برین عدل جهاندار ملک ارسلان آنکه نبودند یک انگشت او روستم و حاتم و ...
گرچه خرم شده ست لوهاوور باشد آن کس که می خورد معذور منظر شاه خلد را ماند که بر او ابر گوهر افشاند در دل افروز مجلس عضدی از همه نوع نعمت ابدی شاه بر تخت و جام باده به دست روزگار از ...
شاها جهان شاهی و شاه جهانیا در چشم جور و عدل پدید و نهانیا بایسته تر به خسروی اندر ز دیده ای شایسته تر به مملکت اندر زجانیا عقل و روان به لطف نیابد همی تو را گویی که عقل دیگر و دیگ...
دوشنبه که دارد مزاج ماه ای ماه چو ماه مجلس بفروز و جام باده بخواه چرا نخواهم باده چرا نجویم فخر که شادمانه ام از عز ملک شاهنشاه ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود که فخر و کبر کند زو هم...