شمارهٔ ۲ - شاعران بینوا
شاعران بینوا خوانند شعر با نوا وز نوای شعرشان افزون نمی گردد نوا طوطیانه گفت و نتوانند جز آموخته عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا اندر آن معنی که گوید بدهم انصاف سخن پادشاهم بر س...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
شاعران بینوا خوانند شعر با نوا وز نوای شعرشان افزون نمی گردد نوا طوطیانه گفت و نتوانند جز آموخته عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا اندر آن معنی که گوید بدهم انصاف سخن پادشاهم بر س...
نه چو تو در زمانه ناموری نه چو نام تو در جهان سمری عزم تو کف حزم را تیغی است حزم تو روی عزم را سپری نه چو کین تو ظلم را زهری نه چو مهر تو عدل را شکری بی هوای تو نیست هیچ دلی بی ثنا...
پرستاره ست از شکوفه باغ برخیز ای چو حور باده چون شمس کن در جام های چون بلور زان ستاره ره توان بردن سوی لهو و سرور زانکه می تابد ستاره وار از نزدیک و دور هیچ جایی از ستاره روز روشن ...
ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشوی که این چو برکه معبود توست و تو ترسا گلوی وصل من از تیغ هجر خویش مبر که ذبح حیوان در مذهب تو نیست روا
چو مه روی نیکو برآراستی سیه زلف مشکین بپیراستی خرامان چو کبک دری از وثاق برون آمدی بر زده آستی چو آراسته روی نیکوی خویش همه مجلس شه بیاراستی رسیدی به کام دل خویشتن که چون سرو از جا...
دانی تو که با بند گرانم یارب دانی که ضعیف و ناتوانم یارب شد در غم لوهور روانم یارب یارب که در آرزوی آنم یارب
ای روی تو به خوبی افزون ز مهر و ماه بهرام روز باده بهرام رنگ خواه اندوه این جهان مخور ای ماه شاد باش کامروز شادمانست از تخت و تاج شاه افروخته ست طبعش و افراخته محل پیراسته ست ملکش ...
عیش و نشاط و شادی و لهوست مرمرا تا ساقی من آن بت حوری لقا کند زهره ست و ماه باده و رویش به روشنی زان هر دو نور مجلس ما پر ضیا کند آری چو ماه و زهره به یک جا قران کنند عیش و نشاط و ...
پری خوش خط ار به رنگ رباب رانده جمع مطربان همه آب قمری مجلسی است و بلبل بزم بشکفاند نوای او گل بزم کرد جعد سیاه مرغولان بهر مهر و ستیزه دولان در سرود حزین که بردارد لب و دندان او ش...
ثقت الملک تا به صدر نشست دهر پیشش میان به طوع ببست تا همایون دوات پیش نهاد الفش را فلک به تا پیوست درد دشمن شدست و داروی دوست تاش بسپرد آن مبارک دست بنگر اکنون به تازگی عجبا کاندر ...
مگر مشاطه بستان شدند با دو سحاب که این ببستش پیرایه وان گشاد نقاب به در و گوهر آراسته پدید آمد چو نوعروسی در کله از میان حجاب برآمد ابر به کردار عاشق رعنا کشیده دامن و افراشته سر ا...
آتش به سرم همی فرو ریزد عشق دود از دل من همی برانگیزد عشق با دلجویان همی نیامیزد عشق گویی که ز جان من همی خیزد عشق
تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم به این و آن بندم بدها که ز من همی رسد بر من بر گردش چرخ و بر زمان بندم ممکن نشود که بوستان گردد گر آب در اصل خاکدان بندم افتاده خسم چرا هوس چ...
ای چرخ مدور خسیس بی باک صد پیرهن وفای من کردی چاک آزاده هر آنچه بود کردی تو هلاک از گردش تو کنون چه ترسست و چه باک
من که مسعود سعد سلمانم زانچه گفتم همه پشیمانم زانکه خواجه مرا خداوندست خویشتن را غلام او دانم به همه وقت شکر او گویم به همه جای مدح او خوانم هر ثنایی که گفتم او را من سجلست او به ص...
گردون نکشد کمال مسعود ملک شاهی نبود بسان مسعود ملک شد دولت قهرمان مسعود ملک سوگند خورم به جان مسعود ملک
افتخار اهل تیغ ای صاحب اهل قلم شمع سادات عرب خورشید احرار عجم ای امین شاه غازی صاحب دیوان هند روشن از رای تو بینم کار تاریک حشم ای عمید ملک سلطان بوالفرج اهل فرج ناصر دین و دیانت خ...
من همت باز دارم و کبر پلنگ ز آن روی مرا نشست کوه آمد و تنگ روزی روزی گردهدم چرخ دو رنگ بر پر تذرو غلطم و سینه رنگ
نیست گشت از هوای خود عالم جز به مدح تو بر نیارد دلم حشمتت در جهان فکند آواز همتت بر فلک نهاد قدم محمدت را ستوده رای تو جفت مکرمت را گزیده خلق تو صنم دهر پیش تو دست کرده بکش پشت پیش...
من چون دل لاله ام تو چون رنگ به رنگ از من تو چرا باز همی داری چنگ ماننده برگ لاله زود ای سرهنگ همچون دل لاله در برم گیری تنگ
شاهان پیش را که نکردند جز ستم شاه زمانه کرد به تیغ و به خشت کم هست او بلی خلیفه یزدان دادگر پس کی رضا دهد که رود بر جهان ستم گویند خسروان زمانه به هر زمان کامد علاء دولت و دین یادگ...
ای بدر شده من از غمان تو هلال ای صورت حسن من ز عشق تو خیال گر هیچ مدار دست دهد با تو وصال بر فرق فلک نشینم از عز و جلال
تنم از رنج گرانبار مکن گو نکنم جگرم چون دلم افگار مکن گو نکنم دل نزارست ز عشق تو ببخشای برو تن نزارست به غم زار مکن گو نکنم بر من ار بخت گشاده کند از عدل دری آن دراز هجر به مسمار م...
ای کلک ملک وصف تو گویم همه سال وز طبع گل مدح تو بویم همه سال سرخ است به دولت تو رویم همه سال روزی ز خدای وز تو جویم همه سال