شمارهٔ ۱۰۱ - مدیح سلطان مسعود
چون چرخ قادر آمد و چون دهر کامگار خسرو علاء دولت سلطان روزگار مسعود پادشاهی کاندر جهان ملک هست از ملوک گیتی شایسته یادگار بهرام روز کوشش و ناهید روز بزم برجیس روز بخشش و خورشید روز...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
چون چرخ قادر آمد و چون دهر کامگار خسرو علاء دولت سلطان روزگار مسعود پادشاهی کاندر جهان ملک هست از ملوک گیتی شایسته یادگار بهرام روز کوشش و ناهید روز بزم برجیس روز بخشش و خورشید روز...
کارم همه جز مهر تو دلجوی نبود واندر دل من ز مهر تو بوی نبود چون در خور میدان توام گور نبود جز جستن من ز پیش روی تو نبود
ای نسیم صبا تحیت من برسان نزد خواجه ابراهیم آنکه چون خلق او نداند بود در بهاران به باغ بوی نسیم ای کریمی که در کرم چون تو مادر مکرمت نزاده کریم ای ز تو برده منعمان نعمت وای تو را ب...
ای به قدر از برادران برتر مر تو را شد برادر تو پدر مادر تو چو مادر پدرست پس تو را جده باشد و مادر زان تو معبود گشته ای آن را که زنش دخترست با خواهر چون بزایی هم اندر آن ساعت به سوی...
امید وصال چون مرا بفریبد خسته دل من چو بیدلان درشیبد ای آن که تو را مشاطه حورا زیبد سنگست آن دل کز چو تویی بشکیبد
محمد ای به جهان عین فضل و ذات هنر تویی اگر بود از فضل و از هنر پیکر تو را خطیبی خوانند شاید و زیبد که تو فصیح خطیبی به نظم و نثر اندر گر این لقب را بر خود درست خواهی کرد به وقت خطب...
از وفات امیر یعقوبم تازه تر شد وقاحت عالم آنچنان شخص را که یار نداشت جان ستاند چه گویم اینت ستم گوهری بود در هنر که ازو فخر می کرد گوهر آدم گفت و از گفته برنتافت عنان کرده و از کرد...
هر مرد که لاف زد شدش مردی باد شد رادی خاک چو به منت بر داد من بنده آن که چون هنر گیرد یاد بی لاف مبارز است و بی منت راد
ای جهان را به راستی داور ملک عدل ورز دین پرور عالم افروز نام مسعودت ملک را همچو تاج را گوهر گنج پرداز دست معطی تو بزم را همچو خلد را کوثر نرسد با محل تو گردون نشود همعنان تو صرصر ل...
این چنین روز مر حریفان را پای باید کشید در دامن میزبان نیز کعبتین خزان سیم آسا ز خانه روشن این چه گوید که هفت بخشیده وآن دگر گویدش بزن بر من گویدش میز نصر آزاده می نبینی سبک مترس و...
ای دیده کشد همی ز بی خوابی درد از بس که ز هجر تیر پرتابی خورد این روی مرا که بود چون آبی زرد آغشته به خون تمام عنایی کرد
ساقیا چون گشت پیدا نور صبح از کوهسار بر صبوحی خیز و بنشین جام محمودی بیار آسمان گشت از شعاع آفتاب آراسته همچو شخص من به خلعت های خاص شهریار گر یکی خورشید باشد بر سپهر آبگون هست بر ...
چو من جریده اشعار خویش عرض کنم نخست یابم نام تو بر سر دیوان سزد که نام من ای نامدار ثبت کنی به کلک غفلت در متن دفتر نسیان مرا مدار به طبع هنر گران و سبک که من به سایه سبک هستم و به...
مونس همه شب خیال دلجوی تو بود در چنگ نه زلف غالیه بوی تو بود هر چند شبی سیه تر از موی تو بود امید به آفتاب چون روی تو بود
به خدمت آمد فرخنده فصل فروردین مهی که تازه ازو گشت عز و دولت و دین خجسته باد بدان شاه سرفراز کز او رسید رایت شاهی به اوج علیین ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود که شهریار زمانست و پادش...
دولت مسعودی با روزگار چون تن و جان گشت بهم سازگار تاج همی گوید جاوید باد شاه زمانه ملک روزگار بخت همی گوید پاینده باد دولت و اقبال شه تاجدار خسرو مسعود که بر تخت او گردون کردست سعا...
از باغ طرب گشت گل وصل پدید جان همچو نسیم بر گل وصل وزید ما و تو کشیم بر گل وصل نبید کز خار فراق بر گل وصل دمید
ز غزو باز خرامید شاد و برخوردار علاء دولت مسعود شاه شیر شکار خدای ناصر و نصرت رفیق و بخت قرین ظفر دلیل و زمانه مطیع و دولت یار سپه به غزو فروبرده و درآورده به آتش سر خنجر ز شرک دود...
دوشم جمازه به کف آمد کش با بور خویش گفتم جولان کن الحق معید بچه دیدم گفتمش گفتگوی به پایان کن ما را فروش جامه ها کنند کار سپید چرخ به سامان کن گفتا تو این ز من نخری دانم گفتم خرم ب...
با من در مهر گرم چون آتش بود بی من روزش چو دود می بود کبود چون آتش رود سرد شد بر من زود شد عیش من از تیزی او تلخ چو دود
بوستان شد همچو روی دوستان باز روی دوستان چون بوستان بوستان با دوستان خوشتر کنون ایخوشا در بوستان با دوستان دوستان را خیز و دستانی سرای ای به خوبی در زمانه داستان باستانی باده ای ده...
ای که در پیش تخت هیچ ملک هیچ سرکش چو تو نبست کمر ای شده رزق را به کف ضامن وی شده ملک را به حق داور عدل دیده ز رای تو قوت جور برده ز عدل تو کفر بزم تو اصل سایه طوبی جود تو یمن چشمه ...
چون باره فتح تو به میدان تازد با تیغ تو بدسگال تو جان بازد تاج تو همی به سود کیوان یازد تخت تو همی بر آن جولان سازد
گرچه پیوسته همه از زر و سیم گنجها پر کند این کوه کلان طرف های کمرش برف و یخست بخل از این بیش نباشد به جهان