شمارهٔ ۲۴۲
گفتم کایندل به داغ نام تو کنم گویی که دو دیده جای گام تو کنم دیدم که اگر کار به کام تو کنم جان در سر کار یک سلام تو کنم

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
گفتم کایندل به داغ نام تو کنم گویی که دو دیده جای گام تو کنم دیدم که اگر کار به کام تو کنم جان در سر کار یک سلام تو کنم
شب سیاه چو برچید از هوا دامن زدوده گشت زمین را ز مهر پیرامن ز برگ و شاخ درختان که بر زمین افتاد فروغ مهر همه باغ کرد پر سوسن چو برگ برگ گل زرد پاره پاره زر که گر بخواهی بتوانی از ز...
ای چرخ ز هر گزند رنج تو کشم با جان و دل نژند رنج تو کشم در تنگی حبس و بند رنج تو کشم یک بار بگو که چند رنج تو کشم
ای خوشدل ای عزیز گرانمایه یار من ای نیکخواه یار من و دوستدار من رفتی و هیچ گونه نیابی ز غم قرار با خویشتن ببردی مانا قرار من مهجورم و به روز فراق تو جفت من رنجورم و به شب غم تو غمگ...
وصف لب رنگین تو از دل جویم در آرزوی زلف تو سنبل بویم تا پر خون شد ز دیده چون گل رویم وصف تو همه روز به بلبل گویم
ازین دوازده برجم رسید کار به جان که رنج دیدم از هر یکی به دیگر سان حمل سرود نوا شد به من همی شب و روز چنانکه بختم ازو گشت رنجه و پژمان بداد ثور بسی شیر اول و آخر به یک لگد که برو ز...
چون از گل روی تو بهاری رسدم از درگه هجر تو سواری رسدم در وصل تو چون دست نگاری رسدم در دیده ز غمزه تو خاری رسدم
تا بود شخص آدمی را جان نبود حرص را قیاس و کران چون تامل کنی نبینی هیچ شره بیر کم ز حرص جوان گر بیندیشدی ز آخر کار از بد و نیک گنبد گردان نه نهالی نشاندی به زمین نه بنایی برآردی به ...
تا چنگ به مهر آن دلارام زدم هر دم که زدم همه به ناکام زدم بر درگه عشق تو کنون نامزدم اینک علم وفات بر بام زدم
خویش را در جهان علم کردن هست بر خویشتن ستم کردن تن به تیمار در هوس بستن دل به اندیشه جای غم کردن خشمگین بودن وز خشم خدای بر تن بی خرد رقم کردن دوستان را و زیر دستان را به دل آورد و...
بر آتش اگر بی تو نخفتم خفتم با انده اگر بی تو نجفتم جفتم صبری که ز دل همی نرفتم رفتم این که همه هر چه می نگفتم گفتم
چون سیه کرد خاک پیرامن شب کشان کرد بر هوا دامن گیسوان نگار شد گویی واندرو در بنات نعش و پرن آز من زو و او دراز چو آز محنتم زو و او سیه چو محن از درازی چو زلف نامفتول وز سیاهی چو جع...
کوهی که بر او بلا ببارند منم تیغی که به دست غم سپارند منم شیری که برون نمی گذارند منم خواری که نکو نگاه دارند منم
مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان در حبس و بند نیز ندارندم استوار تا گرد من نباشد ده تن نگاهبان هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من با یکدیگر دمادم گویند هر...
امروز ز هر دوست گزندی دارم واندر هر کنج دردمندی دارم در هر نفسی ز چرخ پندی دارم در پای کسان چو پیل بندی دارم
فراخت رایت ملک و ملک به علیین کفایت ثقت الملک طاهربن علی که قوت تن دادست و شادی دل دین بهار کرد زمان و بهشت کرد زمین سپهر قدر بزرگی که بر عدو و ولی بضر و نفع بگردد همی سپهر آیین حر...
ای روی تو و زلف تو روز اندر شب از روز و شب تو روز و شب کرده طرب تا عشق مرا روز و شبت هست سبب چون روز و شبت کنم شب و روز طلب
ارد روزست فرخ و میمون با همه لهو و خرمی مقرون ای دلارای یار گلگون رخ خیز و پیش آر باده گلگون تا به یاد خدایگان زمین شاد باشیم و می خوریم اکنون شه ملک ارسلان که او دارد تاج جمشید و ...
چه خوش عیش و چه خرم روزگار است که دولت عالی و دین استوار است سخا را نو شکفته بوستان است امل را نو دمیده مرغزار است هنر در مد و دانش در زیادت طرب شادان عشرت خوشگوار است فراوان شکرها...
ای به دو رخ بسان تازه بهار نکنی کار جز به میل و شمار گر ز من زاریست همواری کارم از تو چراست ناهموار همچنان کز شیار گل ببری همچنان گرد عشق تو شاد یار هر چه تخم است آن توانی کشت و آن...
ای حصن مرنج وای آنکس کو چون من بر سر تو باشد هر دیو در آن جهان که بجهد از خانه خود بر تو باشد ور پنهان خانه ای کند مرگ در پیشگهش در تو باشد تو مادر دوزخی بگو راست یا دوزخ مادر تو ب...
از عشق تو در چشم خرد میل زدم پس دست به تسبیح و به تهلیل زدم بر فرقت تو چو طبل تحویل زدم من دست به جای جامه بر نیل زدم
ای چرخ ملک و دولت و سلطان داد و دین مسعود شهریار زمان خسرو زمین در بزم و رزم نوری و ناری نه ای نه ای سوزان تری از آن و فروزنده تری ازین بادی به وقت حمله و کوهی به گاه حلم مهری به گ...
بونصر من ار عاشق ایام توام از چرخ همیشه طالب کام توام چون نام خودم از تو و با نام توام خود روی نیم نهال انعام توام