شمارهٔ ۲۵۱ - ستایش شهریار
ای تاخته از غزنین ناگه زده بر سقسین چونان که به صید اندر بر کبک زند شاهین در زیر عنان تو آن ابر فلک جولان در زیر رکاب تو آن برق نجوم آگین بر باره چو گردون رانده همه شب چون مه کرده ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای تاخته از غزنین ناگه زده بر سقسین چونان که به صید اندر بر کبک زند شاهین در زیر عنان تو آن ابر فلک جولان در زیر رکاب تو آن برق نجوم آگین بر باره چو گردون رانده همه شب چون مه کرده ...
گفتم شکرت به خلق کیهان گویم چون تنهایم همی به یزدان گویم تا جان دارم شکر تو از جان گویم تا بازپسین نفس همه آن گویم
ای تیغ شاه موسم کارست کار کن وز خون کنار خاک چو دریا کنار کن چون نام شهریار کن ایام شهریار یک سر زمانه بر اثر شهریار کن از بهر عون و نصرت دین حیدرست شاه در دست او همه عمل ذوالفقار ...
جز در غم عشق تو سفر می نکنم جز بر سر کهسار گذر می نکنم در عشق تو جز به جان خطر می نکنم گر من زاغم چرا حذر می نکنم
آفرین بر دولت محمودیان باد آفرین کافریدش زآفرین خویشتن جان آفرین آفرین بر دولتی کش هر زمان گوید خدا آفرین باد آفرین بر چون تو دولت آفرین چون نباشد آفرین ایزدی بر دولتی کش بود سیف د...
من به الم ای صنم گرفتار نیم ور می باشم به رنج و پندار نیم یارست مرا غم تو بی یار نیم جان می کنم از هجر تو بیکار نیم
به نام ایزد بی چون به قصد حضرت سلطان ز هندستان برون آمد امیر و شاه هندستان ملک محمود ابراهیم امیر عالم عادل که سیف دولت و دین است و عز ملت و ایمان سر شاهنشه غازی پناه ملک ابوالقاسم...
گر تیز به روی خوب تو درنگرم ترسم که ز دست خصم تو جان نبرم در عشق دم شیر عرین می سپرم در جمله نگه کن که چه دیوانه سرم
الا ای باد شبگیری گذر کن سوی هندستان که از فر تو هندستان شود آراسته بستان به هر شهری که بگذشتی به آن شهر این خبر می ده که آمد بر اثر اینک رکاب خسرو ایران ملک محمود ابراهیم بن مسعود...
هر یک چندی به قلعه ای آرندم اندر سمجی کنند و بسپارندم شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم پیلم که به زنجیر گران دارندم
طبع هوا بگشت و دگرگونه شد جهان حال زمین دگر گشت از گشت آسمان دور سپهر گشت رحاوی و چون رحا کافور سوده بارد بر باغ و بوستان باد خزان همی جهد از هر طرف چو تیر تا گشت شاخ گلبن خم گشته ...
صالح دل اگر به جای جامه بدرم شاید که همی خون شود از غم جگرم در دیده من از مرگ تو خونها دارم بر مرگ تو تا به مرگ خونها بخورم
مگر که هجران هست از چهار طبع جهان که چار طبع مرا داد هر زمان هجران دلم پر آتش گردید و گشت دیده پر آب تنم چو باد سبک گشت و سر چو خاک گران ببرد جانم جانان و زنده ماندم من که دید هرگز...
بر روی تو مهربان و دلسوز منم پیش تو به مهرگان و نوروز منم بر لشگر هجران تو پیروز منم سر دفتر عاشقان امروز منم
تهنیت عید را چو سرو خرامان از در خرپشته اندر آمد جانان بو یا زلفش به بوی عنبر سارا رنگین رویش به رنگ لاله نعمان کرده به شانه دو تاه سیصد حلقه کرده به تنبول لعل سی و دو مرجان مشک سی...
گنجی که ز پیش آن بجستند منم کوهی که به غم فرو شکستند منم پیلی که به زخمیش بخستند منم شیری که به بازیش ببستند منم
به سوی هند خرامید بهر جستن کین رکاب خسرو محمود سیف دولت و دین گشاده چتر همایون چو آسمان بلند کشیده رایت عالی بر اوج علیین قرار برده ز برنده خنجر هندی ز بهر آنکه دهد بوم هند را تسکی...
چون آتش و آب از بدی پاکم و ناب چون آب صفا دارم و چون آتش تاب در آتش و آبم کند ار چرخ عذاب بیرون آیم چو زر و در زآتش و آب
اشتاد روز و تازه ز گل بوستان ای دوست می ستان ز کف دوستان در بوستان نشین و می لعل نوش زیرا که سبز گشت همه بوستان بر کام کامگاریم امروز ما از شاه کامگار ملک ارسلان ای صاحب قران که نب...
کی خرند از تو فیروزه هرگز چون ببینندت ای بدیع نگار لب و دندان تو همی بینند لعل خوشرنگ و لؤلؤ شهوار هر چه فیروزه بایدت بفروش شبه از بهر چشم زخم بدار
ملک مسعود ابراهیم شاه است که بر شاهیش هر شاهی گواه است نه چون عدلش جهان را دستگیر است نه چون قدرش فلک را پایگاه است نبیند چون کلاه او جلالت کلاه او چه فرخنده کلاه است گهی از فرهی ر...
مرا منجم هشتاد سال عمر نهاد ز عمر دوستی امید من بر آن افزود خدای داند من دل در او نمی بندم که باد پیمود آن کس که آسمان پیمود تو خود چنین گیر آخر نه پنجه و دو گذشت هر آنچه خوشتر گیت...
نه از همه خلق حق گزاری دارم نه نیز به حبس غمگساری دارم از آهن بر دو پای ماری دارم ناخوش عمری و روزگاری دارم
کرد همتای روضه رضوان ملک سلطان به دولت سلطان ثقت الملک طاهربن علی آنکه گردون چو او نداد نشان آن فلک همت ستاره محل آن قضا قوت زمانه توان مهر او آب و کین او آتش خشم او درد و عفو او د...