شمارهٔ ۳ - اندرز
آسان گذران کار جهان گذران را زیرا که جهان خواند خردمند جهان را پیراسته می دار به هر نیکی تن را آراسته می خواه به هر پاکی جان را میدان طمع جمله فرازست و نشیب است ای مرکب پر حرص فرو ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
آسان گذران کار جهان گذران را زیرا که جهان خواند خردمند جهان را پیراسته می دار به هر نیکی تن را آراسته می خواه به هر پاکی جان را میدان طمع جمله فرازست و نشیب است ای مرکب پر حرص فرو ...
مرکبش فعل برق و صرصر پای وهم گردد سبک چو خاست ز جای سنگ در زیر سم او گرداست رخش خیز است و دلدل آورد است در نوردد زمین همی بتگی اینت محکم پیی و سخت رگی باز چون نعره بر سوار زند خاک ...
زینت باغ ماه خرداد است گر به باده گرایی از دادست بت نو شاد گشت گلبن و باغ گویی از حسن و زیب نو شادست بلبلان را که خطبه خوان شده اند منبر از شاخ سرو آزادست با نشاط است و رامش و شادی...
ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطا که شما هر سه سمایید و هوایید و صبا کرده بیچاره مرا جوع به ماه رمضان خبری هست ز شوال به نزدیک شما تا به مغرب ننموده است مرا چهره هلال من چنان گشتم ...
گشتند با نشاط همه دوستان گل بس نادر آمد ای عجبی داستان گل بی ابر گل نخندد و بی باد نشکفد ابرست و باد گویی جان و روان گل گل عاشق شه است و چو دیدار او بدید گشت آشکاره از دل راز نهان ...
سه شنبه به مریخ دارد نسب چرا باده ندهی مرا ای عجب بده باده لعل مریخ رنگ که مانند مریخ تابد به شب شود مر مرا باده تلخ نوش ز دست تو ای دلبر نوش لب به یاد ملک ارسلان خسروی که تاج عجم ...
رخ زرد کرد آن رخ رنگریز که بالاش سروست و رخ آفتاب بشستش پس از رنگ آب دو چشم که شست آب هجران از آن هر دو خواب بلی هر چه رنگش کند رنگ ریز از آن پس بشوید مر او را به آب
روی بهار تازه همه پرنگار بین خیز ای نگار و می ده و روی نگار بین در مرغزار خوبی هر لاله زار بین وز لاله زار رتبت هر مرغزار بین بالیدن و نویدن سرو و چنار بین کاین پیر کشته گیتی طبع ج...
صالح تر و خشک شد ز تو دیده و لب چه بد روزم چه شور بختم یارب با درد هزار بار کوشم همه شب تو مردی و من بزیستم اینت عجب
نرسد دست من به چرخ بلند ورنه بگشادمیش بند از بند قسمتی کرد سخت ناهموار بیش و کم در میان خلق افکند این نیابد همی به رنج پلاس و آن نپوشد همی ز ناز پرند آنکه بسیار یافت ناخشنود وآنکه ...
انیران ز پیران شنیدم چنان که می خورد باید به رطل گران بیارای نگار آن می مشکبوی کزو نافه مشک یابی دهان دل اندر کم و بیش گیتی مبند همی دار جان را همی شادمان که شادست و زو مملکت شاد ب...
خورشید ملاحت است رویش نورش به جهان شده است سایر پرگار لطافت است دستش بی نقطه همی کشد دوایر
جشن اسلام عید قربانست شاد ازو جان هر مسلمانست خانه گویی ز عطر خرخیز است دشت گویی ز حسن بستانست باد فرخنده بر خداوندی که دلش گنج راز سلطانست خواجه عبدالحمید بن احمد که به جاه آفتاب ...
چون گل ز غمت دریده ام پیراهن چون لاله بیالوده ام از خون رخ و تن چون شاخ بنفشه سرنگون باشم من ترسم که بسی عمر نیابم چو سمن
نوا گوی بلبل که بس خوش نوایی مبادا تو را زین نوا بینوایی نواهای مرغان دو سه نوع باشد تو هر دم زنی با نوایی نوایی گر از عشق گویا شدستی تو چون من مبادات از رنج و انده رهایی بسی مرغ د...
سر کردمت ای نگار چون تو سر من گه گه به سخن چرب کنی بی روغن وین نیست عجب ای صنم پسته دهن گر پسته دهن بود همه چرب سخن
نگار من تویی و یار غمگسار تویی وگر بهار نباشد مرا بهار تویی جدا شدی ز کنار من و چنان دانم که شب گرفته مرا تنگ در کنار تویی چگونه یابم با درد فرقت تو قرار که جان و دل را آرامش و قرا...
چنگم به چهار شاخ زد پیراهن چنگست مگر چهار شاخ از آهن در اشک چهار شاخ آن شاخ سمن شد باز چهار شاخ کفته رخ من
ای خداوند عید روزه گشای بر تو فرخنده شد چو فر همای مژده ها داردت ز نصرت و فتح شاد باش و به عز و ناز گرای ای بر اطراف مملکت برده پاسبان خنجر عدو پیرای به گه جود حاتمی تو به حق به گه...
چون دانش بود مهربان دایه من از فخر و شرف زد همه پیرایه من از مایه من بلند شد پایه من من دریا ام کم نشود مایه من
جهان را نباشد چنین روزگاری که آراید او را چنان نامداری سر سر کشان زمانه محمد که دولت ندارد چو او یادگاری صف آرای پیلی کمربند شیری جهانگیر گردی سپه کش سواری ز عفو و ز خشمش ولی و عدو...
چشم و دهن آن صنم لاله رخان از پسته و بادام کشیده ست نشان از بس تنگی که دارد این چشم و دهان نه گریه در این گنجد نه خنده در آن
ایا آنکه بر دلبران پادشایی جهان همچو بستان تو باد صبایی اگر حجت صنع الله باید رخان تو حجت به صنع خدایی بتان سرایی بسان ستاره تو ماهی میان بتان سرایی دل من بماندست در درد عشقت نیابد...
با کس غم تو بیش نخواهم گفتم وین در دو دیده هم نخواهم سفتن مهر تو ز دل پاک بخواهم رفتن بر بستر صبر خوش بخواهم خفتن