شمارهٔ ۳۱۶
ای شاه به بیشه عزم ناگاهان کن یک چند کنون شکار بدخواهان کن شیر ار نبود قصد سوی شاهان کن مر شیران را طعمه روباهان کن

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای شاه به بیشه عزم ناگاهان کن یک چند کنون شکار بدخواهان کن شیر ار نبود قصد سوی شاهان کن مر شیران را طعمه روباهان کن
زنده به تو مانده ام من ای جان جهان زیرا که بدیده ام به تیمار تو جان هر جا که موافقت درآید به میان صد سال توان زیست به یک جا آسان
انده چه خورم چراست اندر خوردن گر هست ز کرباس مرا پیراهن کز نیش خسک دارم در زندان من پوشیده به بهرمان همه جامه و تن
صد بار به نیکی هنرم کرد ضمان یک دعوی را از تو ندیدم برهان این بس نبود شگفت زیرا به جهان کردار گران شده است و گفتار ارزان
بودم صنما چو رفته هوشان همه شب وز آتش اندوه تو جوشان همه شب با لشگر هجران تو کوشان همه شب رخساره خراشان و خروشان همه شب
طاهر ثقت الملک سپهر است و جهانست نه راست نگفتم که نه اینست و نه آنست نی نی نه سپهر است که خورشید سپهر است نی نی نه جهانست که اقبال جهانست آن چرخ محلست که با حلم زمینست وان پیر ضمیر...
آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بود ناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد بوی تبتی مشک و گل سرخ همی زد وآن ترک من از حجره چو خورشید برآمد زآن دیده چون نرگس چون دیده نرگس در دیده تاریک به وقت سحر...
تا شد تمام منکسف آن آفتاب تو چون چرخ پر ستاره شد از اشک من کنار آری چو آفتاب شود منکسف تمام از چرخ کوکبان همه گردند آشکار
گر خسته شوم ز تیر پیکار تو من آهی نکنم ز بیم آزار تو من از بیم سر غمزه چون خار تو من خندان میرم چو گل به دیدار تو من
نه روزم هیزم است و نه شب روغن زین هر دو بفرسود مرا دیده و تن در حبس شدم به مهر و مه قانع من کاین روزم گرم دارد آن شب روشن
ای روز مرا جز شب دیجور مدان امروز چو من ز خلق رنجور مدان ای روز دلم روز مرا نور مدان گر تو دوری ز من غمت دور مدان
کس را چو بنفشه سر فرو نارم من شیرم ننهم هیچ کسی را گردن چون نار غم ار خون کندم دل به سخن نگشایم پیش خلق چون پسته دهن
از چنگ قضا همی چو نتوان جستن با چرخ چه معنی است جدل پیوستن چه سود کند جز که همه دل بستن تا روز چه زاید این شب آبستن
گردنده چو روز نوبهاری با من از خشم دل آکنده چو ناری بر من چون کلک سر خویش دو داری با من ای نرم چو گل تیز چو خاری با من
ای چون گل نوشکفته بر طرف چمن گلبوی شود ز نام خوب تو دهن گر گل با خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست و خار در دیده من
چرخم چو بخواست کشت بی هیچ گمان جاه تو به زندگانیم کرد ضمان گویم همه شب ز شام تا صبحدمان ای دولت طاهر علی باقی مان
امروز منم تفته دل و رفته روان تلخم شده زندگانی اندر زندان وآنچ انده کرد مر مرا بر دل و جان بر شیران کرد ضرب سلطان جهان
بگشای چو گل به وعده راست دهن ور نه ز تو چون لاله کنم پیراهن دعوی دلست با توام بند مزن وآنک در حکم عشق و اینک تو و من
ساقی که به دست من دهد جام شراب از می کنمش تهی و از دیده پر آب می خوردن من درین غمان هست ثواب گر درد کم آگاه بود مرد خراب
چون به بنفشه ستان کز شب دیجور زاد تازه سمن ها شکفت ار نفس بامداد گویی هر زر و سیم که داشت در مغز دل خاک به رخ برفشاند سنگ به دل در نهاد
هیچ کس را غم ولایت نیست کار اسلام را رعایت نیست نیست یک تن درین همه اطراف که درو وهن را سرایت نیست کارهای فساد را امروز حد و اندازه ای غایت نیست می کنند این و هیچ مفسد را بر چنین ک...
خواهی که درد ناید بر چشمت آنجا که ناصواب بود منگر اکنون گمان برم که ز چشم بد آسیب یافت چشم تو ای دلبر یا نیست سرخ چشم تو از علت عکس رخت فتاده به چشم اندر
مشک از سر زلفین تو بویم پس ازین گرد در تو بدیده پویم پس از این پیوسته رضای تو بجویم پس ازین جز با تو حدیث کس نگویم پس ازین
زاری و دعا کن به سحرگاه ای تن توفیق و سداد و راستی خواه ای تن گر کژ بروی به خدمت شاه ای تن برخورداری مبادت از چاه ای تن